هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
«چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع! سکینه آمده بود و دستهایش را دور کمر برادر حلقه کرد بود. رقیّه گرد کفشهای برادر را میسترد. عباس؛ عباس انگار قرآن پیدا کرده بود. علی را نوازش نمیکرد، ستایش میکرد. علی را نمیبوسید، میپرستید. جانش را سر دست گرفته بود و پروانهوار گرد او میگشت. من گفتم هم الان است که عباس بر علیاکبر سجده کند. چه دنیایی بود میان اینها.
چه خوب شد که نبودی لیلا! تو میخواستی کربلا باشی که چه کنی؟ که برای علیاکبر مادری کنی؟ که زبان بگیری؟ گریبان چاک دهی؟ که سینه بکوبی؟ که صورت بخراشی...؟»