مهمانخانهی Zed
پارسال رفتم آرایشگاه اینو نشون دادم رید به کلم
وای😂🤣😭
دلیلی که میترسم برم آرایشگاه :
هدایت شده از رواننشناس.
من خیلی تلاش کردم همه چیزو درست کنم. وقتی هنوز دبیرستان نمیرفتم اونقدر پیاده روی میکردم که همهی کفشام پاره شده بود و پوست پاشنهی پام کامل کنده شده بود. روزی یک ساعت و نیم راه میرفتم. برنج نمیخوردم. هیچی نمیخوردم. و واقعا هم لاغر شدم اما چندماهه برگشت. دهم یازدهم قندمو کامل حذف کردم. دوازدهم شیش ماه حتی قند طبیعی مثل خرما هم نخوردم. بدون هیچ اغراقی واقعا شیش ماه تمام لب نمیزدم و چون قرص لاغری هم میخوردم میشد که یک روز کامل تو پانسیون غذا نخورم و هر چی میبینم اوق بزنم. تابستون قبلی تمام مغازههای محلهی جدید منو شناختن از بس راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم. همیشه زحمت کشیدم و رنج کشیدم و تلاش کردم ولی نشد. واقعا نشد. شکست میخوردم. هنوز ناامید نشدم ولی توی کل عمرم نشده بود که هرشب گریه کنم. من واقعا بعد از سالها تحمل چاقی هرشب دارم گریه میکنم چون دیگه تحمل نمیتونم بکنم و خسته شدم. از شکست خوردن و از خودِ "ناامید نشدن" خسته شدم.
اعتراف میکنم که بخش اعظمش به خاطر آدمها بوده. من گاهی در اوج چاقی مطمئن بودم که سالمم و بارها و بارها آزمایش دادم و همه چیز سالم و اوکی بود در بدنم ولی این رنج بودن در جامعهای که بیزار از اضافه وزنه باعث میشد یه روزایی راضی بشم با همون پام که پوستش کنده شده دوباره همون مسیرو برم و دوباره راه برم و رنج بکشم. راضی میشدم سال کنکور در غذاخوری پانسیونی بشینم که بچهها جلوم غذای مورد علاقمو میخوردن و من به خاطر قرصای لاغری یه تیکه نون هم از گلوم پایین نمیرفت. واقعا برای فرار از این جامعه ناچار به انجام این کارا شدم و اگر سهمی داشته باشم قطعا نخواهم بخشید.
امیدوارم دشمنهات و تکتک هیولاهای انساننمایی که اذیتت کردند و باعث شدند رنج بکشی بدبخت بشند😭😭
هدایت شده از رواننشناس.
حالم واقعا از این جامعه بده. از این مردم حالم بده.
مهمانخانهی Zed
حالم واقعا از این جامعه بده. از این مردم حالم بده.
بعد از من میپرسند چرا جامعهستیزی آیا با همچین جامعهای نباید ستیز کرد؟
هدایت شده از اشتباه.
جالب اینجاست هرچی باشی یه عده مسخرهات میکنن. منو سر اینکه لاغر بودم مسخرم میکردن و علاوه بر اون یهو میدیدم حاجی رو هوام (یکی بلندم کرده بود)