#پای_حرفش_بود
با من حرف زد و گفت: «دخترم، زینبوار رفتار کن. نکند آبرویم را ببری و بیتابی کنی تا دل دشمن شاد شود». بابا سرم را بلند کرد اما کمرم را خم کرد، گفتم: «بابا، نمیخواهم بروی». گفت: «میروم برایتان افتخار باشم.»، گفتم: «بابا، تو همینطوری هم برای ما افتخاری. بهخاطر من نرو. اگر تو بروی من میمیرم.»، میگفت: «تو فکر کردی شهید میمیرد؟ مگر من میگذارم تو بمیری؟ عین کوه پشتت هستم. همه چیز تو به خودم رفته است». بعد شهادت به او گفتم: «من که همه چیزم به تو رفته، عاقبتم را هم مثل خودت کن.»، مرد بود، روی حرفش میایستاد.