eitaa logo
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
101 دنبال‌کننده
217 عکس
50 ویدیو
5 فایل
خوشا ایران خیالت را در آغوش‍...🇮🇷🌱 امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است... _حاج‌قاسم @garin1_20
مشاهده در ایتا
دانلود
سخت است وطن موکب ماتم شده باشد عیدانه ما فرق کند غم شده باشد سخت است که مجبور شوی صاف بگیری قد و کمری را که ز غم خم شده باشد سخت است سر شب رمضان باشد و ناگاه چون صبح شود ماه محرم شده باشد از داغ جگر سوزتر آن است که آن را از اول شب هلهله مرهم شده باشد ای وای از آن دل که خبر پشت خبر باز با موج غم و درد دمادم شده باشد سخت است یتیمی به خدا داغ بزرگ است هر چند که فرزند تو محکم شده باشد در خواب نمی‌دیدم از این دست پریشان من باشم و سوگ تو فراهم شده باشد ای کاش که بیدار شوم باز تو باشی بی آنکه نخی مو ز سرت کم شده باشد تو زنده ای و باز دل ما به تو قرص است بگذار که دنیا همه دردم شده باشد... پ‌ن: نام بانویی که این شعر را سروده هر چه گشتم پیدا نکردم. انشاالله که حلال کنن بدون نام شاعر منتشر کردم :)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[طرفدار خامنه‌ای] چند دقیقه ای به اذان مانده. دارم مواد کوکو را برای افطار آماده می‌کنم. قبلش مشغول چت کردن با دوستم بودم و از تأثیر شهادت آقا بر آدم‌های دور و برمان می‌گفتیم‌. ذهنم می‌رود سمت صبح ۹ اسفند و آن روز را مرور می‌کنم. نمی‌دانم روایت آن روز من تاریخ گذشته محسوب می‌شود یا نه. ولی می‌نویسمش. ساعت حوالی ۸ صبح است. دومین روزی است که می‌روم مدرسه. تازه به تیم فرهنگی مدرسه اضافه شدم تا کمی بتوانیم آسیب‌های دختران این مدرسه را کم کنیم. وارد مدرسه که می‌شوم احساس غریبه بودن دارم. کلید را از دفتر مدیر می‌گیرم و می‌روم سمت اتاق فرهنگی. چند دقیقه بعد دوستم از راه می‌رسد و مشغول کشیدن و برش زدن مقواها برای فضاسازی ماه‌رمضان می‌شویم. بچه‌ها می‌روند و می‌آیند و با ما حرف می‌زنند. دوستم مشغول مشاوره تحصیلی به یکی از نهمی هاست. یکی از هشتمی‌ها هم (که الان اسمش از یادم رفته) نشسته روبه‌رویم و همانطور که مشغول کارم به من نگاه می‌کند. می‌پرسد چرا دارید این مقواهارا می‌برید؟ لبخند می‌زنم و می‌گویم برای اینکه مدرسه‌تان را خوشگل کنیم. کم کم سر حرف باز می‌شود و مشغول صحبت می‌شویم. هر چه می‌گوید بیشتر می‌فهمم خیلی از نظر فکری و ظاهری با هم فاصله داریم. البته بر حسب تجربه می‌فهمم که برخی حرف هایش به خاطر سنش است و بزرگ‌نمایی هم ممکن است بکند. اما برایش نگران می‌شوم وقتی می‌گوید عاشق فلان خواننده ایرانی مقیم آمریکا است. می‌گوید که هر روز و هر شب آهنگ های رپ‌اش را گوش می‌کند. نگران می‌شوم که مدام از رضا پهلوی می‌گوید. انگار له له می‌زند تا بیاید و بساط آزادی را برایش فراهم کند. نگران می‌شوم... دو سه ساعتی با هم حرف می‌زنیم. من سعی می‌کنم شنونده خوبی برای حرف هایش باشم.وقتی سکوت می‌کند جواب مرا بشنود جملاتم را مستند و تلنگری انتخاب می‌کنم و زیادی حرف نمی‌زنم. حواسم هست با او مقابله نکنم. ولی نمی‌گذارم بد آقا را بگوید و هر چه از فضای فاسد ماهواره شنیده به آقا نسبت دهد. می‌گوید فکر کنم تو خیلی طرفدار خامنه‌ای هستی نه؟ این را حتما از رنگ و بوی حرف هایم، از عکس آقا و حاج قاسم که پشت قاب گوشیم چسباندم‌ می‌فهمد. که البته همه‌ی ماجرا را نفهمیده چون نه‌تنها طرفدار، بلکه جان فدای آقا هستم. داشتم قول کتاب گام تمدن ساز آقای راجی را به او می‌دادم که فردا برایت می آورم تا ببری و بخوانی، که دوستم برگشت سمت من و گفت انگار آمریکا حمله کرده به ایران و چند نقطه را زده... لحظه ای خشکم می‌زند. خیلی وقت است که با لفاظی های رئیس جمهور آمریکا منتظر حمله دشمن هستم ولی نمی‌خواهم باور کنم که باز هم جنگ شده. می‌بینم در خبرها که نوشته است به بیت رهبری هم حمله شده. سریع در ذهنم تحلیل می‌کنم که حتما تهدید حمله به گوش دفتر آقا رسیده و محکم می‌گویم آقا جای دیگری است. دیگر دلم نمی‌خواست حرفی بشنوم ولی مجبور بودم اضطرابم را کنترل کنم و به حرف زدن ادامه بدهم و کارم را بکنم. به او می‌گویم چرا سر کلاس نمی‌روی؟ که بهانه می‌آورد حوصله معلممان را ندارم. کم کم داشت ساعت دوازده می‌شد و بچه‌ها تعطیل می‌شدند. آخرین حرف هایمان این بود که از من خوشش آمده و دوست دارد فردا هم حرف بزنیم. تعجب کردم که با یک دنیا تفاوت چطور با من حال کرده. گفت فردا می‌آید و شماره ام را می‌گیرد. اما از آن روز که مادران دانش‌آموزان مینابی داغ فرزند دیده اند، مدرسه‌ها بسته است. کاش راه ارتباطیی با او داشتم که حالش را بپرسم. کاش اگر هنوز دلش با انقلاب همراه نشده بتوانم چندتا از شبهه هایش را پاسخ بدهم و از نقطه خطر دورش کنم. کاش او را این شب ها در خیابان کنار مردم ببینم. من برای آنهایی که بچه‌اند و فریب وطن فروشان معلوم الحال را خورده‌اند نگرانم. من هنوز نگرانش هستم...
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
«من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با ستمگران را جز ملال و خواری نمی‌دانم.» _حسین‌بن‌علی میان جمع
و البته هر خونی، خون بهائی دارد که قاتلین جنایتکار شهیدان باید به زودی آن را بپردازند. «سیّدمجتبیٰ‌خامنه‌ای» ۲۶/اسفند/۱۴۰۴ بخشی از پیام رهبر در پی شهادت دکتر لاریجانی آقای لاریجانی امروز دومین روز است که شما اسم‌تان پیشوند شهید دارد.‌ وقتی متن فائضه غفارحدادی را خواندم، با خودم گفتم چه خوب شد که من از آنهایی نبودم که به شما تهمت بزنم و دلتان را بشکنم. من حتی یادم نمی‌آید تهمت هایی که به شما زدند به گوشم رسیده باشد. شما سال‌ها به انقلاب خدمت کردید. من قلبا به شما حس خوبی داشتم و عملکرد شمارا در این یک‌سال تحسین می‌کردم. دلمان برای توییت‌هایی که می‌زدید تنگ می‌شود. حرف‌هایتان به ما قدرت می‌داد و برای دشمن تهدید بود. راحت استراحت کنید دکتر . شهید رئیسی هم دنیا دنیا حرف شنید اما آخرش چه شد؟ در جوار امام مهربانی‌ها آرام گرفت. چه سعادتی بالاتر از هم‌جواری با خواهرِ مولایمان امام رضا که نصبیبتان شده؟ گوارای وجودتان :) https://eitaa.com/aagoosh
[علمدار] دعای فرج را گذاشته ‌اند و با دلی شکسته زمزمه می‌کنیم. سرم را می‌چرخانم به سمت چپ و لحظه‌ای به علمدار خیره می‌شوم. شانه‌هایش تکان تکان می‌خورد. دعا را طوری می‌خواند و زمزمه می‌کند که من هم با دیدنش گریه ام می‌گیرد. هر شب می‌‌بینمش. می‌آید و علم می‌زند‌ تا شور بیشتری به مردم بدهد. روی پرچمش نوشته لیبک یا خامنه‌ای. هر وقت چشمم می‌خورد به پرچم جان می‌گیرم. او هم موشک خودش را پیدا کرده. می‌توانست مثل ما آدم های معمولی بیاید. می‌توانست چند ساعت علم به دوش در خیابان نچرخد ولی آمد تا موشک خودش را شلیک کند. علمدار کربلا دستگیرت مرد :) https://eitaa.com/aagoosh
[...هنوز نفهمیده‌اید، آرمانِ تربیت‌شدگانِ مکتب عاشورا، با شهادت از بین نمی‌رود، زنده‌تر می‌شود. قبل‌تر گفته بودیم، شهادت برای ما پایان نیست، آغاز مسیر عزت است. سرانجامِ نبردِ حق علیه باطل، فقط و فقط پیروزی حق است...] _بخشی از صحبت های امروز آقای‌سخنگو آقای سخنگو که اسمت را نمی‌دانم و روی لباست نوشته شده جان‌فدای ایران؛ از اخم چهره‌ات که برای دشمن کوبنده رجز می‌خوانی کیف می‌کنم. از حالت قرارگیری دستانت و زبان بدنت که نشان از قدرت است کیف می‌کنم. می‌دانم که شما یکی از هزاران هزار جان‌فدای وطن هستید. نیروهای هوافضای ما همیشه گمنام‌اند و مظلومانه به شهادت می‌رسند. ولی ما این شب‌ها با حضورمان می‌خواهیم بگوییم پشتتان هستیم و دستتان را از روی ماشه برندارید. خواستم بنویسم امروز همه کیف کردیم. در کنار زدن پالایشگاه حیفا، رهگیری و هدف قرار دادن F35 رادارگریز که برای اولین بار در تاریخ توسط مردان ایرانی و سامانه‌های پدافندی ساخته خودمان اجرا شد، شاهکار بود. دشمن باید بفهمد هیچ قدرتی در عالم وجود ندارد که شکست ناپذیر باشد مگر اینکه آن قدرت، قدرت الهی باشد. دعاگویتان هستیم که شما جان ایران هستید و برایمان خیلی عزیزید :) http://eitaa.com/aagoosh
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
«من مرگ را جز سعادت نمی‌بینم و زندگی با ستمگران را جز ملال و خواری نمی‌دانم.» _حسین‌بن‌علی میان جمع
[فکر نمی‌کنم اتفاقی باشد] این روزها همه چیز برایم معنادار است و به چشمم اتفاقی ساده نیست. مثلا اینکه دیشب شهید را بیاورند حرم و من نتوانم بروم و از تلویزیون تماشا کنم. یک ساعت بعدش در خیابان ایستاده باشم و دوستم که آنجاست زنگ بزند و بگوید که شهید را آورده اند حرم، تو نیامدی؟ و در دلم حسرت بخورم و بگویم نه آمدم بین مردم و در خیابان باشم و تو که آنجایی یادم باش. مثلا اینکه به دل آنکه زیر تابوت را گرفته بیوفتد که یک برگ گل سرخ از روی تابوت شهید بردارد و مثلا یکم بعد ما همچنان در خیابان باشیم و همان که زیر تابوت شهید را گرفته بوده به من تعارف بزند که برگ گل برای تو باشد. و من ذوق کنم و با خجالت بگیرمش. برگ‌گل را با وسواس بگذارم در کیفم و تا به خانه برسم چند بار جایش را چک کنم که خراب نشده باشد. مثلا اینکه از دیشب با خودم کلنجار روم این گل را باید بدهی به همان دوستت که با گریه می‌گفت وقتی فهمیدم او شهید شده دو ساعت تمام برایش گریه کردم. مثلا من برگ گل را گیفت کنم و امروز با خودم ببرم که در تشییع شهید به او بدهم . مثلا او ذوق کند و بگوید بهترین عیدی امسالش است. مثلا... من که می‌گویم کار شهید است و هیچ چیز اتفاقی نیست. شهید نمی‌میرد. شهید وقتی شهید می‌شود تازه دستش در عالم باز می‌شود... یاد حرف شهید بهشتی می‌افتم [ما شهیدان را از دست ندادیم بلکه آن‌ها را به دست‌آورده‌ایم. ما روزی به دست می‌آییم که شهید بشویم.] ما هم شهید لاریجانی را به دست آوردیم... http://eitaa.com/aagoosh
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
و البته هر خونی، خون بهائی دارد که قاتلین جنایتکار شهیدان باید به زودی آن را بپردازند. «سیّدمجتبیٰ‌خ
نماز را بر پیکر شهید خواندیم. خسته‌ام و می‌روم گوشه صحن، جایی که شهید را از آنجا عبور دادند می‌نشینم. چند دقیقه‌ای است که شهید را برده‌اند برای تدفین. پیر زنی صدای گریه‌اش بلند می‌شود و می‌آید کنارم می‌نشیند. به ترکی چیزهایی می‌گوید که نمی‌فهمم. فقط بین حرف‌هایش کلمه لاریجانی را می‌فهمم. عکس شهید را که در دستش است رو به مردم می‌گیرد و به مردم اشاره می‌کند و چیزی می‌گوید. عکس را می‌چرخاند سمت خودش و دست می‌کشد روی چهره شهید. بعد عکس را بغل می‌کند و مویه می‌کند. نمی‌دانم چه نسبتی بین او و شهید است ولی حس می‌کنم قلبش آتش گرفته از مظلومیت شهید... http://eitaa.com/aagoosh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
[بابای‌مجتبی] به مردی که سرش را گذاشته روی تابوت نگاه کنید‌. او بابای مجتبی؛ بابای فاطمه نورا، خواهر مجتبی؛ و همسر سمیه، مادر مجتبی است. مجتبی در جنگ به دنیا آمده. در جنگ هم شهید شده. _چند ماهش بود؟ _ماه؟ به ماه نکشید. او ۳ روزه بود. امشب گوشه‌ای از خیابان روضه ۶ ماهه را می‌خواندند. لحظه‌ای ذهنم رفت سمت بابای مجتبی. همسر و پسر و دخترش را یک شبه از دست داد و دشمن خانواده‌اش را از او گرفت‌. سنگینی داغ این مرد جگر مرا هم آتش زده. فقط امیدم به خدایی‌ست که هوای باباهای دلشکسته را دارد. مجتبی کوچولو امشب با مامان و آبجی فاطمه نورا در بین الحرمین برای بابا دعا کنید. حتما دلش برایتان خیلی تنگ شده :) http://eitaa.com/aagoosh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا