eitaa logo
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
100 دنبال‌کننده
218 عکس
50 ویدیو
5 فایل
خوشا ایران خیالت را در آغوش‍...🇮🇷🌱 امروز قرارگاه حسین بن علی، ایران است... _حاج‌قاسم @garin1_20
مشاهده در ایتا
دانلود
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[مردی از دیارِ دلیرانِ تنگستان] تو را از توییت‌های نقطه زنت شناخته بودم‌. کلماتت هم برای رو کم کنی دشمن معرکه بود، هم به ما جانی دوباره می‌داد. در اینترنت نامت را سرچ می‌کنم تا چند جمله ای از تو بیشتر بدانم. چند سایت را نگاه می‌کنم تا از صحت داده‌ها مطمئن شوم. نوشته اند متولد ۱۳۴۱ هستی. یعنی مثل مولایت علی حوالی ۶۳ سالگی شهید شدی. حاج قاسم هم ۶۳ سال‌اش بود که شهید شد... از نسل دلیران تنگستان بودی و ته لهجه‌ی بوشهری‌ات در همان چند کلیپ کوتاهی که صدایت را شنیده بودم، برایم خیلی دل‌نشین بود. مثل حاج قاسم که ته‌ لهجه‌ی کرمانی‌اش خیلی دوست داشتنی بود. اصلا ایرانی اصیل همین شکلی است. ریشه و زادگاهش را فراموش نمی‌کند. آن را در وجودش حفظ می‌کند. راستش من نمی‌دانستم از سال ۱۳۹۷ به عنوان ششمین فرمانده نیروی دریایی سپاه با حکم آقا منصوب شده بودی. نمی‌دانستم نیروی دریایی در دوران فرماندهی‌ات حسابی قدرت گرفته و رشد پیدا کرده است. هر چقدر هم آن ملعون دروغ بگوید که نیروی دریایی ایران را نابود کرده، ما دلمان قرص است که خلیج همیشه فارس با حضور سربازان و یارانت هرگز منطقه‌ی امنی برای دشمن نیست و نخواهد بود. به قول خودت « تا وقتی ایرانی با غیرت هست جزایر به دست اسرائیل نمی‌افتد... ما روی پای خودمان ایستادیم و توکلمان به خداست...» آنچه از تو همیشه در خاطرم می‌ماند یا فاطمه الزهرا(س) گفتنت در لحظه‌ی تاریخی دستور برای بسته شدن تنگه هرمز به روی آمریکا است... http://eitaa.com/aagoosh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
[دوست جدیدم] بخش‌اول قاب عکس آقا را محکم بغل گرفته‌ام. پشت ماشین تابوت شهدا همراه مردم به سمت خانه‌‌ی شهدا می‌رویم. هر چه به ماشین نزدیک‌تر می‌شوم جمعیت فشرده‌تر می‌شود و باید قدم‌هایم را کوچک‌تر و تند‌تر بردارم. تلاش می‌کنم تا کنار ماشین قرار بگیرم و دستم را برسانم به تابوت شهدا. اما به یک متری ماشین که می‌رسم جمعیت دوباره مرا از ماشین دور می‌کند. همان طور که مشتم را به سینه می‌کوبم و به روضه‌ی مداح گوش می‌دهم، برای خودم دوست پیدا می‌کنم. نگاهم می‌افتد به اسم مبینا مهدی. چفیه را از دور گردنم در می‌آورم و در دستم می‌گیرم تا بتوانم در اولین فرصت به تابوت مبینا تبرکش کنم. تابوت مبینا، همان تابوتی‌ست که دور عکسش گل گلی است و روی تابوت بابا حسن‌ گذاتشتنش. اشک در چشمانم جمع می‌شود و یاد قصه‌ی دختران بابایی‌اند می‌افتم. شنیدم بابای مبینا از روز اول جنگ مأموریت بوده و همان شب انفجار آمده بوده برای دیدن خانواده‌اش... _مبینا یکم یواش تر برو. از نفس افتادم بس که پا تند کردم تا به ماشین برسم. بزار دستت رو بگیرم با هم بریم آخه من محل‌تون رو بلد نیستم. مگه نمی‌خواستی خونه تون رو نشونم بدی؟ وایسا تا با هم بریم. بالاخره می‌رسم به ماشین. _مبینا یه شبه انقدر قد کشیدی که دستم به تابوتت نمی‌رسه؟ به آقایی که کنار ماشین هست می‌گویم: لطفا این چفیه رو بزنید به تابوت بالایی. به زحمت خودش را بالا می‌کشد و می‌رود روی ماشین. چفیه را به تابوت بابای مبینا تبرک می‌کند. با خودم می‌گویم حتما صدایم را درست نشنیده. تا می‌آیم بگویم نه می‌خواستم به تابوت دوستم متبرک بشه...، مرد قد بلندی می‌کند و چفیه را می‌زند به تابوت مبینا. لبخندی پیروزمندانه می‌آید روی لبم و همراه قاب عکس آقا چفیه را هم در آغوش می‌گیریم و همراه مبینا به سمت خانه‌شان می‌رویم... یکشنبه|۹فروردین|تشییع شهدای پردیسان http://eitaa.com/aagoosh
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
[موج انفجار...] بخش‌دوم همراه ماشین شهدا می‌پیچیم در کوچه‌ی۲۵ آقا یوسفی. کوچه‌ای که دو روز پیش، ۱۹ نفر در آن شهید شدند... چشمم می‌افتد به دیوار مدرسه. رنگ نمای آجری مدرسه کامل عوض شده. انگار که رنگ خاکستری پاشیده‌اند به دیوار ها. برای بچه‌های مدرسه‌ی رهنمایی انقلاب اسلامی که تا یک ماه پیش اینجا خانه‌ی دومشان بود، غصه می‌خورم. به دیوار مدرسه‌شان ترکش های درشتی خورده. شیشه‌ها شکسته. نرده پنجره ها کنده شده و کج و کوله شده. این مدرسه دیگر مدرسه بشو نیست. گوشه‌ی پیاده‌رو، کنار دیوار مدرسه ایستاده ام که مداح می‌گوید رسیدیم به مقتل الشهدا. انگار آمده‌ایم راهیان نور. توی پیاده رو کیپ تا کیپ آدم ایستاده. کمی جابه‌جا می‌شوم و به سمت در مدرسه حرکت می‌کنم‌ و جلوتر رو به کوچه می‌ایستم. صدای خانمی را پشت سرم می‌شنوم که می‌گوید خانما اینجا تو مسیر نایستید که بقیه هم بتونن بیان و ببینن. برمی‌گردم و پشت سرم را نگاه می‌کنم. چشمانم درشت می‌شود. روی کاغذ نوشته محل کشف شهیده رقیه پیروزه... نمی‌توانم هضم کنم که چرا پیکر کنار مدرسه پیدا شده. شهیده پیروزه که آن شب در خانه‌شان بوده. پس پیکرش اینجا کنار دیوار مدرسه برای چه پیدا شده؟ راوی دارد از موج انفجار می‌گوید و... درد می‌پیچد در تنم. بی اختیار آخ می‌گویم. حالم خراب می‌شود. نمی‌توانم دیگر اینجا بمانم... یکشنبه|۹فروردین|تشییع شهدای پردیسان http://eitaa.com/aagoosh
•|خیالت‌را‌درآغوشـ...
[خانه‌ی گم شده...] بخش‌سوم می‌روم آن طرف کوچه. همان جا که نرده گذاشته‌اند و آدم‌ها زل زده‌اند به روبه‌رویشان. چشمم می‌افتد به درختی که از همان رنگ خاکستری روی دیوار مدرسه رویش پاشیده شده. درخت اول بهار خشک شده و از پا درآمده‌. _مبینا مگر قرار نبود خانه‌تان را نشانم بدهی؟ اینجا که نشانمان می‌دهند و می‌گویند خانه‌ی شماست که زمین خالی‌ست. کو عروسک هایت؟ دفتر نقاشی و مدادرنگی ‌هایت کو؟ کجاست اتاقت؟ چرا هیچ نشانی از زندگی اینجا پیدا نمی‌کنم؟ چه بر سرتان آورده‌اند آدم بدها؟ راوی دارد برایمان از پیدا شدن پیکر هایتان می‌گوید و من ناخداگاه چنگ می‌زنم به چادرم و آه می‌کشم. چقدر اینجا همه‌چیز دردآور است. بامداد ۷ فروردین، اینجا چه کربلایی شده بوده. آنها که پیکر ها را پیدا کرده‌اند چه رنجی کشیده‌اند... دیگر تحمل شنیدن حرف‌های راوی را ندارم و می‌روم تا از مقتل دور شوم. _مبینا من تازه تو را پیدا کردم. لطفاً من را فراموش نکن. قول بده برای عاقبت بخیری‌ام دعا کنی دوست کوچولوی من :) یکشنبه|۹فروردین|تشییع شهدای پردیسان http://eitaa.com/aagoosh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما زنده ایم مثل امید این چند روزه را بروید بر کشتن افتخار کنید :) پ‌ن: از قشنگی‌ شب‌هایی که در خیابانیم حضور پاک و صادقانه‌ی بچه‌هاست. بچه‌هایی که مأموریت یافته‌اند تا با بودنشان امید را در دل‌هایمان زنده کنند... http://eitaa.com/aagoosh
8.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[تولد۴۷سالگی] جمهوریِ اسلامیِ ایرانِ عزیز :) تولد ۴۷ سالگی‌ات چه تولد به یادماندنیی شد... شمع ۴۶ سالگی‌ات را که فوت کردی و وارد ۴۷ سالگی شدی، فکرش را می‌کردی این‌همه اتفاق را یک‌جا در یک سال ببینی؟ پارسال وقتی آقا داشت تولدت را به ما تبریک می‌گفت هیچ گمان نمی‌کردم که امسال کنارمان نباشد‌. گمان نمی‌کردم شبانه به خیابان بیاییم و زیر باران، در حالی که دشمن خون‌خوار به جانمان افتاده، با دلی قرص به وعده‌های صادق، سرودت را زمزمه کنیم. ما و دشمن بر سر تو مقابل هم ایستاده‌ایم. ما می‌جنگیم که تو بمانی و او می‌جنگد که تو را نابود کند‌. که به قول آقای شهیدمان «هیچ قدرتی با همه‌ی توانایی‌های خودش نخواهد توانست ملّت ایران را تسلیم کند.» :) روزهای جنگ به امید خدا با پیروزی ما تمام می‌شود و روسیاهیش می‌ماند برای یک مشت وطن‌فروشِ بی‌مقدار. آنها که نه‌تنها از پشت به تو خنجر زدند و سرباز دشمن تو شدند، بلکه برای دردها و زخم‌های بی‌شمارت زدند و رقصیدند... ۱۱فروردین|شبِ‌‌روزِجمهوری‌اسلامی http://eitaa.com/aagoosh
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[۱۲فروردین۱۴۰۴] می‌روم سراغ آرشیو فیلم‌های کانال آقا می‌خواهم ببینم آخرین ۱۲فروردینی که آقا کنارمان بود، حرفی برایمان داشته‌ یا نه. می‌رسم به این ویدیو. این فیلم برای پارسال است ؟ باورم نمی‌شود. چقدر دور به نظر می‌رسد ۱۲فروردین ۱۴۰۴. شاید به خاطر این است که این ۳۳ روز، قد ۳۳سال طول کشیده... خیلی سخت است نبود کسی را ببینی که از قبل انقلاب بوده، برای به ثمر نشستن انقلاب تلاش کرده و یک بار هم سر مقابل استکبار جهانی خم نکرده، تا ۴۷ سالگی انقلاب کنارمان بوده و ما را هر لحظه به آینده‌ی ایران امیدوارتر کرده، و حالا از روز اول جنگ رمضان حتی یک کلمه هم برایمان حرف نزده... چقدر دنیای بعد از او نفس‌گیر است... http://eitaa.com/aagoosh