[حسین تنها مانده...]
حسین رسولی برایمان حرف میزند.
از جایگاه دورم و هر چه قد بلندی میکنم نمیتوانم چهرهاش را ببینم.
صدایش خسته است. شبیه پسر بچهها پر شر و شور نیست. مردی شده برای خودش.
انگار که در این چند روز، چند سال بزرگ شده.
_من،
بابام
مامانم،
خواهرم،
عموم،
زن عموم،
پسر عموم،
همهشون شهید شدن.
صدای گریهی مردم بلند میشود. نفس نفس میزند و دلشکسته میگوید:
_کمک ترامپ به خونهی ما هم رسید، آره رسید...
حالش منقلب شده. بغل دستیام با هر جملهی حسین میگوید الهی بمیرم برایت.
طوری که صدایش نلرزد میگوید
_حسین حسین شعار ماست
شهادت افتخار ماست...
تشییع شهدای قم|چهارشنبه|۱۹فروردین
http://eitaa.com/aagoosh
[عماد چقدر شبیه بابایی...]
میکروفون بین خانوادهی شهدا دست به دست میشود و میرسد به عماد عسگری
از بین جمعیت به خاطر فاصله چهرهاش را محو میبینم.
پدر،
مادر،
و برادرش را یکشبه توی خانهشان از دست داده و خودش جانباز جنگ رمضان شده.
صدایش پرانرژی است و اگر چهره اش را نمیتوانم ببینم، از صدایش میفهمم روحیهاش بالاست.
_پدر من چند سالی بود برای امام حسین تعزیهخوانی میکرد. آخرش هم خودش و بچهاش با هم فدای امام حسین شدند.
مردم به جای عماد گریه میکنند.
_اگه میبینید الان من لبخند روی لبمه چون ما چهارتایی به هم قول دادیم هر اتفاقی برای هر کدوممون افتاد ناراحت نباشیم و همیشه لبخند روی لبمان باشد.
میکروفون را بابا بزرگ عماد میگیرد و چند کلمه ای از دختر و داماد شهیدش میگوید.
_ ما تازه چند وقتی بود از لابهلای حرفای آقا محمد فهمیده بودیم ۲۱ سال تو ساخت موشک و هوافضا کار میکرد.
دخترم فاطمه با اخلاص بود. در بیمارستان شهدا به جانبازان جنگ خدمت میکرد و حتی توی عید هم مرخصی نگرفت...
من هم مثل بابا بزرگ عماد به دختر و دامادش افتخار میکنم...
عکس عماد را پیدا میکنم. چقدر شبیه بابایی. چقدر شبیه بابا لبخند میزنی :)
تشییع شهدای قم|چهارشنبه|۱۹فروردین
http://eitaa.com/aagoosh
بالاخره دلتنگیِ آقا کار خودش را کرد و این قاب سهنفره هم تکمیل شد.
من که بعد دیدن اشکهای آقا در فراق حاج قاسم فهمیدم دیگر دلش با این دنیا نیست و طاقت دیدن جای خالی رفیق خوشبختش را ندارد.
امشب که با همهی شهدا زائر کربلا میشوید، دلم خیلی برایتان تنگ شده. دلم که نه، جانم برایتان تنگ شده...
کاش دلتنگیِ من هم پایانش شهادت باشد...
http://eitaa.com/aagoosh
اهمیت استمرار حضور مردم در صحنه
[آنچــه در وهلهی کنونــی، برای نیــل به این شــعار و هدف راهبــردی رهبر شــهید ضروری می نماید، اســتمرار حضور مــردم عزیزمان هماننــد چهل روزی است که پشت سر گذاشتند. این حضور یک رکن مهم از منزلتی است که اینک ایران مقتدر در آن استقرار یافته است.
بنابراین نباید با اعالم بناء بر مذاکرات با دشمن، تصور شود که حضور در خیابانها لازم نیست.]
_بخشی از پیامِ امروزِ رهبرِ عزیز
۱۴۰۵/۱/۲۰
http://eitaa.com/aagoosh
*
{...يَا إِلَهِي وَ رَبِّي وَ سَيِّدِي وَ مَوْلاَيَ لأَِيِّ الأُْمُورِ إلَيْكَ أَشْكُو وَ لِمَا مِنْهَا أَضِجُّ وَ أَبْكِي...}
ای خدای من و پروردگار و سرور و مولایم، برای کدامیک از دردهایم به حضرتت شکوه کنم و برای کدامین گرفتاریم به درگاهت بنالم و اشک بریزم؟...
_دعای کمیل
http://eitaa.com/aagoosh
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آقا جان
فدای دست جانبازت شوم،
حالا که جمعتان جمع است،
حالا که به یاران شهیدت پیوستی،
دعاهای پدرانهات را از ما دریغ نکن.
برای ایران و امت اسلام، مخصوصا شیعیان مظلوم لبنان، محتاج دعاهایت و آمین شهداییم...
پن: فیلم مربوط به سال ۹۸ است. چند ماه قبل آن دی ماهی که حاج قاسم را از ما گرفتند...
http://eitaa.com/aagoosh
-
«...مقاومت تا آخرین نفس ادامه دارد. رقابت جوانان برای حضور در میدان و ترک نکردن آن، مایه امید و عزت است و ما را برای آزادی میهن و حفظ کرامتمان مصممتر میکند.
تهدیدها و سلاحهای آنان ما را نخواهد ترساند، زیرا ما صاحبان اصلی این سرزمین هستیم و ایمان، اراده و توانایی لازم را داریم تا مانع از تحقق اهداف آنان شویم...»
_بخشی از پیامِ امروزِ شیخنعیمقاسم،
'دبیرکل حزبالله' به مردم لبنان
http://eitaa.com/aagoosh
[رفیقِشهید]
از قبل جنگ گلزار شهدا نرفته بودم.
قسمتی را برای شهدای جنگ رمضان گذاشته بودند.
از بچهی دو سه ساله تا پیرمرد و پیرزن.
از سرباز و پاسدار تا خانم کارمند و خانهدار.
از دانشآموز تا دانشجو...
همه کنار هم به خاک سپرده شده بودند...
اینهمه شهید از شهر ما به اسامی شهدای جنگ رمضان اضافه شده بود.
آنقدر فضا سنگین بود که حس میکردم نفسم بالا نمیآید.
بغض گلولهای سفت شده بود و راه گلویم را سد کرده بود.
هر طرف را که نگاه میکردم خانوادهی شهیدی را میدیدم و دلم ریش ریش میشد.
لابهلای آدمهای زل زده به سنگ قبرها، پسرکی با لباس نظامی توجهم را به خودش جلب کرد.
بین میلهی آهنی و درخت خودش را جا کرده بود و مردانه گریه میکرد. دستمال مچالهشدهی در دستش را به چشمانش میکشید و مجال نمیداد اشکهایش روی گونهاش سر بخورند.
وقتی برگشت سمتم دیدم چشمانش سرخ شده.
طاقت نیاوردم و از خانومی که کنارش ایستاده بود پرسیدم چه نسبتی با شهدا دارد؟ گفت دوستش محمد طاها عسگری شهید شده.
برمیگردم و عکس شهید را از بین عکسها پیدا میکنم.
محمدطاها ۱۳ سالش بود که همراه پدر و مادرش شهید شد.
جرم پدر محمدطاها این بود که لباس سبز پاسداری به تن داشت و به وطنش خدمت میکرد...
روایتِشبِجمعهیگلزارشهدایقم
۲۰فروردین
http://eitaa.com/aagoosh
26.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[و ما ادراک میناب...]
ما چه میفهمیم حال آن معلمی را که دیگر کلاسش دانش آموز ندارد؟
ما چه میفهمیم حال مادری را که ۹ اسفند برای افطار میخواست همان چیزی را درست کند که دخترش دوست دارد ولی همان روز دخترش را زیر آوارها پیدا کرد؟
ما چه میفهمیم حال پدری را که عاشق دخترش بود و آرزوی لباس عروس پوشیدنش را داشت. و حالا هر شب با عکس دخترش که پیکر را خودش به خاک سپرده بود حرف میزند؟
ما چه میفهمیم حال خانوادهای را که بعد از یک ماه انتظار، پیکر کوچک شدهی پسرشان را تحویل گرفتند؟
ما چه میفهمیم حال آن دانشآموزی را که چند دقیقه قبل رسیدن کمک(بمباران) اسرائیل و آمریکا از مدرسه خارج شده بود و حالا دیگر نه معلمی دارد، نه دوستی دارد، نه مدرسهای؟
میناب دیگر میناب چهل روز قبل نمیشود.
دیگر بچهها بلند مادرانشان را صدا نمیکنند که مبادا مادرِشهیدی صدای مامان گفتنشان را بشنود و داغش تازه شود.
بمیرم برای دل مادرانتان که روز و شب آرام و قرار ندارد...
پن: سکانسی از فیلم سرو، سپید، سرخ به همراه تصاویر فرشتههای مینابی
http://eitaa.com/aagoosh