کلاس دوم که بودم و مسابقهی نهجالبلاغه برنده شدم، مامان مرا برد عروسکفروشی و گفت «هرکدومو دوست داری انتخاب کن. این هدیهی توئه». و از بین همهی عروسکهای رنگ و وارنگ، من او را انتخاب کردم که لباس صورتی و سفید پوشیده و ظاهرش هم شبیه نوزاد بود.
بین کتاب قصههایی که هرشب یکی را انتخاب میکردم تا برایم بخوانند، یک کتاب «لالاییهای حضرت علیاصغر» هم بود. گفتم «تو نذر حضرت علیاصغری مامان. اسمتو از لابلای این لالاییها انتخاب میکنم تا هرشب برات بخونمش.» صفحات را ورق زدم و خط به خط خواندم. «تویی یک غنچهی خندان/ تو هستی مونس مامان... آره، اسم تو این به بعد مونسه.»
خیلی دوستش داشتم؛ آنقدر که یادم میآید یکبار پایش کمی از پارچهی بدنش درآمده و جدا شده بود و من آخرشب خانه را از گریههایم روی سر گذاشته بودم که باید همین الان برویم و چسب یا هر چیز دیگری که لازم است بخریم و بیاییم پایش را وصل کنیم. در جواب «صبر کن فردا درستش میکنیم الان همهجا بستهست» میگفتم «اگه پای دختر خودتون هم قطع شده بود میگفتین آخر شبه بیمارستان بستهست بذار فردا بریم؟ این دختر منه. همین الان باید خوبش کنیم.» تا آخر مامان با یک تکه پارچه پایش را بست تا روزهای بعد درستش کنیم و من آرام شدم.
هنوز هم جایش روی تختم است، سر به گوشهی بالشت. هرشب در آغوش میگیرمش و میخوابم. نه فقط من، که همهی دخترها همینند؛ بزرگ و کوچک هم ندارد. حس مادری در ذاتشان است و اولین فرزندانشان هم عروسکهایشان.
به عکس عروسکهایی فکر میکنم که این مدت دیدهام. فکر میکنم شاید از روی همین عروسکها که روی تل خاکها دیده میشوند فهمیدهاند ممکن است دخترکی زیر آوار باشد و پیکر بیجانش را بیرون آوردهاند. به این فکر میکنم که آن دخترک فلسطینی... یا ایرانی... هم همیشه عروسکش را توی بغل میگرفته و میخوابیده؟ اسمش را چه گذاشته بوده؟ او هم دلش خون شده وقتی از آن بالا زخمهای دست و پای عروسک خاکی اش را دیده؟ مادر دخترک چهطور؟ مادرش...
مادرش هم حتماً در بچگی عروسکی داشته که مادری میکرده برایش تا وقتی دخترکش به دنیا آمده و عروسکِ واقعی مادرش شده. حتماً نذر کرده سرباز امامزمان تربیت کند و برایش لالایی حضرت علیاصغر میخوانده تا محرم برسد و او را ببرد مراسم شیرخوارگان و هرشب را در هیئت بگذراند تا فرزندش سینهزن امامحسین شود. دل او چه کشیده وقتی پرپر شدن میوهی دلش را دیده؟...
دل خیلی مادرها، یکجای تاریخ، خون شده از ظلمی که فرزند را از آغوشش گرفته اما با همان دلِ شکسته، فریاد زده ما رأیت الا جمیلا و فرزندش را فدای «آرمان» کرده. همین دلها بودند که نگذاشتند دنیا از هم بپاشد. دلهایی که باور داشتند روزی میرسد که بچههایشان، کنار آن آقای وعدهدادهشده، پرچم لااله الا الله را به همهی افقهای عالم میرسانند.
مهرداد ملکیInShot_۲۰۲۵۰۷۰۶_۱۸۳۷۳۵۹۷۵.mp3
زمان:
حجم:
1.7M
این اشکها دگر موقوفهی حضرتتان بشود؛
من خیلی برای غیر خدا گریه کردهام...
از وقتی چشم باز کردم، مامان و بابا رو تو قامت خادمی اهلبیت دیدم و هیئت محبین بخش پررنگی تو زندگیم بوده.
و این شیرینترین ارث خونوادگیه که به من و داداش هم رسیده و حالا ما هم توفیق خادمی داریم...
آقای امامحسین عزیز، دمتون گرم که حبّ خودتون و خانوادهتون رو تو زندگیمون جریان دادین :)
بعد از مصاحبهی تاکر کارلسون با آقای پزشکیان، بیشتر از همه به این فکر میکنم که ما خیلی جاها کمکاری کردیم.
تو دوران شهید رئیسی وقتی باید تبیین میکردیم ارزش نوع ارتباطات و رفتارهاشون رو، نکردیم.
موقع انتخابات اونقدری که نیاز بود با آدمای اطرافمون حرف نزدیم.
بعد از انتخاب آقای پزشکیان، وقتی اشتباهی در رفتار یا صحبتاشون دیدیم، شاید درست نقد نکردیم.
وقتی باید نسبت به مواضع و روابط بینالمللی و دوری تفکرات ظریفگونه مطالبهگری درست میشد، شاید نشد.
بدتر از اینها، سادهانگاری اشتباهات ایشون رو اشتباهاً راه جلوگیری از تنش بین خودیها تلقی کردیم گاهی...
یا شاید نقدی کردیم که ظاهرش بروز خشم و تنفر بوده، نه دلسوزی و دغدغهمندی. یه موضع از بالا که دیدین ما زودتر گفته بودیم اینشکلی میشه و ما میفهمیم و شما نمیفهمین گرفته بودیم؛
برا دل خودمون نقد کردیم نه بهخاطر خدا...
و وقتی تو شرایط غیرجنگی آسیبها رفع نشدن، سر بزنگاه و وسط جنگ باید نگران زبان بدن، زاویهی دوربین، نوع پوشش، ادبیات صحبت، پالسهای ضعف، و گزارههای غلطی باشیم که سر میزنه.
و حالا دیگه آسیب این اشتباهات محدود به دیدگاه تعدادی از خبرنگاران و مردم کشورمون یا کشورهای همجبههی ما _که اون هم بهجای خود خیلی مهمه_ نیست؛ که محدودهی وسعتش به سران آمریکا _که روبرو و در جبههی مخالف ما هستن_ و تعداد نسبتاً زیادی از مردمش رسیده و هر اشتباه کوچیکی و هر پالس ضعفی میتونه اثر چندصدبرابری بذاره. همونطور که هر جمله و موضع درستی هم همین اثر چندینبرابری رو داره و حیفه اونطور که باید و شاید از ظرفیت چنین تریبونهایی استفاده نشه!
پ.ن: همهی اینها شایده و اولین مخاطبش خود بنده ام. دم همهی اونهایی که بهجا و بهموقع تبیین و نقد صحیح کردن گرم. خدا در این راه ثابتقدمشون بداره و به اثر کارشون برکت بده.
جمعی از بچههای خونوادهInShot_۲۰۲۵۰۷۱۲_۰۰۱۸۲۳۴۲۳.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
من از کودکی عاشقت بوده ام!
من خیلی فکر میکنم، خیلی خیلی زیاد. و امروز، خط ربط همهی این فکرای زیادم به هم، «تصمیم» بود.
فکر میکردم به اینکه من چهقدر قدرت دارم تا بتونم یه تصمیم بزرگ بگیرم؟ یه تصمیمِ بزرگِ درست. تصمیم درست گرفتن تو موقعیتای مهم چهقدر سخته؟ باید چیکار کرده باشم که اونجا سر بزنگاه بتونم درست از پسش بر بیام؟
به این فکر کردم که اگر من توی یه عرصهی خاص انقدری حرفهای و ماهر بشم که مثلا همهی ایران منو بشناسن و بهم افتخار کنن، ممکنه تصمیم بگیرم ایران رو ول کنم و برم استرالیا و اونجا به حرفهم ادامه بدم؟
یا مثلا اگر یهروزی جلوی یهعالمه دوربین که از همهی دنیا دارن منو نگاه میکنن با قاتل آدمای عزیز زندگیم روبرو بشم، چه واکنشی نشون میدم؟ ممکنه جلوش سر خم کنم یا باهاش خوش و بش کنم و انگار که هیچی نشده به روی خودم نیارم؟
لابلای این فکرا، داشتم یه لیست مینوشتم از کارای عقبموندهم. دیدم باید یه هفته قید زندگی رو بزنم تا از شدت و حجمش کم شه. بعد به این فکر کردم که موقع قبول کردن این کارا یا شروع یه کار جدید برا خودم، چی تو ذهنم بوده که تصمیم گرفتم به انجامش؟ یا شاید به ذهنم ربطی نداشته، تو دلم چی بوده؟...
به این فکر میکنم که تصمیم رو با ذهن میگیرن یا با دل؟ مثلا شاید یهجا ذهنم بگه درستش اینه که تشریفات رسمی برخورد با یه آدم رسمی وسط یه مسابقهی رسمی رو حتی با دوز محبت و احترام بیشتر رعایت کنی، ولی دلت نذاره! دلت خون باشه و این خون نذاره منطقی تصمیم بگیری...
به این فکر میکنم که وقتی میدونستم همهی وقتم پر از کاره، وقتی یه عزیز بهم گفت یه کار دیگه انجام بدم، بدون مکث بهش گفتم چشم؟ اینجا ذهنم تصمیم گرفت یا دلم؟ الان که باز دوباره خودمو وسط کارای مختلف گیر انداختم تا به مرز غرق شدن برسم، راضی ام از اون تصمیم؟ یا اینکه این تصمیم اثرش چهقدر بوده؟ اثرش همین یه هفتهست؟ یه ماهه؟ یه سال؟ یا یه عمر؟...
به این فکر میکنم که انگار همین تصمیمات کوچیکن که تصمیمات بزرگو میسازن. اینکه تصمیم بگیرم با صدای آلارم هفت، هشت، یا نه صبح بیدار شم یا دوباره چشمامو ببندم و صدای اذان ظهر بیدارم کنه، اینکه تصمیم بگیرم الان باید بمونم خونه و طراحی این لوگو رو تموم کنم یا حاضر شم با مامان برم مهمونی، اینکه تصمیم بگیرم چند دیقه برم اکسپلور یا بهجاش برم طاقچه و چند صفحه کتاب بخونم، اینکه حتی تصمیم بگیرم الان برم بخوابم یا بیشتر از این حرف بزنم، همهی اینا آجر به آجر روی هم میان و اونوقتی که بزنگاه زندگیمه، باید یه تصمیم بزرگ بگیرم! سازهی تصمیم بزرگی که اگه آجراش کج چیده شده باشن، به اون مرحله که برسه فرو میریزه و همهچیزمو بر باد میده...
خدا نکنه یه وقت تصمیمی بگیرم که همهی آدما متفقالقول باشن که با این تصمیم، به یه بیشرف تبدیل شدم!
میخوام از آرمان بنویسم؛
و این همون موضوعیه که میتونم ساااااعتها درموردش حرف بزنم و خسته نشم.
آرمان همون پرچمیه که آدمها رو زیر سایهی خودش کنار هم میاره، زبان مشترک افراد میشه، و خط ربط و باعث اتحاد قلوبشونه.
آرمان معیار و مبنای زندگیه، اونه که مسیر رو مشخص میکنه، اونه که موتور محرّکه، اونه که رنگ و رو میپاشه به همهچی و از کدری و بیحوصلگی درشون میاره.
آرمان مشخص میکنه که هر تصمیم من حول چه محوری باشه، آرمان مشخص میکنه دوست و دشمن من کیه، آرمان مشخص میکنه قیمت و ارزش هرکس چهقدره، آرمان مشخص میکنه رفتار من تحت چه چهارچوبیه، و آرمانه که مشخص میکنه من چه هویتی دارم.
آرمان، شناسنامهی آدمهاست!
آرمان، همهچیزه...