راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
میخوام از آرمان بنویسم؛ و این همون موضوعیه که میتونم ساااااعتها درموردش حرف بزنم و خسته نشم. آرما
حالا چرا این حرفا رو زدم؟
چون اولاً "آرمان" و "آرمانجو" بودن بخشی از هویت من شده.
و دوماً، از این به بعد میخوام بیشتر درموردش بگم و همهی عالم رو خبردار کنم که آرمان داشتن چهقدر قشنگه.
ممکنه سوال پیش بیاد که
این آرمان شما چیه که انقدر سنگشو به سینه میزنی؟
باید بگم آرمان چند بُعد داره.
اما چون ما اینجا یه اجتماع محسوب میشیم، پس درمورد آرمان هم از بُعد اجتماعیش حرف میزنیم.
(گرچه ابعاد مختلفش به هم بیربط نیستن و اتفاقا ارتباط مؤثر و چندطرفهای هم دارن.)
و این آرمان اجتماعی چیه؟
#آرمانشهر، مدینهٔ فاضله، یا تمدّن اسلامی.
یادمه تقریباً اولینباری که خواستم درموردش با آدمای اطرافم صحبت کنم، آخرین روزهای کلاس دوازدهم بود.
یه کتاب یادگاری گرفتم واسه کل بچهها، و یه نامه هم نوشتم و گذاشتم داخلش و بهشون هدیه دادم.
الان هرچی فکر میکنم بهتر از اون حرفا نمیتونم توضیح بدم چی تو ذهنمه. پس همونو میفرستم شما هم بخونین.
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
«ما داریم وارد نظم نوین جهانی میشیم. یعنی همهٔ مردم دنیا دنبال تغییرن. یه تغییر بزرگ! اینکه کل جهان زیر سلطهٔ یه حکومت واحد و یه تمدن باشه. این وسط خیلی جنگ و دعوا رخ میده... اما وعدهٔ صادق خداست که تهش ختم بهخیر میشه و من به وعدههای خدا ایمان دارم.»