جمعی از بچههای خونوادهInShot_۲۰۲۵۰۷۱۲_۰۰۱۸۲۳۴۲۳.mp3
زمان:
حجم:
2.9M
من از کودکی عاشقت بوده ام!
من خیلی فکر میکنم، خیلی خیلی زیاد. و امروز، خط ربط همهی این فکرای زیادم به هم، «تصمیم» بود.
فکر میکردم به اینکه من چهقدر قدرت دارم تا بتونم یه تصمیم بزرگ بگیرم؟ یه تصمیمِ بزرگِ درست. تصمیم درست گرفتن تو موقعیتای مهم چهقدر سخته؟ باید چیکار کرده باشم که اونجا سر بزنگاه بتونم درست از پسش بر بیام؟
به این فکر کردم که اگر من توی یه عرصهی خاص انقدری حرفهای و ماهر بشم که مثلا همهی ایران منو بشناسن و بهم افتخار کنن، ممکنه تصمیم بگیرم ایران رو ول کنم و برم استرالیا و اونجا به حرفهم ادامه بدم؟
یا مثلا اگر یهروزی جلوی یهعالمه دوربین که از همهی دنیا دارن منو نگاه میکنن با قاتل آدمای عزیز زندگیم روبرو بشم، چه واکنشی نشون میدم؟ ممکنه جلوش سر خم کنم یا باهاش خوش و بش کنم و انگار که هیچی نشده به روی خودم نیارم؟
لابلای این فکرا، داشتم یه لیست مینوشتم از کارای عقبموندهم. دیدم باید یه هفته قید زندگی رو بزنم تا از شدت و حجمش کم شه. بعد به این فکر کردم که موقع قبول کردن این کارا یا شروع یه کار جدید برا خودم، چی تو ذهنم بوده که تصمیم گرفتم به انجامش؟ یا شاید به ذهنم ربطی نداشته، تو دلم چی بوده؟...
به این فکر میکنم که تصمیم رو با ذهن میگیرن یا با دل؟ مثلا شاید یهجا ذهنم بگه درستش اینه که تشریفات رسمی برخورد با یه آدم رسمی وسط یه مسابقهی رسمی رو حتی با دوز محبت و احترام بیشتر رعایت کنی، ولی دلت نذاره! دلت خون باشه و این خون نذاره منطقی تصمیم بگیری...
به این فکر میکنم که وقتی میدونستم همهی وقتم پر از کاره، وقتی یه عزیز بهم گفت یه کار دیگه انجام بدم، بدون مکث بهش گفتم چشم؟ اینجا ذهنم تصمیم گرفت یا دلم؟ الان که باز دوباره خودمو وسط کارای مختلف گیر انداختم تا به مرز غرق شدن برسم، راضی ام از اون تصمیم؟ یا اینکه این تصمیم اثرش چهقدر بوده؟ اثرش همین یه هفتهست؟ یه ماهه؟ یه سال؟ یا یه عمر؟...
به این فکر میکنم که انگار همین تصمیمات کوچیکن که تصمیمات بزرگو میسازن. اینکه تصمیم بگیرم با صدای آلارم هفت، هشت، یا نه صبح بیدار شم یا دوباره چشمامو ببندم و صدای اذان ظهر بیدارم کنه، اینکه تصمیم بگیرم الان باید بمونم خونه و طراحی این لوگو رو تموم کنم یا حاضر شم با مامان برم مهمونی، اینکه تصمیم بگیرم چند دیقه برم اکسپلور یا بهجاش برم طاقچه و چند صفحه کتاب بخونم، اینکه حتی تصمیم بگیرم الان برم بخوابم یا بیشتر از این حرف بزنم، همهی اینا آجر به آجر روی هم میان و اونوقتی که بزنگاه زندگیمه، باید یه تصمیم بزرگ بگیرم! سازهی تصمیم بزرگی که اگه آجراش کج چیده شده باشن، به اون مرحله که برسه فرو میریزه و همهچیزمو بر باد میده...
خدا نکنه یه وقت تصمیمی بگیرم که همهی آدما متفقالقول باشن که با این تصمیم، به یه بیشرف تبدیل شدم!
میخوام از آرمان بنویسم؛
و این همون موضوعیه که میتونم ساااااعتها درموردش حرف بزنم و خسته نشم.
آرمان همون پرچمیه که آدمها رو زیر سایهی خودش کنار هم میاره، زبان مشترک افراد میشه، و خط ربط و باعث اتحاد قلوبشونه.
آرمان معیار و مبنای زندگیه، اونه که مسیر رو مشخص میکنه، اونه که موتور محرّکه، اونه که رنگ و رو میپاشه به همهچی و از کدری و بیحوصلگی درشون میاره.
آرمان مشخص میکنه که هر تصمیم من حول چه محوری باشه، آرمان مشخص میکنه دوست و دشمن من کیه، آرمان مشخص میکنه قیمت و ارزش هرکس چهقدره، آرمان مشخص میکنه رفتار من تحت چه چهارچوبیه، و آرمانه که مشخص میکنه من چه هویتی دارم.
آرمان، شناسنامهی آدمهاست!
آرمان، همهچیزه...
و این روزها، هرجا میبینم حول مسئلهای بحث شکل میگیره، حتماً یهجا به تفاوت آرمانها، یا فهم نادرست از آرمان مشترک، به چشم میخوره.
اگه آرمان رو بفهمیم، بشناسیم، دنبالش بگردیم، و با هم درموردش حرف بزنیم، خیلی چیزا حل میشه!
ما خیلی وقتا میایم سطح ماجرا و سر چیزایی بحث میکنیم که وقتی از بالا به قضیه نگاه کنیم، میبینیم این یه برگ کوچیک از درخت بزرگیه که هزارتا شاخهی دیگه هم داره اگه این حل شه، بقیهش چی؟
در حالی که اون درخت پر شاخ و برگ، یه تنهی مشترک داره که همه از اون نشأت گرفتن.
و اون تنه هم هزارتا ریشه داره که زیر زمینه و تا حالا نمیدیدیمش...
فکر میکنم آرمان، هویت اون تنه باشه.
که حاصل از ریشههای عمیقه و باعث شاخ و برگهای بالایی...
اگه بنیان اون درخت که ریشههاش باشن، طوری شکل بگیره که برایند همهی اونها بشه یه تنهی مستحکم، اونوقته که شاخههای متصل به اون درخت هم ذیل اون آرمان رشد میکنن.
باید رو ریشهها وقت بذاریم.
اگه هنوز شکل نگرفتن، طوری شکلشون بدیم که آرمانساز باشن.
اگه هم که شکل گرفتن، بریم سراغ شناختشون؛ ببینیم برایندش چی شده.
اگه آشفتگیآفرین شده، اصلاح بشه و اگه درخت پرثمری ساخته، تقویتش کنیم تا آسیب نبینه و به رشدش تو همین مسیر کمک کرده باشیم.
از مثال درخته خوشم نیومد ولی مثال دیگهای الان به ذهنم نرسید.
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
میخوام از آرمان بنویسم؛ و این همون موضوعیه که میتونم ساااااعتها درموردش حرف بزنم و خسته نشم. آرما
حالا چرا این حرفا رو زدم؟
چون اولاً "آرمان" و "آرمانجو" بودن بخشی از هویت من شده.
و دوماً، از این به بعد میخوام بیشتر درموردش بگم و همهی عالم رو خبردار کنم که آرمان داشتن چهقدر قشنگه.
ممکنه سوال پیش بیاد که
این آرمان شما چیه که انقدر سنگشو به سینه میزنی؟