همهٔ این سفر رو با ماه نشونهگذاری و دنبال کردم... و حالا، «شبی که عباس بن علی در آسمان میدرخشد» این قصه به آخر رسیده :)
مامان به من و داداش گفته بود این سفر رو ثبت کنیم و حاصلش شد ۴٨ دقیقه فیلم که همه رو به هم چسبوندیم و یهسری یادداشت و افکت و... هم بهش اضافه کردیم و شد یه مستند_ولاگ که هر مهمونی میاد خونهمون مامان بابا واسهش رو تلویزیون پخش میکنن و خودشون هم مشتاقتر از اون به تماشاش میشینن :)
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
شب آخر سفر... چهقدر حرف دارم برا نوشتن و چهقدر وقت کمه
گالریم پره از عکس و فیلم و ذهنم هم پر از کلمه. دلم چی؟ نمیدونم...
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
این ٢۴۰مین کفتریه که ساختم، و چه خوشروزی بودن اینیکی و دوستاش... شاید از همهی قبلیا بیشتر!
٢۴۸ و رفقاش وسط بینالحرمین ساخته شدن و لابلای مُهر و قرآنهای حرم امامحسین علیهالسلام جا موندن.
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
گالریم پره از عکس و فیلم و ذهنم هم پر از کلمه. دلم چی؟ نمیدونم...
پیادهروی اربعین پررنگترین جلوهٔ حرکت جمعی به سمت «آرمان» و تحت یک لواء جمع شدنه...
دلم تا همیشه وسط مشایه جا میمونه.
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
و حالا... آقای امامرضا! شب از نیمه گذشته و من کنج اتاقم به شما فکر میکنم. مثل هروقت دیگه... مثل هر
_ کی با همهی دست و پا چلفتی بودن و ناکارآمد بودن و بیمصرف بودن و هیچی بلد نبودنت دوستت داره جز امامرضا؟