راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
و حالا... آقای امامرضا! شب از نیمه گذشته و من کنج اتاقم به شما فکر میکنم. مثل هروقت دیگه... مثل هر
_ کی با همهی دست و پا چلفتی بودن و ناکارآمد بودن و بیمصرف بودن و هیچی بلد نبودنت دوستت داره جز امامرضا؟
میگفت:
«دنیا خیلی خوبه...
میدونی چرا؟
چون خیلی بیحسابه
خیلی بی در و پیکره
امثال من میتونه ذکر بگه... بره حرم... نماز بخونه...
اما اونجا میبینی دور امامرضا شلوغه
تو رو راه نمیدن :)
اونجا دنیای بی در و پیکر بود که سرتو مینداختی پایین میرفتی پیش محبوب...
اینجا اونشکلی نیست دیگه!
کاری کن اون دنیا هم نگات کنن فاطمه...»
زائرا دونه دونه میان و موکب نجمه انگار یه بغلِ بازه که با هر مهمون جدید میشه ذوق رو از ذره ذرهٔ آجرهاش فهمید.
روز آخره؛
یهعالمه از زوار رفتن و محوطه خلوت شده،
رادیو موکب غمگینترین مداحیای وداع دنیا رو داره پخش میکنه،
بچهها همهی پتوها رو جمع کردن و دارن بستهبندی میکنن بره انبار،
دونه دونه غرفهها جمع میشن و دیگه خبری از نور و شلوغی روزهای قبلشون نیست،
هر گوشه چند نفر همدیگه رو بغل کردن و کیف و کوله و چمدون دستشونه،
حالا این وسط یکی از بچههای انتظامات ورودی هم یه قرآن گرفته دستش زائرا رو بدرقه میکنه...
ما چی؟
همه اشک.
ابوجعفر هاشمی به امام حسن عسکری علیهالسلام نامه نوشت که آقا خیلی این زندان تنگه، خیلی این زنجیرها سنگینه...
حضرت پیغام فرستاد که ظهر نماز رو توی خونهت میخونی...
بعد میگه رفتم خونه نماز خوندم و گفتم کاش روم میشد به حضرت بگم آقا وضعمون هم خرابه، بهجای اینکه کار کنیم همهش زندانیم...
دیدم در خونه رو میزنن، یه مبلغ قابل توجهی برامون پول آوردن توش یه نامه هم بود!
حضرت نوشته بود که:
کاری داشتی از ما حیا نکن، مُعذَّب نشو، کار ما اینه «نحنُ کهفٌ لِمن إلتجأ إلینا»
هر کسی به ما پناه ببره ما کهفیم، پناهگاهیم...
_ حجتالاسلام حامد کاشانی
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
بسم الله الرحمن الرحیم ادامهی درس اول: شاخصههای تمدّن اسلامی #آرمانشهر (از این به بعد مباحث مرت
بسم الله الرحمن الرحیم
درس دوم:
علم دینی و علوم انسانی اسلامی
#آرمانشهر
راهنوشتههای یک کفترِ آرمانجو
هر تمدّنی، مجموعهای از سختافزار و نرمافزاره. سختافزار میشه ساختمون و خیابون و چیزایی که به حس
یادتونه درس قبل از نرمافزار و سختافزار تمدّن حرف زدیم؟
حالا میخوایم با یه نگاه جدید بیشتر به اهمیتش پی ببریم.