eitaa logo
آبادی شعر 🇵🇸🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
9.6هزار عکس
2.5هزار ویدیو
106 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
کرم یک‌ذره از سرشار، سرشارِ صفت‌هایت حسن یک‌دانه از بسیار، بسیارِ عناوینت دهان وا می‌کند عالم به تشویق حسین اما دهانِ رحمة للعالمین واشد به تحسینت...
در آسمان غزل عاشقانه بال زدم به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم در انزوای خودم با تو عالمی دارم به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم کتاب حافظم از دست من کلافه شده است چقدر آمدنت را چقدر فال زدم غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست همان شبی که برایش تو را مثال زدم غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم به قدر یک مژه برهم‌زدن تو را دیدم تمام حرف دلم را در این مجال زدم...
با همین چشم‌های خود دیدم، زیرِ بارانِ بی‌امان، بانو در حرم قطره‌قطره می‌افتاد، آسمان روی آسمان ! بانو صورتم قطره‌قطره حس کرده‌ست، چادرت خیس می‌شود، امّا به خدا گریه‌های من گاهی، دستِ من نیست مهربان‌بانو گُم شده خاطراتِ کودکی‌ام، گریه‌گریه در ازدحامِ حرم باز هم آمدم که گم بشوم، من همان کودکم، همان ... بانو ... باز هم مثلِ کودکی هر سو، می‌دوم در رواق‌ِ تو در تو دفترم دشت و واژه‌ها آهو ... گفتم آهو و ناگهان، بانو ... شاعری در قطارِ قم_مشهد، چای می‌خورْد و زیرِ لب می‌گفت : شک ندارم که زندگی یعنی، طعمِ سوهان و زعفران بانو شعر از دستِ واژه‌ها خسته‌ست، بغض راهِ گلوم را بسته‌ست بغض یعنی نگفته‌هایم را، از نگاهم خودت بخوان بانو این غزل‌گریه‌ها که می‌بینی، آنِ شعر است، شعرِ آیینی ... زنده‌ام با همین جهان‌بینی، ای جهانِ من ای جهان‌بانو ... کوچه در کوچه قم دیارِ من است، شهرِ ایلِ من و تبارِ من است زادگاهِ من و مزار من است، مرگ یک روز بی گمان ... @abadiyesher
فرق است، فرق فاحشی از حرف تا عمل راه است، راه بی‌حدی از شعر تا شعار ما را چنان مباد که آیندگان ما ما را رقم زنند مسلمان بی‌بخار @abadiyesher
نشاندی روی زخم کهنه‌ی من مرهم خوبی حریمت آشنا کرده مرا با عالم خوبی جهان، این هیچ سر درگم، فریبم داد با گندم برای دفعه‌ی چندم نبودم آدم خوبی گریزان از همه دنیا خودم را یافتم اینجا خودم را با بدی‌هایم کنارت ای همه خوبی رها کردی مرا از غم، نشاندی جای آن غم، غم غمِ دیگر که خیلی دوستش دارم غم خوبی شلوغی ضریح تو عجب آشفته گیسویی ست سپیدی‌ها، سیاهی‌ها چه در هم برهم خوبی تو می‌آیی و از نزدیک می‌بینم تو را آخر همان وقتی که می‌میرم عجب می‌میرم خوبی.. @abadiyesher
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد خوشا به حال خیالی که در حرم مانده و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد به یاد چایی شیرین کربلایی‌ها لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد چه ساختار قشنگی شکسته است خدا درون قالب شش‌گوشه یک غزل دارد بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟ بگو محبت ما ریشه در ازل دارد غلامتان به من آموخت در میانه‌ی خون که روسیاهی ما نیز راه حل دارد ✍ @abadiyesher
علی باشی و در میدان نجنگی! داغ از این بدتر؟ خدا او را به بزمِ عشق‌بازی شعله‌ور می‌خواست... @abadiyesher
می‌ايستم امروز خدا را به تماشا اي محو شکوه تو خداوند سراپا اي جان جوانمرد! به دامان تو دستم من نيز جوانم، ولي افتاده‌ام از پا آتش بزن آتش به دلم، کار دلم را اي عشق مينداز از امروز به فردا آتش بزن آتش به دلم اي پسر عشق يعني که مکن با دل من هيچ مدارا با آمدنت قاعده‌ي عشق به هم خورد ليلاي تو مجنون شد و مجنون تو ليلا تا چشم گشودي به جهان، ساقي ما گفت: "المنة للَه که درِ ميکده شد وا" ابروي تو پيوسته به هم خوف و رجا را چشمان تو کانون تولا و تبرا اي منطق رفتار تو چون خلق محمد معراج براي تو مهياست، بفرما! اين پرده‌اي از شور عراقي و حجازي‌ است پيراهن تو چنگ و جهان دست زليخا دل مانده که لب‌هاي تو انگور بهشتي است يا شيرخدا روي لبت کاشته خرما عالم همه مبهوت تماشاي حسين است هر چند حسين است تو را محو تماشا "چون چشم تو دل مي‌برد از گوشه‌نشينان" شد گوشه‌ي شش‌گوشه براي تو مهيا از گوشه‌ي شش‌گوشه دلم با تو سفر کرد ناگاه درآورد سر از گنبد خضرا مجنون علي شد همه‌ی شهر، ولي من مجنون علي‌اکبر ليلام به مولا @abadiyesher
هر کجا می‌نگرم ردّ عبورت پیداست کوچه در کوچه نشانی ظهورت پیداست @abadiyesher
من بی اگر و امّا، دل یک دله‌ام با تو امّا تو هنوز انگار، امّا و اگر داری... @abadiyesher
انتقامش را گرفت اینگونه با اعجازِ آه آهِ او شد خطبهء او روز دشمن شد سیاه قصهء کرب و بلا را دختری تغییر داد کاخ ها ویرانه شد ویرانه اش شد بارگاه چادرش دست نوازش بر سر صحرا کشید سبز شد خارِ مغیلان و فدک شد هر گیاه دختر این قوم تکلیف حجابش روشن است چادرِ او تار و پودی دارد از خورشید و ماه دختر انا فتحنا اشک می ریزد ولی گریه های او ندارد رنگ زاری هیچ گاه بر سرش می ریخت خاک از بام ها ، می سوختند دخترانِ زنده در گور عرب از این گناه بین طوفان غنچه و گل سر در آغوش هم اند او به زینب یا که زینب می برد بر او پناه تا شود زهرا فقط یک کارِ باقی مانده داشت شانه زد بر آن پریشانِ تنور و قتلگاه چون زبانش بند می آمد خجالت می کشید با سرِ بابا سخن می گفت ، اما با نگاه آه بابا! پا به پایت سوختم ، خوردم زمین رنگ گیسویم دلیل و زخم پهلویم گواه ماند داغِ نالهء من بر دل دشمن فقط خیزران وقتی که خوردی زیر لب می گفتم آه جنگ پایان یافت بعد از تو چهل منزل ولی عمه می جنگید با دستان بسته ، بی سلاح اربعین من نیستم از او سراغم را نگیر این امانت دار را شرمنده تر از این مخواه بعد از این هرجا که رفتی با تو می آیم پدر پای من زخمی است اما روبه راهم رو به راه... @abadiyesher
رود را تا به ابد تشنه‌ی مهتاب گذاشت داغِ لب‌های خودش را به دلِ آب گذاشت @abadiyesher