eitaa logo
🕊شهیدعباس دانشگر۳۵🕊(مازندران)
116 دنبال‌کننده
6.9هزار عکس
2.4هزار ویدیو
416 فایل
گروه ۳۵ (استان مازندران) کانون شهید عباس دانشگر مشخصات شهید: 🍃تولد:۱۸ / ۰۲ /۱۳۷٢ 🍂شهادت:۲٠/ ۰۳ /۱۳۹۵ 🌹محل تولد:سمنان 🥀محل شهادت:سوریه لقب: جوان مومن انقلابی نام جهادی : کمیل برای آشنایی بیشتر در کانال زیر عضو شوید : @kanoon_shahiddaneshgar
مشاهده در ایتا
دانلود
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۱۷ 💠 خانم رجبی از استان تهران ✍ نمی‌دانم قصه‌ام را از کجا شروع کنم. شاید از فروردین سال نود و شش؛ دومین سالی که به شوق خادمی اعتکاف پایم به مسجد امام جعفر صادق علیه‌السلام اسلام‌شهر باز شد. آن روزها گاهی حرف‌هایی درباره هم‌سن‌وسال‌هایم می‌شنیدم که دلم را می‌آزرد: «دهه هفتادی‌ها اهل سختی نیستند، راحت طلبند… دلشان با ولایت گرم نیست… » حرف‌هایی که مثل خاری در دل من فرو می‌رفت. شب اول اعتکاف، میان زمزمه‌ها و گفت‌وگوی جوان‌ها، اسم یک شهید دهه هفتادی بر زبان‌ها افتاد؛ گفتند: - «شهید عباس دانشگر… شهیدی که خیلی زود حاجت می‌دهد…» هنوز یک سال از پر کشیدن شهید دانشگر نگذشته بود. شنیدن نامش و داستان از خودگذشتگی‌اش، مثل آب خنکی بود که بر آتش آن حرف‌های ناعادلانه ریخته باشند. آن شب وضو گرفتم و در گوشه مسجد، نماز حاجت خواندم و از خداوند متعال بهترین‌ها را خواستم… به نیت شهید عباس دانشگر. قبل از سحر، در عالم خواب، خودم را در صحن انقلاب حرم مطهر حضرت امام رضا علیه‌السلام دیدم. جوانی آرام و باوقار، رو به گنبد ایستاده، زیارت می‌خواند. سرش را به سویم چرخاند و با نگاهی که عمقش را هنوز بعد از این‌همه سال احساس می‌کنم، گفت: - «قراره رفیقم رضا به دیدنت بیاد… من ضامنشم.» حرفش کوتاه بود، اما جوری در جانم نشست که گویی راهی تازه در برابرم باز شده باشد. اعتکاف که تمام شد، آن رؤیا را در گوشه دلم گذاشتم. دو، سه هفته گذشت؛ نزدیک امتحانات ترم بود که پدرم گفت: - «خواستگار برات پیدا شده.» آن‌قدر سرگرم درس و کتاب بودم که حتی به حرف بابا درست‌وحسابی گوش ندادم. عصبانی شدم. با او قهر کردم. فردایش، پدرم آمد کتابخانه دنبالم و مرا به پارک شهدای گمنام برد. با صدایی آرام اما جدی گفت: - «به خاک این شهدا قسم، پسر خوبیه.» پرسیدم: «اسمش چیه؟» - «علی‌رضا.» بُهتم زد. همان «رضا»یی که آن جوان در رؤیای صحن انقلاب به من گفته بود. گفتم برای صحبت بیایند. ماه بعد، اردیبهشت، علی‌رضا به خواستگاریم آمد. جلسه دوم بود که بی‌مقدمه گفت: - «قبل از اینکه بیام خواستگاری شما، حدود یک ماه پیش مشهد بودم. کنار پنجره فولاد صحن اسماعیل طلا حرم مطهر، دعا کردم: آقا! خودت ضامن باش تا همسر خوبی نصیبم بشه.» با شنیدن این جمله، بغض راه گلویم را گرفت. رؤیایم داشت بی‌کم‌وکاست به حقیقت می‌پیوست. برای خرید عقد قرآن نخریده بودیم، خیلی‌ها سرزنشم کردند. روز عقد من و علی‌رضا روزه گرفتیم. به نیت امام رضا علیه‌السلام و شهدا جواب «بله» را دادم. بعد از عقد، بی‌درنگ راهی مشهد مقدس شدیم. در حرم مطهر، میان ازدحام زائران، ناگهان صدای خادمی را شنیدم: - «بیا دخترم… این برای شما.» یک جلد قرآن کریم به دستم داد. نه من او را می‌شناختم، نه او مرا. همسرم هم آن لحظه کنارم نبود. فقط من بودم و هدیه‌ای که آن را لطف امام رضا علیه‌السلام می‌دانستم. خدا را سپاس که برادرِ شهیدم عباس دانشگر را در مسیرِ زندگی‌ام قرار داد و با واسطه‌اش، محضرِ امام رضا علیه‌السلام مسیرِ آینده‌ی زندگی‌ام را به سمتِ سعادت و خوشبختی هدایت کرد. از آن روز به بعد، هرگاه در زندگی با مشکلی کوچک یا بزرگ روبه‌رو می‌شوم، به نیتِ عباس، کارِ خیری انجام می‌دهم و او را در پیشگاهِ اهل‌بیت علیهم‌السلام واسطه قرار می‌دهم و همیشه، آنچه به صلاحم بوده، اتفاق افتاده است. از پروردگارم مسئلت دارم که همه جوانان با توسل به اهل‌بیت علیهم‌السلام و یاد شهدا، در زندگیِ خود هدایتِ الهی را بیابند. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۱۲ 💠 آقای قرجه داغی از شهرستان تبریز، استان آذربایجان شرقی ✍ بچه‌ها… تا حالا شده کسی را هنوز ندیده باشید، اما وقتی عکسش را می‌بینید حس کنید سال‌هاست او را می‌شناسید؟ کلاس پر از نگاه‌های خسته‌ی بعد از زنگ ریاضی بود. لبخند زدم و ادامه دادم: ـ بگذارید خودم جواب بدهم… برای من بارها پیش آمده. مثلاً عکس یک شهید را جایی دیده‌ام و یک‌دفعه احساس کرده‌ام مدت‌هاست او را می شناختم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: ـ شهید، سن نمی‌شناسد. از کودک نه‌ساله تا پیرمرد نودساله… همه یک وجه مشترک داشتند: رفتند تا ما بمانیم. آن روز فکر می‌کردم مثل همیشه، فقط چند دقیقه‌ای برایشان از شهدا بگویم و بعد برگردیم سر درس. اما نمی‌دانستم، چند دقیقه بعد، یک جمله کوتاه و یک بسته کوچک، زندگی ام را زیباتر می‌کند… همیشه در کلاس‌هایم وقتی فرصت پیدا می‌کردم، بچه‌ها را می‌نشاند‌م و از شهدا برایشان می‌گفتم. نه از روی وظیفه، بلکه از ته قلبم. باور داشتم تا وقتی در این خاک نفس می‌کشیم، مدیون خون پاک آن‌ها هستیم. در سر داشتم با کمک بنیاد شهید، عکس همه شهدای شهر را جمع کنم. خیال کرده بودم در هر جلسه با یکی از آن عکس‌ها وارد کلاس شوم، تا هم من یادم نرود، هم بچه‌ها بدانند این آرامش، از کجا آمده. اما… برای امسال عملی نشد. آن روز، بعد از تمام شدن کلاس، یکی از شاگردانم آرام نزدیک آمد. بسته‌ای به دستم داد و گفت: ـ آقا، شما از طرف مؤسسه شهید عباس دانشگر، سفیر شهید در مدرسه‌اید. برای لحظه‌ای خشکم زد. نگاهش کردم، دستم را دراز کردم و بسته را گرفتم، اما آن‌قدر غافلگیر شده بودم که حتی نتوانستم تشکر کنم. همین که رسیدم اتاق دبیران، طاقت نیاوردم و بسته را باز کردم. یک کتاب ارزشمند از زندگی و وصیت‌نامه شهید، چند یادگار دیگر… و یک حس عجیبی که در دلم نشست. با خودم گفتم: همیشه بین انتخاب کردن و انتخاب شدن، انتخاب شدن را بیشتر دوست داشتم… و حالا حس می‌کنم عباس دانشگر خودش مرا انتخاب کرده. قبلاً نامش را شنیده بودم، وصیت‌نامه‌اش را هم خوانده بودم. اما این لحظه، شروع یک دوستی بود. هرچه کتاب را بیشتر می‌خواندم، شباهت‌ها بیشتر به چشمم می‌آمد؛ هم‌سن و سال، هم‌روحیه… او در لباس سپاه، من در لباس معلمی. هر دو برای پیشرفت کشور و رشد انسانیت تلاش می‌کردیم. هرچند در دل می‌گفتم: کار عباس کجا و کار من کجا. فردای آن روز، با کتاب و عکسش رفتم سر کلاس. همان لحظه که سلام کردم، انگار فضای کلاس پر شد از بوی خاصی… یک آرامش عجیب. شروع کردم از مقاومت گفتن، از معنای ایستادگی. نگاه بچه‌ها پر از سؤال بود، سؤال‌هایی که معلوم بود مدت‌ها دنبال پاسخش بودند. زنگ خورد. صدای همهمه کلاس در راهرو گم شد، اما چند نفرشان دورم ایستاده بودند؛ یکی کتاب را می‌خواست، دیگری با چشمان درخشانش پرسید: ـ آقا… شهید دانشگر چطور این تصمیم بزرگ رو گرفت؟ به نگاهشان لبخند زدم؛ لبخندی که بیش‌تر از پاسخ، قولی در خودش داشت. همان لحظه فهمیدم این تازه اول راه سفیر بودن من است. وقتی کلاس خالی شد، کنار پنجره ایستادم. باد ملایمی کتاب را ورق زد، درست روی صفحه‌ وصیت‌نامه که نوشته بود: «آخر من کجا و شهدا کجا خجالت می کشم بخواهم مثل شهدا وصیت کنم من ریزه خوار سفره آنان هم نیستم...» چشمانم را بستم و زیر لب زمزمه کردم: « خدایا… ما را در دنیا و آخرت از شهدا جدا نکن.» در همان سکوت، حس کردم دستی گرم بر شانه‌ام نشست. گویی عباس، از آن سوی زمان، آرام گفت: «راه ادامه دارد…» 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
12.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👑🌹⚜️ صلوات خاصه امام رضا (علیه‌السلام)⚜️🌹👑 🌺 اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ عَلِیِّ بْنِ مُوسَی الرِّضَا الْمُرتَضَی ، اَلْاِمامِ التَّقِیِّ النَّقِیِّ ، وَ حُجَّتِکَ عَلیٰ مَنْ فَوْقَ الْاَرضِ وَ مَنْ تَحتَ الثَّریٰ ، اَلصِّدّیٖق الشَّهیدِ ، صَلوٰةً کَثیٖرَةً تٰآمَّةً ، زٰاکِیَةً مُتَوٰاصِلَةً ، مُتَوٰاتِرَةً مُتَرٰادِفَةً ، کَأَفْضَلِ مٰا صَلَّیْتَ عَلیٰ اَحَدٍ مِنْ اَوْلِیٰائِکَ. 🌺 🍃🌸الّلهُمَّ صَلِّ عَلے مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌸🍃 🎞 🇮🇷 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@shahiddaneshgar
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۱۸ 💠 خانم شاهبازی از استان آذربایجان شرقی ✍ شب آرام‌آرام بر کوچه‌ها فرود می‌آمد. نسیم خنک غروب، پرچم مشکی کوچکی را که بر سردر خانه نصب شده بود، تکان می‌داد. روی پله حیاط نشسته بودم و دستم زیر چانه، در فکرهایم غوطه‌ور شده بودم. نگاهم گره‌خورده بود به آسمان پُرستاره‌ای که کم‌کم رنگ تیره‌تر می‌گرفت. صدای تلویزیون از اتاق می‌آمد؛ اخبار شبانگاهی، اما همان چند جمله کافی بود تا قلبم به درد بیفتد: «حمله دوباره... زنان و کودکان گرسنه غزه...» مادر از آشپزخانه صدایم زد: - دخترم! شام آماده است. نفسی عمیق کشیدم. آهسته از جایم برخاستم و به سمت اتاق رفتم، اما ذهنم جامانده بود کنار همان خبر. آن شب تا دیرهنگام بیدار ماندم. روی جانمازم نشسته بودم، دستانم به سمت آسمان بلند بود و آرام زمزمه می‌کردم: خدایا مردم مظلوم غزه را روزبه‌روز گرسنه به شهادت می‌رسانند، یاور مظلومان مهدی فاطمه عجل‌الله تعالی فرجه الشریف را برسان. چشمم به قاب عکسِ روی دیوار خانه و تصویر لبخند عمیق برادر شهیدم می‌افتد و دوباره غرق در فکرهایم می‌شوم: چه اتفاقی می‌افتد که انسان به نقطه‌ای می‌رسد که بین ماندن و رفتن، رفتن را انتخاب می‌کند؟ رفتنی بی‌برگشت. این انتخاب مهم، دست‌کشیدن از علایق، داشته‌ها و حتی زندگی روزمره است تا به چیزی بهتر دست یابد. بریدن از دنیای فانی و پرواز به‌سوی معبود. اسمش را چه می‌توان گذاشت؟ معامله، ازخودگذشتگی یا رهایی؟ شاید این انسان‌ها از جانب پروردگار برگزیده می‌شوند، بر انجام رسالتی بزرگ و گران‌بها. بهایی به بزرگی جان. انسان ذاتاً حریص است. حرص دنیا عقل را کور می‌کند؛ دوست دارد بخورد، بگردد، پول درآورد و لذت ببرد. در یک‌کلام، چیزی برایش مهم نیست و کمتر کسی به اصول مرگ و آخرت فکر می‌کند. اخبار حوادث و تلخی‌ها برای بعضی‌ها معنایی ندارد. آن‌ها تنها به‌سلامت خود و خانواده‌شان فکر می‌کنند. چه کسی گرسنه است؟ کدام کشور درگیر جنگ، زلزله یا سیل شده است؟ چرا زنان و کودکان قتل‌عام می‌شوند؟ اما اینجاست که انسان دغدغه‌مند دلش به درد می‌آید. او نمی‌تواند بی‌خیال از کنار این وقایع عبور کند. درد می‌کشد؛ عذابی عمیق تمام شب‌ها وجودش را فرامی‌گیرد. در این لحظات است که لباس رزم به تن می‌کند و به دل آتش می‌زند. این‌ها همان‌هایی هستند که “لَقَدْ عَظُمَ مُصابی بِکَ” را با تمام وجود لمس کرده‌اند و هر روز فریادشان “یَرْزُقَنی طَلَبَ ثاری مَعَ اِمامٍ هُدی …” است. افسوس می‌خورند که کاش در کربلا بودند؛ خون گریه می‌کنند برای مظلومیت امامشان و عهد می‌بندند که همیشه آماده‌ی مبارزه باشند. این‌ها خود را به آب‌وآتش می‌زنند تا از حریم ولایت دفاع کنند. شهامت مسلمان شیعه را به گوش جهانیان برسانند و ثابت کنند که امام‌زمانشان تنها نیست. یاران غیور و نترسی دارد که هر روز زنده‌اند به امید اینکه خود را فدای حضرتشان کنند. در آن لحظات است که خداوند برایشان آغوش می‌گشاید و در نزد پروردگار به آرامش می‌رسند. آن‌ها می‌شوند شهید، افتخار یک ملت. برادرم عباس، یکی از همین‌ها بود. ماندن برایش معنایی نداشت؛ بی‌قرار بود. همسرش را به دست خدا سپرد و خود، عباس گونه رفت تا حریم بی‌بی زینب کبری سلام‌الله‌علیها بار دیگر تسلیم دشمن نشود. او می‌خواست ثابت کند که «خواستن» یعنی «رسیدن»؛ و چنین شد که پایان زندگی‌اش، آغاز جاودانگی‌اش شد. دیگر سنگینی پلک‌هایم را نمی‌توانم تحمل کنم... آخرین تصویری که در ذهنم مرور می‌کنم، زنان و کودکان گرسنه فلسطینی و فریاد مظلومیتشان که به آسمان بلند است. با خودم عهد می‌بندم؛ فردا صبح، پیش از آنکه آفتاب به کوچه برسد، برای پیروزی مظلومان عالم، سوره‌ی فتح بخوانم… به امید طلوع آفتاب صبح ظهور. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر 💠 خانم مهدوی‌نیا از استان البرز ✍ آن روز که برای اولین‌بار عکسش را دیدم، چشمم محو نگاهش شد. نمی‌دانم چرا، اما احساس کردم فقط یک تصویر نیست؛ انگار در عمق نگاه خدایی‌اش مرا به سمت نور هدایت می‌کرد. نامش را پرسیدم: عباس دانشگر. گفتند به شهادت رسیده است... اما تازه آشنایی ما آغاز شد. دل‌نوشته‌هایش، عکس‌ها، خاطراتش را خواندم. عجیب بود؛ هر خط، هر کلمه، جوری با من حرف می‌زد که گویی شهید دانشگر هنوز زنده و روبه‌رویم نشسته است. از همان روزهای آشنایی‌اش عشق به هم نامش حضرت ابوالفضل علیه‌السلام در قلبم رخنه کرد. احساس کردم عباس از آن طرفِ دنیا دستم را گرفته و قدم‌به‌قدم به وادی محبت اهل‌بیت علیهم‌السلام می‌کشاند. هر چه بیشتر با زندگی برادر شهیدم آشنا می‌شدم، بیشتر یاد می‌گرفتم: استقامت را، تلاش را، نظم را... یک شب، در سکوت اتاق، با خود اندیشیدم: تو که عاشق قمر بنی‌هاشم شده‌ای، باید بدانی که حضرت ابوالفضل علیه‌السلام اسطوره ادب هستند. از آن روز رفتارم با دیگران تغییر کرد، به‌ویژه با پدر و مادرم، مؤدب‌تر شدم و بهتر از قبل احترامشان را حفظ می‌کردم. کم‌کم برنامه‌ی خودسازی شهید عباس دانشگر، مهمان هر روز زندگی‌ام شد. مدتی بعد، توفیق زیارت مشهد مقدس نصیبم گردید. می‌دانستم این سفر، هدیه‌ای به برکت دوستی با برادر شهیدم عباس است. وقتی وارد حرم مطهر امام رضا علیه‌السلام شدم، احساس کردم فاصله میان من و اهل‌بیت علیهم السلام کم شده است. انگار عباس همراهم، زائر امام رئوف بود. عکسش را به زائرین نشان می‌دادم و معرفی‌اش می‌کردم. در حرم مطهر در احوالات این عالم و بندگان خدا اندیشیدم و فرمایش امام محمدباقر علیه‌السلام درباره غربال‌شدن شیعیان قبل از فرج امام‌زمان (عجل‌الله) در ذهنم مرور شد و یاد جمله‌ی امام حسین علیه‌السلام افتادم: «من هرگز با یزید بیعت نخواهم کرد» و به این فکر کردم که حسینیان و یزیدیان این عصر و زمان چگونه‌اند. انگار ندایی درونی به ذهنم این‌گونه خطور کرد که امروز هم راه روشن است: یک طرف راه امام حسین علیه‌السلام و یارانش، و طرف دیگر راه یزید و یزیدیان زمانه. حسینِ زمان، رهبر معظم انقلاب، نایب امام زمان‌عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف هستند و تنها با گوش سپردن به فرمایشات ایشان است که می‌توانیم در پیمودن راه امام حسین(علیه‌السلام) ثابت‌قدم بمانیم. و به یاد دل نوشته شهید عباس افتادم که می گفت: « کربلای حسین(علیه‌السلام) تماشاچی نمی‌خواهد... یا حقی یا باطل... راستی من کجا هستم؟ » ان‌شاءالله با پیروی از ولایت، زمینه ساز ظهور امام‌زمان (عجل‌الله) باشیم. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۰ 💠 خانم مسرت جهرمی از استان فارس ✍ بزرگی می‌گفت… «شهید، سعید است… و شهادت… سعادت.» سلام بر معصومیت نگاهش، بر سیمایی که هر که دیده، محبتش را در دل جای‌داده. من… کوچک‌تر و ناتوان‌تر از آنم که بخواهم درباره‌اش سخن بگویم. فقط می‌خواهم بنویسم به کوتاهی عمر بیست و سه‌ساله‌اش… اولین‌بار… صلابت نگاهش را در میان جمع گرم و صمیمیِ «رهپویان وصال» شیراز دیدم. همان روزها… وصیت‌نامه‌اش را گرفتم… و با افتخار، در قفسه کتابخانه خانه‌مان گذاشتم. اما… هنوز … توفیق رفاقتش نصیبم نشده بود. بیست و ششم آبان ماه هزار و چهارصد و دو… شهرستان جهرم. پس از نماز مغرب و عشا… یادواره شهید عباس دانشگر… و شهدای مدافع حرم جهرم‌ بود. سردار حمید اباذری که پشت تریبون رفت، نسیمی آمیخته به عطر گل محمدی… از میان جمع گذشت. در میان همهمه آرام جمعیت… احساس کردم... شهید دانشگر، در بین جمعیت است. کنار ما… بی‌صدا… نگاهش از دل تصویر زیبایش تا عمق وجودم روانه شد. همان جا… تصمیم گرفتم… او را الگوی پسر کوچک چهارده‌ماهه‌ام قرار دهم. یاد حرف شهید علی‌اکبر رحمانیان افتادم که گفته بود: «وقتی جنگ تمام می‌شود… همه پشیمان می‌شوند… جز شهدا. چون آن‌ها عاقبت‌بین بودند… و ما… هنوز قدرشان را نمی‌دانیم.» آن شب، جهرم، روشن از نور نام و یاد شهدا بود. یکی از راویان، خاطره‌ای از شهید عباس دانشگر گفت… از محبت بی‌پایانش به بیماری که در صف انتظار پیوند کلیه بود. و به کرامت امام حسین علیه‌السلام … با وساطت شهید دانشگر… کلیه برایش جور شد و شفایش رقم خورد. ناگهان فضای مصلی از آرامش لبریز شد، و اشک‌ها… بی‌اجازه و بی‌صدا روی گونه‌ها جاری… شهدا چه مقام رفیعی نزد خداوند متعال دارند. می‌دانم… همه چیز، در گرو اذن «مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِندَهُ إِلَّا بِإِذْنِه» است… اما خدایا… به حرمت پای خسته رقیه سلام‌الله‌علیها، به حرمت دلِ سوخته زینب کبری سلام‌الله‌علیها، به حرمت نگاه نگران صاحب‌الزمان عجل‌الله تعالی فرجه الشریف، همان‌گونه که به عباس عزیز آموختی شیعه بودن را، قدم‌های ما را در مسیر بندگی‌ات ثابت‌قدم نگه‌دار. و عباس… اگر صدایم را می‌شنوی… بدان که وصیت‌نامه‌ات، هنوز همان جاست. روی قفسه کتابخانه‌ام… و نگاهت، چراغ کوچک خانه ماست؛ نوری که هر وقت خاموشی به دل‌هایمان می‌افتد، دوباره با دیدن سیمای الهی‌ات روشن می‌گردد. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۱ 💠 آقای جعفرزاده از استان گیلان ✍ آن روز، بهار از پنجره‌ی زندگی‌ام وارد شد. نه با شکوفه‌های حیاط… با یک نگاه. نگاهی که از روی جلد کتاب «آخرین نماز در حلب» مستقیم نشست وسط قلبم. نامش عباس دانشگر بود؛ جوانی که من پیش از آن، حتی یک برگ از دفتر زندگی‌اش را ورق نزده بودم. من، غرق روزمرگی‌های سنگین زندگی… او، شهید مدافع حرم حضرت زینب سلام‌الله‌علیها. از همان لحظه، بی‌آنکه بفهمم، انگار صفحه‌ی تازه‌ای در زندگی‌ام باز شد. عباس دانشگر شد همه‌ی زندگی‌ام. من هیچ‌وقت دوست واقعی نداشتم… دوستی که بخواهم حرف‌های دلم را با او بزنم. دوستی که هر خط از نوشته‌‌هایش مثل تکه‌ای از آسمان باشد. با خواندن کتابش، کم‌کم تکه‌های گمشده‌ی خودم را پیدا کردم. فهمیدم برای او نماز اول وقت، فقط یک «واجب» نبود؛ قرار عاشقانه‌ای بود که حتی جنگ هم نمی‌توانست از او بگیرد. فهمیدم که دوستی با شهدا، رسم زندگی‌اش بوده. بعد رسیدم به نامه‌هایش… نامه‌ی سیزده‌سالگی‌اش به رهبر انقلاب، مرا تکان داد. از خودم پرسیدم: «یعنی من هم می‌توانم با همه‌ی وجود به مقام معظم رهبری بگویم: حضرت آقا؟» وقتی خواندم چه‌طور به امام خامنه‌ای عشق می‌ورزید، آن روز فهمیدم که قلبم را باید به نایب امام‌زمانم گره بزنم. کتاب «تأثیر نگاه شهید» را که خواندم… همان جا بود که پای شهید حاج‌قاسم سلیمانی هم به زندگی‌ام باز شد، و من حاج‌قاسم را با او شناختم. حالا به اسم کوچک صدایش می‌زنم، برایم شد «عباس جان». وصیت‌نامه‌اش، دل‌نوشته‌ها و یادداشت‌هایش، حتی فایل‌های صوتی‌اش… هیچ‌کدام برایم تمام نمی‌شوند. هر بار، با خواندن و شنیدنشان چیزی تازه، درسی تازه، نکته‌ای تازه می‌فهمم. وصیت‌نامه‌اش، در من شعله‌ای روشن می‌کند که نمی‌گذارد در تاریکی بمانم، برنامه‌ریزی‌اش هوش از سرم می‌بَرد. نظم و دقتش، حیرت‌زده‌ام می‌کند. عباس جان کمکم کن از برنامه‌ات الگو بگیرم. هنوز امتحان‌های الهی زیادی پیش روی زندگی‌ام باقی‌مانده که امیدوارم با همراهی رفیق شهیدم یکی‌یکی از آنها سربلند بیرون بیایم. خداوند متعال را شاکرم که با شناخت یکی از بندگان خوبش، فرصت دوباره‌ای برای جبران کوتاهی‌های گذشته زندگی‌ام به من عنایت فرمود. حالا عباس دانشگر معلم انقلابی من است. معلمی که هر روز سر کلاسش، درس تازه‌ای می‌آموزم. یاد می‌گیرم که چطور مثل خودش به مقام قرب الهی برسم. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۲ 💠 آقای عباس‌آبادی از استان کرمانشاه ✍ از کجا باید شروع کنم؟ نمی‌دانم... چشم‌هایم را می‌بندم، از خودش مدد می‌گیرم، سیمای دلنشینش را به یاد می‌آورم. عباس دانشگر... جوانی که نگاهش، حرف می‌زند. نه با کلمات، با چشم‌هایی که انگار آینه آسمان هستند. همیشه لبخندی گوشه لبش جا خوش کرده است؛ لبخندی که نقشه‌ی راه دل گمشده‌ی من شد. هر وقت به عکسش چشم می‌دوزم، بی‌اختیار پیشانی‌اش را می‌بوسم. انگار همان لحظه، با همان تبسم شیرین، مرا هم به خنده وا می‌دارد. اما مگر می‌شود کسی این‌قدر خوش‌رو و خوش‌سیما باشد؟ با خودم می‌گویم: اگر عباس در قافله کربلا بود، کدام یار امام حسین علیه‌السلام می‌شد؟ اما خوب می‌دانم… او بارها برای مادر سادات اشک ریخته بود، شهادتش هم رنگ همان مصیبت را داشت. شاید در خلوت‌های عاشقانه‌اش با خداوند متعال، خواسته بود همچون حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها شهید شود؛ و شاید همین دعا، با عنایت حضرت، مستجاب شد. آن روز… روستایی در حوالی حلب سوریه. آسمان خاکستری. موشک “تاو” اول که رسید، افتاد میان درِ ماشین و دیوار پشت سرش. صدای انفجار، بوی باروت... و نارنجک پهلویش با موشک تاو دوم منفجر شد. شعله‌ها رنگ آسمان را عوض کردند و او آسمانی شد و پرکشید. او رفت. به‌آرامی… به‌روشنی پرکشیدن پرنده‌ای که تنها خودش می‌دانست به کجا می‌رود. دیگر نمی‌توانم ادامه دهم... کوهی از غم روی دلم سرازیر می‌شود. گریه می‌کنم، سبک می‌شوم، اما باز انگار عباس روبه‌رویم ایستاده و می‌خندد: - بس است، کمی هم بخند... عباس جان، داغت سنگین است. اما تو قله را دیده بودی. می‌دانستی کجا باید ایستاد. مثل کسی که مولایش چیزی میان دو انگشت نشانش داده باشد؛ جلوه‌ای از زیبایی شهادت… زیبایی‌ای که جز اهلش، هیچ‌کس نمی‌فهمد. آب، مسیر خودش را پیدا می‌کند... تو هم راهت را پیدا کردی، تا به اقیانوس بیکران الهی رسیدی. هنوز مانده‌ام این‌همه جرئت و شهامت را از که به ارث برده‌ای... اما می‌دانم؛ تو پرورش‌یافته مکتب حاج‌قاسم هستی. شاید؛ مانند فرمانده‌ات، سال‌ها در کوه و دره به دنبال شهادت دویده بودی. و من... فقط دعا می‌کنم قدم در همان راه بگذارم. دوباره به خودش متوسل می‌شوم. باز لبخند می‌زند، آرام، انگار گره‌های دنیا با خنده‌اش باز می‌شود و من، دلم می‌خواهد بی‌خیال دنیا شوم... 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۳ 💠 آقای سلاطینی از مشهد مقدس ✍ از حرم مطهر علی بن موسی‌الرضا علیه‌السلام که بیرون آمدم، هوای عصر مشهد، بوی گلاب و صلوات داشت. باد ملایمی صورتم را نوازش داد و آسمانی که آرام، به رنگ غروب درمی‌آمد… صدای قدم‌های زائران در سنگ‌فرش اطراف پارکینگ حرم می‌پیچید. هنوز حال‌وهوای زیارت در دلم تازه بود که ناگهان در میان همهمه زائران، تابلوی یک کتاب‌فروشی از لابه‌لای جمعیت چشمم را گرفت. یادم آمد دنبال کتابی هستم. لحظاتی بعد خودم را جلوی کتاب‌فروشی دیدم. وارد که شدم، مستقیم رفتم سراغ قفسه کتابی که به دنبالش آمده بودم - کتاب «کامل‌الزیاره» که حجت‌الاسلام عالی معرفی کرده بود. در میان جست‌وجو، قفسه‌ای پر از کتاب خاطرات و زندگی‌نامه شهدا توجهم را جلب کرد. در قاب کوچک جلد یک کتاب، نگاه جوانی مستقیم به من دوخته شد؛ چشمانی آرام و نافذ، انگار هزار بار مرا دیده بود. پلک نزدم. چندقدمی جلو رفتم و کتاب را برداشتم. عکس جوانی با چشمانی که انگار تا عمق جانم را می‌دید، در مقابلم بود. با نگاهی به‌صورت و چشمان شهید، ناخودآگاه زیر لب سلام کردم، انگار باید جواب سلامش را می‌دادم. در دل گفتم: - یا امام رضا، این جوان بهشتی دیگر کیه؟ چرا این‌طور نگاهم می‌کنه؟ اسم کتاب را خواندم: «تأثیر نگاه شهید». در حین همان ردوبدل‌شدن نگاه‌ها با هم صمیمی شدیم. همان لحظه، انگار دست شهید را گرفتم و با هم رفیق شدیم. با لبخندی بهش گفتم: «بگذار بروم خانه، کتابت را بخوانم، بعد به حسابت می‌رسم» شما شهدا هنرمندید، خوب بلدید دلربایی کنید. سال‌ها با یاد و خاطره شهدا زندگی کرده بودم؛ دوستانی هم سن‌وسال یا بزرگ‌تر از من که در دفاع مقدس از آن‌ها جامانده بودم و تأثیر زیادی در زندگی‌ام داشتند. اما این بار فرق داشت - عباس کوچک‌تر از من بود. چه سرّی در این رفاقت بود؟ خدا می‌داند. هر شب، کتاب را باز می‌کردم. یک صفحه می‌خواندم، بعد به عکسش نگاه می‌کردم. باز یک صفحه می‌خواندم و دوباره عکسش را می‌دیدم. گاهی نگاه‌هایم در هاله اشک چشمانم گم می‌شد. همسرم حال مرا می‌فهمید؛ او هم سهمی از این دلدادگی داشت. عباس در دل ما آتشی انداخته بود که خاموش‌شدنی نبود. دوستی و ارتباط عباس با خداوند متعال و اخلاص او مرا به‌اندازه‌ای شیفته خودش کرده بود که یک شب بهش گفتم: - ببین عباس جان، این‌طوری نمی‌شه. تو سمنانی، من مشهد. باید از نزدیک ببینمت، باهات کار دارم. تا اینکه سفر اربعین بهترین فرصت برای زیارت شهید شد. صبح حرکت، با موتورسیکلت به سمت حرم امام رضا علیه‌السلام رفتم؛ اذن گرفتم و راه افتادم. هر شهر که پشت سرم جا می‌ماند، نامش را با ذکر شهدا مُهر می‌زدم. شب در حاشیه‌ی شهر سمنان، کنار موتور نشستم. ستاره‌ها بیدار بودند و احساس می‌کردم عباس درست روبه‌روی من، لبخند می‌زند. قول دادم به‌جای او و همه شهدا نایب‌الزیاره باشم و در برگشت حتماً سراغش خواهم آمد، گفتم: «برای من دعا کن که خدمت اربابم امام حسین علیه‌السلام برسم» و سفر عاشقی کربلا به وصال ارباب ختم شد. بالاخره پس از طی مسافت طولانی، شب اربعین پایم به بین‌الحرمین دلدادگی باز شد. صدای دسته‌های عزاداری، مثل ضربان واحدی در فضا می‌پیچید. هر بار که سرم را بلند می‌کردم، گنبدی می‌درخشید: میان دو برادر ایستاده بودم، بوی عطر خوشی که از سمت حرم سیدالشهدا می‌آمد، یادم انداخت که اینجا، زمین، آسمان را لمس کرده است. ای‌کاش همان جا می‌ماندم و اصلاً برنمی‌گشتم. در مسیر بازگشت تمام فکر و ذکرم شهید دانشگر بود تا بالاخره به امامزاده علی‌اشرف علیه‌السلام رسیدم و بی‌مقدمه کنار مزار شهید روی زمین نشستم. وقتی تصویر عباس را بالای دیوار مجاور مزارش دیدم، سلام کردم. مثل همان سلام روز اول که دیده بودمش، آرام گفتم: - سلاطینی هستم... گفته بودم می‌آیم. حالا اینجا کنارت هستم. صورتم را بر سنگ مزار گذاشتم. سنگ مزارش آن‌قدر داغ بود که لبانم چسبید. لرز خفیفی تا شانه‌هایم دوید. با او خیلی حرف داشتم، حسابی با هم صحبت کردیم؛ گفتم من زائر امام حسین علیه‌السلام هستم، البته شما که همیشه کنار آقایی. سلام مرا به ارباب برسان. ساعت‌ها گذشت. دل‌کندن سخت بود، اما سفر ادامه داشت. گرمای دیدار، خستگی همه مسیر را شست. موتور را روشن کردم و از امامزاده راه افتادم. در آینه، گنبد امام زاده، آرام دور می‌شد؛ فهمیدم مسیر اربعین و مسیر این دیدار، یک جاده بوده‌اند. جاده‌ای که انتهایش هیچ‌وقت به خانه نمی‌رسد، چون همیشه رو به کربلاست. این آشنایی را لطف خداوند متعال و عنایت امام رضا علیه‌السلام می‌دانم؛ هدیه‌ای بزرگ‌تر از آنچه می‌خواستم. «خدایا، شهدا دوستان تو هستند، ما هم دوستان تو را دوست داریم؛ پس ما را هم دوست بدار» 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۴ 💠 آقای علیزاده از استان سمنان ✍ اوایل سال ۱۴۰۰ بود. هوای آن روزِ باجه‌ی پست سنگین بود. مدام صدای خش‌خش کاغذها و بوق کوتاه دستگاه کارت‌خوان در گوشم می‌پیچید. پدر شهید عباس دانشگر هفته‌ای یک یا دو بار وارد باجه پست می‌شد. در دستش چند پاکت بزرگ داشت؛ گاهی پنج، گاهی ده تا پاکت. داخل آن‌ها عکس‌ها و کتاب‌های شهید بود، برای جوانانی در گوشه‌وکنار کشور رایگان ارسال می‌کرد. آن روزها در حد توانم برای اینکه کار پدر شهید زودتر انجام شود، دست کمکی به او می‌دادم و با بیشترین توجه و دقت، پاکت‌ها را بسته‌بندی می‌کردم. پدر شهید می‌گفت: خدا خیرت بده، همین که کتاب‌ها زود و سالم به دوستان شهید می‌رسد از صمیم قلب از شما تشکر می‌کنم. گفتم: «وظیفه است حاج‌آقا… این بسته‌ها با همه بسته‌های پستی دیگر فرق می‌کند.» احساس می‌کردم در این کار فرهنگی سهم کوچکی دارم. یک شب در عالم خواب شهید عباس دانشگر را دیدم که شهید به من لبخند می‌زد. «لبخندش مثل نسیم بهاری از لابه‌لای مه صبحگاهی به صورتم می‌خورد، چشمانش طوری نگاهم می‌کرد که انگار حرفی نگفته در دل دارد.» با صدای اذان صبح بیدار شدم؛ وضو گرفتم و در سکوت، به آن لبخند فکر کردم. عجیب بود… چطور ممکن است شهید این‌طور به جزئیات دنیای ما توجه داشته باشد؟ احساس کردم دستی پنهان، آرام و مهربان، دارد مرا هدایت می‌کند. از آن به بعد سعی می‌کردم نه‌تنها پدر شهید بلکه همه افرادی که وارد باجه پست می‌شدند، راهنما و کمک کار باشم و با حداقل هزینه ممکن که از دستم برمی‌آید، برای مردم حساب کنم، همان مقدار هم گاهی با خودم می‌گفتم با توجه به شرایط اقتصادی بعضی‌ها توان مالی ندارند. گاهی که نگاه نگران مشتری را می‌دیدم، پیش خودم می‌گفتم: «این روزها خیلی‌ها توان مالی ندارند… نباید سخت گرفت.» به مشتریان می‌گفتم بهتر است آنچه می‌خواهید پست کنید را در منزل بسته‌بندی کنید که هزینه اضافه ندهید. یا برای انتخاب نوع خدمات پستی، راهنمایی‌شان می‌کردم تا کمترین هزینه را بدهند. تلاش می‌کردم تا مردم با حداقل هزینه ممکن، پاکت‌هایشان را پست کنند. در زمان ارسال بسته‌ها در حد توانم در ثبت اطلاعات پاکت‌های پستی، انصاف را رعایت می‌کردم. هر بار که رضایت مردم را می‌دیدم، لبخند شهید در خواب دوباره در ذهنم جان می‌گرفت. انگار همان لبخند، چراغی بود که مسیر کارم را روشن می‌کرد. انگار با لبخند پر معنایش می‌گفت: «ادامه بده… کوچک‌ترین کار هم اگر برای خدا باشد، بزرگ است.» ان‌شاءالله که شهدا در دل ما جوان‌ها نفوذ پیدا کنند و ما را به راه راست هدایت کنند. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۵ 💠 آقای جمالی از استان خوزستان ✍ نخستین‌بار چهره‌اش را میان صدها تصویر شهید دیدم، یک روز که بی‌هدف میان نتایج جست‌وجوی «شهدای مدافع حرم» در اینترنت می‌چرخیدم، ناگهان عکس جوانی با چهره‌ای خندان و نگاهی که هزار حرف ناگفته داشت، صفحه رایانه خانه‌مان را روشن کرد: «شهید عباس دانشگر». نگاهش… انگار مستقیماً به قلبم شلیک شد. نامش را قبلاً جایی شنیده بودم، اما این بار، انگار ناگهان پنجره‌ای در قلبم باز شد. بی‌اختیار روی عکسش کلیک کردم. همان لحظه گویی دلم افتاد در دست کسی که به‌خوبی نمی‌شناختمش. یکی پس از دیگری، تصاویرش را ورق زدم، زندگی‌نامه‌اش را خواندم، و هر خط و هر عکس، رشته‌ای دیگر به دل من دوخت. از همان روز، عباس دیگر فقط یک نام نبود؛ مهمان همیشگی زندگی‌ام شد. اُنس با او آرام‌آرام، تحولی عمیق در روحم انداخت. اوایل، حتی توان کنترل اشک‌هایم را نداشتم. نمازهایم اول وقت شد؛ گاهی نیمه‌شب، به توصیه‌اش، دو رکعت نماز شَفع و یک رکعت وِتر را چند دقیقه قبل از اذان صبح می‌خواندم، و اشک‌هایم بی‌اجازه جاری می‌شد. تا همین حالا بیشتر اوقات تصویر پروفایلم، عکس شهید دانشگر است. نزدیک به صد و هشتاد عکس از او دارم که هرکدام بوی حضور عباس را می‌دهد. یقین دارم عباس دلبری بَلد است. همین اخلاصش مثل نسیم آرامی همه را می‌گیرد. فروشنده خواربارفروشی محله‌مان یک نمونه از اثر این جاذبه است: هر از گاهی در بحث‌هایمان درباره اوضاع کشور، برایش از شهدا می‌گفتم. روزی، گوشی‌ام را جلو بردم و گفتم: «این عکس را ببین… عباس است.» چند عکس نشانش دادم. مکثی کرد، آرام گفت: «هر چه از این جوان داری، برایم بفرست. نگاهش عجب جاذبه‌ای دارد…» همان شد که هر عکس و فیلمی که داشتم برایش فرستادم و دیدم عباس، حتی از پشت صفحه یک گوشی همراه، می‌تواند دل‌ها را بِبرد. حالا هر بار که گوشی خواربارفروش محله را می‌بینم که پر از تصاویر عباس است، یادم می‌افتد که بندگی خداوند متعال چقدر می‌تواند انسان را عزیز کند. ﴿مَن كَانَ يُرِيدُ ٱلْعِزَّةَ فَلِلَّهِ ٱلْعِزَّةُ جَمِيعٗا﴾[۱] «هر که عزت خواهد، بداند که همه عزت از آنِ خداست.» و هر بار که نگاهش از قاب گوشی به من می‌اُفتد، یادم می‌آید که بندگی، نردبانی است رو به آسمان… و عباس، دستانش را از آن‌سوی نردبان به سمت ما دراز کرده است. این قدرت جاذبه از یک عامل مهم ریشه می‌گیرد: عباس «فقط برای خدا» بود. ان‌شاءالله شهدا در دنیا و آخرت دستگیر ما باشند. [۱] سوره فاطر، آیه ۱۰ 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯
✅ مجموعه جدید خاطرات و محبت‌های شهید عباس دانشگر ۱۲۶ 💠 آقای خدادوست از استان تهران: ... ✍ اربعین ۱۴۰۲، جادۀ نجف تا کربلا چون فرشی از بهشت زیر پای زائران پهن بود. پس از زیارت عتبات‌عالیات، همراه خانواده، دلمان پرکشید برای زیارت حرم مطهر سید محمد بن الهادی علیه‌السلام. مزار سید محمد، فرزند امام هادی علیه‌السلام، در شهر بَلد و در مسیر سامرا به کاظمین قرار داشت. زیارتمان که تمام شد، با آرامشی که تنها پس از زیارت یک امامزاده می‌توان در دل جُست، پا به حیاط حرم گذاشتم. ناگهان نگاهم روی لباس جوانی ثابت ماند؛ عکسی از لبخند بی‌تکرار شهید عباس دانشگر بر سینه‌اش خودنمایی می‌کرد. همان برق نگاه و لبخند آشنایی که سال‌ها پیش در دانشگاه امام حسین علیه‌السلام دیده بودم... با خود گفتم: حتماً این جوان اهل سمنان است. به سویش رفتم. پس از سلام و احوالپرسی پرسیدم: - برادر، شما اهل سمنانید؟ لحظه‌ای مکث کرد و گفت: - نه من اهل بجنورد هستم. کنجکاوی‌ام بیشتر شد. نگاهی دوباره به تصویر شهید انداختم و پرسیدم: - این شهید را از قبل می‌شناختی؟ - نه… - پس چطور عکسش روی لباس شماست؟ آهی کشید و آرام گفت: - پدرم گرفتار مشکل سختی شده بود. به توصیه یکی از آشنایان، به ائمه اطهار علیهم‌السلام توسل کردیم و شهید دانشگر را واسطه قرار دادیم. از همان روز به او دل بستیم. هنوز چند روزی نگذشته بود که مشکل پدرم کامل برطرف شد... صدایش آرام بود، اما در لابه‌لای این نرمی صدا، شعله‌ای از عشق به شهید احساس می‌شد. ادامه داد: - ازآن‌پس، همۀ خانواده عاشقش شدیم. امسال اربعین تصمیم گرفتم بخشی از مسیر پیاده‌روی را به نیت این شهید، قَدم بردارم، تا دوباره محبت‌هایش را ببینم. لبخند زدم و گفتم: - من همکار و هم‌رزم شهید بودم. انگار خشکش زده باشد؛ ناگهان مرا در آغوش کشید و بارها صورت و پیشانی‌ام را بوسید. - جدی می‌گویی؟ واقعاً با عباس دانشگر هم‌رزم بودی؟ - بله درست شنیدی. با شوقِ تمام گفت: - تو رو به خدا از روحیاتش برایم بگو. چنددقیقه‌ای با او حرف زدم؛ از خنده‌های دلنشین عباس، از چشمانی که افق را پشت سر می‌گذاشت و انگار ملکوت را می‌دید، و از جاذبه‌ای که بی‌اختیار دل را به یاد خدا می‌سپرد. از مرور خاطراتش، بغض گلویم را فشرد و دیدگانم پر از اشک شد. گفتم: - می‌دانی عباس که بود؟ جوانی که تنها دو ماه از عقد محرمیتش گذشته بود، اما از این دنیا دل کند... جوانی که هدفش زمینه‌سازی ظهور امام‌زمان عجل‌الله تعالی فرجه الشریف بود. نگاهش به زمین افتاد. چشمانش پر از اشک شد و قطره‌ها آرام بر گونه‌هایش لغزیدند. پیداست که دلش نمی‌خواست گفت‌وگوی ما تمام شود، اما خانواده‌ام منتظر بودند. دستی بر شانه‌اش گذاشتم و از او خداحافظی کردم؛ اما در دل مطمئن بودم این دیدار حکمتی داشته است. هم مرا پس از سال‌ها به یاد آن روزهای شیرینِ هم‌نشینی با عباس انداخت و هم عشق شهید را در دل جوان بجنوردی پررنگ‌تر کرد. انگار عباس، بی‌صدا و با همان لبخند آسمانی، در میان زائران اربعین قدم می‌زد؛ لابه‌لای همهمۀ نوحه‌ها، بوی چای داغ موکب‌ها و پرچم‌های افراشته به نام سیدالشهدا علیه‌السلام، تا دست دلدادگی را بار دیگر به آستان امام حسین علیه‌السلام برساند. عباس جان، زیارتت قبول؛ سلام مرا به علی‌اکبرِ امام حسین علیه‌السلام برسان. خوش‌به‌سعادتت که شهدِ شیرینِ در محضر اباعبدالله(ع) بودن را چشیده‌ای. 📗 نویسنده: مصطفی مطهری‌نژاد ╭─┅•🍃🌺🍃•┅─╮ @shahiddaneshgar ╰─┅•🍃🌸🍃•┅─╯