#زندگی_نامه_شهید_مصطفی_صدر_زاده_
ایشان دوران نوجوانی خود را با شرکت درمساجد وهیئت های مذهبی، انجام کارهای فرهنگی وعضویت در بسیج و یادگیری فنون نظامی سپری کردند، دردوران جوانی درحوزه علمیه به فراگیری علوم دینی پرداخت، سپس در دانشگاه دانشجوی رشته ادیان و عرفان شدند، همزمان مشغول جذب نوجوانان و جوانان مناطق اطراف شهریار و برپایی کلاسها و اردوهای فرهنگی و نظامی وجلسات سخنرانی و.... برای آنان بودند.
نتیجه ازدواج ایشان در سال ۸۶،دختری ۷ ساله به نام فاطمه و پسری ۷ ماهه به نام محمد علی است.
مصطفی صدرزاده درسال۹۲برای دفاع از دین و حرم بی بی زینب (س) با نام جهادی سید ابراهیم داوطلبانه به سوریه عزیمت و به بعلت رشادت درجنگ با دشمنان دین، فرماندی گردان عمار و جانشین تیپ فاطمیون شد، سرانجام پس از چندین بار زخمی شدن دردرگیری با داعش، ظهرروزتاسوعا مقارن با ۱ آبان ۹4 در عملیات محرم درحومه حلب سوریه به آرزوی خود، یعنی شهادت در راه خدا رسید و به دیدار معبود شتافت و در گلزار شهدای بهشت رضوان شهریار آرام گرفت .
@abbass_kardani
─═हई╬💫 « قسمت من » 💫╬ईह═─
پارت : ۱۶
* تو ماشین آقای شریفی از درد به خودش می پیچید و من با اشک و گریه می گفتم :
- توروخدا تحمل کنید الان میرسیم ، ای خدا کمکمون کن ، چرا باید اینجوری میشد !!
از تو کیفم چند تا دستمال کاغذی برداشتم و گفتم :
- اینو بزارید روی زخمتون و فشار بدید تا خون بند بیاد الان دیگه نزدیکه برسیم بیمارستان .
خدا را شکر بیمارستان بابا نزدیک بود و سریع رسیدیم . تند به طرف اورژانس رفتم و پرستارا رو صدا کردم تا بیام کمک برانکارد رو اوردن و اقای شریفی را روش گذاشتن و بردن تو بخش ، منم سریع با اون وضع از بخش پذیرش پرسیدم :
- خانم !!! دکتر احدی کجاست ؟؟؟
- تو اتاقشون هستند مریض دارن . نمیتونم ببینید شون .
اما من بی توجه سریع رفتم داخل اتاق بابا ، وقتی بابا اون سر و وضعمو دید با حالتی نگران سریع بلند شد و گفت :
- تو اینجا چیکار می کنی مانا !!!
- بابا ،،، توروخدا بیاید کمک ....
بابا خیلی حراسون اومدم به طرفم و گفت :
- چی شده ؟؟ کی نیاز به کمک داره!!!
با لکنت به خاطر سیل اشکام گفتم :
با ... با... اقااا...ی شر...یفی ...حالش..بده ... بیا.. کمکش کننن ...
دست بابا رو گرفتم و بردمش تو اتاق اقای شریفی . بابا که آقای شریفی رو دید روبه پرستارا گفت :
- لباساشو در بیارید و خونای اطراف زخمشو تمیز کنید ، یه عکس از شکمش بگیرید ببینید زخم تا کجا ادامه داره و صدمه ای ک به اعضای داخلیش نرسیده ؟؟
رو به من گفت :
- دخترم تو برو بیرون ، حالش خوب میشه خیالت راحت .
رو به یه پرستار گفت :
- خانم سعیدی دخترمو ببرید بیرون و یه ارامبخش بهش بدین .
بزور پرستار منو برد بیرون . سعی در اروم کردنم داشت اما من همینطور از شدت گریه هق هق میکردم . نیم ساعت بعد بابا اومد پیشم ، دستمو گرفت و کنارم نشست ، با لحنی اروم گفت :
- اروم باش عزیزم ، چیزی نشده ، خداروشکر به اعضای داخلیش ضربه ای وارد نشده ، چند تا بخیه زدیم و یه مسکن زدیم تا دردش بخوابه . تا چند ساعت دیگ بهوش میاد و میتونی بری ببینیش ، پس دیگ نگران نباش گل دختر بابا .
- یعنی حالش خوب میشه ؟؟
- اره عزیزم خوبه خوب میشه . حالا به بابا میگی چرا این اتفاق افتاده ؟؟
تمام ماجرا رو اروم اروم براش تعریف کردم ، وقتی قضیه رو گفتم و حالمم بهتر شده بود بابا گفت :
- خودم با مامان پیگیرش میشم . النم میتونی بری ببینیش
با سر تایید کردم و رفتم تو اتاقش . هنوز خواب بود ، شکمش باند پیچی شده بود ، یه کیسه خون با سِرُم بهش وصل بود . خیلی دلم گرفت ک این بنده خدا بخاطر من جونش به خطر افتاده بود . همینطور ک بهش نگاه میکردم متوجه شش تیکه بودن شکمشم شدم . و این نشونه ورزشکاری و رزمی کاریش بود . همون لحظه گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد . سریع جواب دادم و از اتاق رفتم بیرون تا مزاحم اقای شریفی نشم ...
#ادامه_دارد ....
نویسنده : ♡«ℳ£みЯムŋム»♡
سلام برادرم عباسم امروز تولد شما وشهادت حضرت زینب هست کسی که شماوامسال روش خیلی غیرت دارین رفتین تادست حرامیها به حرم حضرت نرسه این هم حکمت خداست که تولدت با شهادت حضرت زینب یکی شده پس داداشم عباسم من تسلیت میگویم چون هم نام برادر حضرت زینب هستی وغیرتی وحساس به نام حضرت زینب
@abbass_kardani
4_5994815845954488004.mp3
7.9M
چطور میشود شبیه #حضرت_زینب شد؟
آنقدر مقاوم در بلایا و مصیبتها،
که آرامش و سکونمان، دستخوش تغییر نگردد💫 ...
#وفات_حضرت_زینب
@abbass_kardani🌹
...عشق و اردات وی به اباعبدالله (ع)،قلب پراوج اورا آنچنان انباشته بود که هرسال به همراه عده ایی ازهمراهانش به سوی حرم شش گوشه ی سالار خویش پر می کشید.ودر این راه فقیر نوازی ویتیم نوازی بی ریای او شهرت همراهانش شده بود وی اغلب ماه مبارک های رمضان را در جوار مرقد مولا و پیشوایش امیرالمؤمنین بود و در انجا به عبادت و روزه و تفکر و حتی خدمت به زوار می پرداخت
شهید عباس خادم حرم ابا عبدالله اورابه حفاظت وعملیات مستشاری دوساله درکربلا ی معلی سوق داد .
او علاقه بسیار زیادی به حضرت عباس و حضرت زهرا داشت و هرجا روضه این دو بزرگار بود ولو 5 دقیقه در روضه شرکت میکرد.او در بسیاری از هیئت های شهر هم فعالیت کرده بود.
به خانواده های فقیر و یتیم سرکشی می کرد و انها را اطعام میداد، او هیچ چیز را از این دنیای مادی برای خودش نمی خواست و همیشه سعی در بخشش به یتیمان و فقرا داشت.مانند مولایش علی در زمان بیکاری و وقتی اهواز بود کشاورزی می کرد.
🌷کُلِنا فِداک یا زیِنب...
شهید مدافع حرم عباس کردانی درسحرگاه 20اسفند ماه سال 1358درشهراهواز دیده به جهان گشود.
اوهفتمین فرزند خانواده ای متدین واز نظر اجتماعی متوسط بود .ازدوران نوزادی باهمه همسالان وحتی برادرانش فرق داشت،شیطنت وبازیهای کودکانه اش به دفاع از کودکان ضعیف تر محله می انجامید ،واین روحیه اورا درآغاز دوران نوجوانی به بسیج محله کشاند.
ازهمان دوران سادگی را درپوشش وظاهرو بهره گرفتن از دنیا را برای خود برگزید .
به گفته ی خانواده اش در تمام کودکی و نوجوانیش همیشه در پی ساختن بمب و وسایل آتش زایی بود که فکر میکرد می تواند به نوعی به بسیج خدمت کند.
روزی او را درحالی یافتند که پشت بام خانه را به خطر ساختن یک بمب دستی به آتش کشیده بود
روحیه ی بسیجی شهیدعباس اورا به خدمت در شغل سپاه انقلاب اسلامی کشانده بود ولی هرگز نتوانست بنا به دلایلی به استخدام سپاه در بیاید و نیروی پاسدار شود
رشادت و لیاقت وی سبب شد که پس از مدت اندکی که به عرصه فرماندهی آموزشی نیروهای بسیج شهر اهواز گام بگذارد.او از مربیان بسیجی بنام اهواز بود و در اکثر دوره های اموزشی و عملیاتی حضوری فعال داشت و حتی در یکی از این دوره ها در یک عملیات اموزش در اثر یک انفجار شنوایی یکی از گوش هایش رو از دست داد...
#ادامه-دارد
🍃ویژه نامه شهید کردانی