#سبک_زندگی_شهدا🌷
🔹️حوالی میدان خراسان از داخل پیاده رو با سرعت در حال حرکت بودیم یکباره ابراهیم سرعتش را کم کرد! برگشتم عقب و گفتم: چی شد ، مگه عجله نداشتی؟
🔸️همینطور که آرام حرکت می کرد ، به جلوی من اشاره کرد و گفت: یه خورده یواش تر بریم تا از این آقا جلو نزنیم.! من برگشتم به سمتی که ابراهیم اشاره کرد یک نفر کمی جلوتر از ما در حال حرکت بود که به خاطر معلولیت ، پایش را روی زمین می کشید و آرام را میرفت.
🔹️ابراهیم گفت: اگر ما تند از کنار او رد شویم ، دلش می سوزد که نمی تواند مثل ما راه برود کمی آهسته برویم تا او ناراحت نشود.
🔸️گفتم: ابرام جون، ما کار داریم ، این حرفا چیه؟ بیا سریع بریم اصلا بیا از این کوچه بریم که از جلوی این معلول رد نشیم.
🔹️آنچنان قلب رئوف و مهربانی داشت که به ریزترین مسائل توجه می کرد او در حالی که عجله داشت ، اما راضی نشد حتی دل یک معلول را برنجاند!
📚 سلام بر ابراهیم۲/ ص۳۱
#سبک_زندگی_شهدا
🔹اسماعیل معلم ما بود. روزی یک چوب بلند سر کلاس آورد و آخرین درسش قبل از اعزام به جبهه را به ما داد و گفت: « بچه ها هر کس از من کتکی خورده، چه با قصد چه بی قصد این چوب را بگیرد و مرا قصاص کند.»
آقا معلم چهره بهت زده ما را که دید ادامه داد:« بچه ها قصاص در دنیا آسان تر از قصاص در آخرت است.»
همه با دیدن این صحنه به گریه افتاده بودیم و به سمت معلم دلسوزمان دویده و ایشان را در آغوش کشیدیم.
🔹بارها به صورت بسیجی اعزام شده بود, به حدی که بعضی ها فکر می کردند پاسدار است.
🔻عملیات کربلای ۵، اسماعیل به قربانگاه قدم گذاشت. پیکر اسماعيل عزيز همچون #امام_حسين (علیهالسلام) سر نداشت، دست راست و پای چپ را هم پیشاپیش به بهشت فرستاده بود، جسد مطهرش را از جای زخم ترکشی که در پهلو داشت و یادگار جبهه خرمشهر بود شناسایی کردیم.
شهیداسماعیل رئوفی🕊🌷🕊