#چالش ❤️
https://eitaa.com/abedshahi/1004
من از طریق یکی از بستگان خیلی دور با این طرح آشنا شدم.
ایشون از بچه های شیرخوارگاه بودن که سالها پیش فرزندخوانده خانواده ای میشوند و بعدها خودشون تصمیم میگیرند که بچه ای از شیرخوارگاه بگیرند.
همیشه یکی از آرزوهام این بود در صورت داشتن فرزند زیستی حتما فرزندان قلبی هم در خانه مان جایگاهی داشته باشند ❤️
و بعد ۴ تا سقط مکرر تصمیم به فرزند پذیری گرفتیم.
که با این طرح آشنا شدیم و سریعا اقدام کردیم.
از زمان شروع ثبت نام تا تحویل مهمان کوچولو یک ماه زمان برد.
دو الی سه روز بعد از اتمام پرونده، متوجه شدم که مجدد برای بار پنجم باردار هستم.
چون نیت کرده بودم و پرونده تشکیل شده بود.
تصمیم گرفتیم همچنان میزبان باشیم
و آقا بامداد، کوچولوی ۱۴ روزه مهمان خانه ما شد🥹
از برکت وجود قدم های آقا بامداد این سری خداوند فرزند زیستی رو برامون نگه داشت.
ولی متاسفانه بعد از زایمان دچار افسردگی شدید شدم .
و با تأسف و پشیمانی خیلی زیاد مجبور به تحویل کودک مهمان شدم 😔😭😢
و همچنان در غم فراق بامداد کوچولوی نازنین هستم.
ان شاالله زیر سایه امام زمان (عج) صحیح و سالم باشه
🌱هیچ اتفاقی بیحکمت نیست. چه بسا رسالت این مهمون کوچولو، آوردن برکت ویژه ای به زندگی شما بوده.
بعد از شما هم به خانواده ای رفت که سالها چشم انتظار داشتن فرزند بودن و کلی به زندگیشون انرژی بخشید.
برای همه بچه ها دعا کنید که زودتر صاحب خانواده بشن.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
مادربزرگ : خوابش می آمد هر کاری کردم نخوابید ... حتماً مامانش رو می خواد که نمی خوابه.🥹
پدر: نه ... مشکل چیزه دیگه ای هست، من میدونم...
پدر سرهمی و کلاه رو میاره و تنش میکنه ،،، دو دور تو خونه می چرخه و تمام؛ پسرک مون می خوابه.😄
آخه بچه م عادت کرده هر شب با این لباس ها بره تجمعات 😉
(ددری شده🤭)
(اگر سوال براتون پیش اومد که من کجا بودم؟؟؟
باید بگم که چون دختر زیستی مون بیمارستان بستری شده، مادرم پیش بچه های دیگه ام مونده بود🥺
با مامانم یک شب در میون دو شب در میون جا به جا میشیم.)
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
گر بنا هست کسی واسطهٔ نور شود،
جلوهٔ آن همه از مهرِ خراسان برسد.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آمدم ای شاه پناهم بده...
در شب میلاد حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام
بدرقه از زوار حضرت رضا در ایستگاه راهآهن
توسط خانوادههای فرزندپذیر با اهدای گل و پذیرایی چای
سهشنبه هشتم اردیبهشت ۱۴۰۵
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
هدایت شده از پدربزرگ خوانده
ما مشهدیها میدانیم؛
کوی رضا! مأمن جانهای شیدا و پناهگاه دردمندان و دلسوختگان آل الله است.
به زیارتش میرویم
با کاروانی از فرزندانی با جود جوادش
به زیارتش میرویم
با کاروانی از شور و عشق
زیارتش می کنیم
به نیابت از همهی #خانوادههای_بهرویشی_ایرانِ_جان
وعده ما:
چهارشنبه ۹ اردیبهشت
ساعت ۲۰.۳۰ میدان امر به معروف
ذهنم مرتب گریز می زنه به اول آشناییمون😅😍
به رفت و آمدهای اون روزهامون به شیرخوارگاه شبیر و حضرت آمنه و حضرت رقیه س، به دیالوگ هامون در مکالمه با مشاور و مسئولین طرح، به مکالمات بین من و همسرم، من و حمیده دوستم😅
و به قول حمیده به بالای منبر رفتن هام 🙈
به روزهایی که اطرافیان نزدیک در جریان این امر اعتراض جدی داشتن به هیچ قید و شرطی نذاشتنم در رابطه با اولین مهمون خونه،
من و آقاسید اما قلبمون محکم بود به تصمیم مون، تصمیم با تکیه ی محکم به خدای عالم قادر مهربون، البته آقای همسر زیر لب یه شرط محکم رو مرتب تکرار می کرد اما فقط گاهی بنده خدا روش می شد بلند فکر کنه و شرطش رو مطرح کنه😅 ایشون از ته قلبش دوست داشت مهمونمون سید یا سادات باشه اما من حتی طرح این شرط رو هم قبول نمی کردم و دلم می خواست فقط خدا تصمیم بگیره برامون، فقط خدا، بدون هیچ دخالت و شرط و شروطی از سمت ما...
آقاسید حتی وقتی می خواستن توی طرح اکرام ایتام (واریز ماهانه ی مبلغی ناقابل) شرکت کنن اصرار داشتن که فرزند ساداتِ یتیمِ نیازمند درمان انتخاب کن 😅😳
البته این شرط گذاشتن برای منی که توی کار خیر عادت به کندن بیشتر از خیّرین دارم بد نشد و سه تا فرزند انتخاب کردم، یک دختر سادات، یک دختر نیازمند درمان و یک پسر سید 🙈💪
اما توی طرح میزبان چون قرار بود فقط یه مهمون داشته باشیم و نمی تونستم از شرطش سوء استفاده ی خیریه ای کنم😉
راضیش کردم که هیچ شرطی نذاره.
در نهایت نتیجه ی همه این کش مکش ها رو خود خدا توی روز تحویل اولین مهمون کوچولو به بهترین شکل تعیین کرد و مثل همیشه بهترین رو برامون رقم زد.
گندم سادات، دختر کوچولوی دوسال و نیمه، مهربون و زودجوش و خوش اخلاق، خوشگل و تو دل برو و خواستنی، بهترین انتخاب ممکن بود که اگه به عقل محدود خودمون هزارتا شرط هم می ذاشتیم
نتیجه اش انقدر عالی و ایده آل نمی شد☺️
خدایا ممنونم خیلی ممنون🤲❤️🤲
✍️روایت مادرمیزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
مادر است دیگر. هفتهای چندبار دختر و نوههایش را میدید. میآمدند مهمانی و دور هم بودند. ضحا کنکور داشت. ثنا سرش در کتاب و دفترش بود. امیرحسین هم چهاردست وپا دورشان میپلکید. مادر و دختر هم میان عطر ترش قرمهسبزی که روی گاز ریزقل میزد و روغن انداخته بود، مینشستند به تعریف. مادر دختری است و این تعریفهای تمام نشدنی. فقط هرازگاهی که امیرحسین میآمد از پای سعیده آویزان میشد و شیرمیخواست رشته تعریف پاره میشد. دوباره از اول میگفتند و میخندیدند تا مردها بیایند و بساط شام را بچینند.
حالا مادر میآید خانهشان. چندبار در هفته. خانهای که فرشش خاک است و سقفش آسمان. سعیدهخانم و آقا محمدرضا در یک اتاقند. امیرحسین هم در آغوش سعیده. دخترها هم اتاق بغلی. مینشیند پایین پایشان. عطر گل سرخ و گلاب، شیرین و بهشتی میپیچد میان کلمات مادر. تعریفیهای مادر دختری که تمام نمیشود.
پ ن: مادر به سعیده قول داده بیتابی نکند و اگر اشکی هست تقدیم سیدالشهدا و بچههایش کند. برای صبرش دعا کنید و مسبّبین این جنایت جنگی را لعنت.
شهید محمدرضا اشرفی قهی
شهیده سعیده هادیان
شهیده ضحی اشرفی قهی
شهیده ثنا اشرفی قهی
شهید امیرحسین اشرفی قهی
✍ارسالی از خواهرشهید که ازخانواده های بهرویش هستن.
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi