eitaa logo
پدربزرگ خوانده
11.8هزار دنبال‌کننده
404 عکس
181 ویدیو
0 فایل
به لطف الهی، بالغ بر یک دهه فعالیتهای اجتماعی در حوزه کودکان نیازمند خانواده داشتم برشی از گذشته، شرحی از جاری و چشم اندازی از فعالیت‌های آتی را اینجا منتشر میکنم ارتباط: @farzandkhandeh امید عابدشاهی فعال اجتماعی در حوزه حقوق کودک #بهرویش
مشاهده در ایتا
دانلود
عجب شنبه ای بود😭 شوک جنگ خبرهای عجیب و غریب طبق معمول روزانه رفتم یه سری به گروه شیرخوارگاه زدم. همزمان نگران فرشته های بهزیستی بودم🥺 یهو چشمم خورد به پیام خانم مددکار که گفتن هرکس توانایی پذیرش مهمون دیگه ای روداره لطفا اطلاع بده،میخواهیم بچه هارو به خانواده های میزبان بسپریم. سریع بهشون پیام دادم که ما آمادگی داریم همزمان یه نوزاد دیگه هم مهمونمون بشه. ایشون تایید دادن و من نفهمیدم با چه سرعتی حاضر شدیم وبه سمت شیرخوارگاه حرکت کردیم. اونجا با جمعیت خانواده های متقاضی مواجه شدیم و کثرت فرشته های تو بهزیستی🥺 منتظر بودیم تا ببینیم روزی ما کدوم فرشته است. که گفتن یه دخترکوچولوی چهار ماه و نیمه قراره مهمون ما باشه🥹 یک ماه بزرگتر از مهمونی که الان پیشمونه. مهمون قبلی مون ازبس کوچولو وریزه میزه هست جوجه کوچولو صداش میکنیم اما این یکی ...... وقتی نی نی جدید رو دیدیم گریه مون گرفته بود. خدای من نصف جوجه کوچولومون بود. آخه چرا😭 اشکامو پاک کردم بچه رو بغل کردم وراهی خونه شدیم ،باید توان مامان بودن مو دوبرابر کنم. خدایا تنهام نزار🤲 روایت مادر میزبان ۹اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
این بچه ها برای ما نهایت امید هستند صبح بعد ازشنیدن خبر شهادت دوست داشتم سر بکوبم به دیوار ولی بعدوقتی برمی‌گشتم چشم های دختر عزیزم رو میدیدم امید تو دلم جوانه میزد 🌱 یا صاحب الزمانی میگفتم و پا میشدم برای دختر عزیزم شیر آماده میکردم. آخه این دختر برای من مثل هدیه حضرت زهراست چون قبل از ورود به شیرخوارگاه سوره ی توحید خوندم و به خانم فاطمه ی زهرا هدیه کردم بهشون گفتم خانم جان🥺 یه بچه ای نصیب ما بشه که هم ما برای اون بچه خوب باشیم وهم اون بچه برای ما 🤲 آخه اولش قرار بود یه پسرکوچولو بیاد پیش ما که بعد گفتن داره میره پیش خانواده ش وبه جای اون یه دختر ناز به ما دادن که اسمش یاس 🪻 وخودشم سادات هست😭 دخترکم یه جور خاصی دلبری میکنه تخصصش اینه که بقیه رو عاشق خودش کنه آماده شده داره میره عزاداری یاس قشنگم امید ماست امید همه‌ی ما ❤️ اللهم عجل لولیک الفرج روایت مادرمیزبان ۹اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ساعت ۴ صبح بود که صدای وحشتناکی اومد😰 منو پسرم بیدار بودیم اما هدیه جانم خواب بود و با صدا از خواب پرید.من سریع درب اتاق خوابها رو بستم و هدیه جان راداخل سالن خوابوندم که اذیت نشه اما تصمیم داریم بریم منزل شهرستانمون که هدیه جانم اذیت نشه، البته امروز واکسن دو ماهگی هم داشت که عقب افتاده براش شیرخشک و پوشاک هم تهیه کردم و حرکت کردیم ب سمت شاهرود، زائران امام رضا علیه السلام قدمشون روی چشم و دل ما ❤️ خدا ظالمین را لعنت کنه انشاالله سربازان گمنام امام زمان با خاک یکسان شون کنن خدا لعنتشون کنه قلب هممون رو پاره پاره کردن اما نمیدونن ما همه مون عاشق شهادتیم 😭 روایت مادرمیزبان ۹اسفند۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
میخوام براتون ازگل پسرم بگم گل پسر من قند و نبات من 🍭 که دست روزگار چرخید و چرخید تارسوندش به من 👶 روزی که برای تکمیل مدارک میزبانی مون رفته بودیم بهرویش چون مسیرمون به شیرخوارگاه دور بود،برای بازدید از منزل مون (که بخشی ازمراحل تاییدیه هست) بهمون گفتن شرایط شما یه کم سخته ممکنه کمی دیرتر بهتون مهمان بدیم. بلاخره با تاخیر کارهای اداری مون انجام شد و مدارک تمام وکمال تحویل داده شد،بازدید ازمنزل مون هم انجام شد دیگه منتظر خبر تحویل ازسوی بهرویش بودیم. دقیقا روز تولدم بهم زنگ زدن که فردا بیاید گل پسری رو ببرید و ۷ بهمن اومد مهمون خونه و قلب ما شد💓 و کمتر از یکماه بعد از اومدنش یه خانواده ی خوب براش پیدا شد و ۶ اسفند گفتن گل پسر رو بیارید برای بازدیدباخانواده ی جدید🥹 وقتی رفتیم مامانش دریک نگاه عاشقش شد وخیلی سریع رفتن دنبال کارهای قانونی فرزندخواندگی و براش گواهی سلامت گرفتن ولی متاسفانه جنگ شد و بعد هم شهادت رهبرمون 😔 من فکر میکردم به خاطر شرایط پیش آمده گل پسرم کمی بیشتر پیش مون بمونه تا اینکه امروز زنگ زدن گفتن مراحل قانونی خانواده انجام شد و خیلی مشتاق هستن که زودتر پسرشون رو تحویل بگیرن، بازهم مثل همیشه تیم بهرویش تمام تلاشش رو کرده بود که بچه هایی که تعیین وتکلیف قضایی شدن تواین وضعیت جنگی زودتر سروسامون بگیرن باخودم فکر کردم خب حق دارن تواین وضعیت اضطراری هرمادری دوست داره بچه ش رو توبغل خودش بخوابونه به امید سلامتی همه ی کودکان وطنم ✌️🇮🇷 روایت مادر میزبان اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
نکات مهم در خصوص میزبانی موقت کودکان 🏡 با سپاس فراوان از همراهی و همدلی تک‌تک عزیزانی که با پیام‌های خود، آمادگی‌شان را برای میزبانی اعلام کرده‌اند. 🙏 چند نکته کلیدی را مجدداً یادآوری می‌کنیم: 1️⃣ محدوده فعالیت: فعالیت ما در حال حاضر صرفاً در استان تهران متمرکز است. 📍 2️⃣ وضعیت کودکان: به دلیل شرایط پیش آمده، تمامی کودکان در حال حاضر به خانواده‌های میزبان سپرده شده‌اند و فعلا کودکی برای معرفی نداریم. 🧸 3️⃣ ماهیت میزبانی: خانواده میزبان، صرفاً مسئولیت نگهداری موقت کودک را بر عهده دارد و این به معنای فرزندخواندگی نیست. 🤝 4️⃣ فرآیند معرفی: خانواده‌هایی که پیش از این کودک دریافت کرده‌اند، تمام مراحل قانونی اعم‌ از ارزیابی، مشاوره و تشکیل پرونده‌ را طی کرده و منتظر معرفی کودک بوده‌اند. ✅ 5️⃣ اعلام آمادگی (ساکنین تهران): با توجه به نیاز احتمالی در آینده، خانواده‌های ساکن تهران که با شرایط میزبانی آشنا هستند، می‌توانند از طریق کانال‌های زیر اعلام آمادگی کنند. در اولین فرصت ممکن، جهت طی مراحل اداری با شما تماس گرفته خواهد شد. 📞 6️⃣ اعلام آمادگی (ساکنین سایر استان‌ها): خانواده‌های ساکن در سایر استان‌ها نیز می‌توانند آمادگی خود را اعلام نمایند تا در صورت نیاز به برنامه‌ریزی در استان‌های دیگر، آمادگی لازم را داشته باشیم. 🌍 کانال‌های ارتباطی برای اعلام آمادگی:پیامک: ارسال نام زوجین، شماره تماس و شهر محل سکونت به شماره: 📲 ۳۰۰۰۳۳۰۰۸۴پیام‌رسان ایتا: ارسال پیام به آیدی: 🆔 @behrouyesh2020پیام‌رسان بله: ارسال پیام به آیدی: 🆔 @behrouyesh2020وبسایت: تکمیل فرم از طریق آدرس: 🌐 behrouyesh.ir از همکاری شما سپاسگزاریم ❤️ کانال پدربزرگ‌خوانده @abedshahi
🟡 قسمت اول (گلنوش) بسم الرحمن الرحمن الرحیم چندروزی میشد که پسرم آرسام را تحویل داده بودیم (آرسام عزیزم حدود سه ماه و نیم نور خانه ما بود و به لطف خدا فرزندخوانده شد)، در این مدت فرصت نشد به محضر خانواده همسرم برسیم، این شد که راهی سفر شدیم تا دیداری تازه کنیم و بعد از بازگشت برای ورودفرشته ای دیگر به منزلمان آماده شویم. اما غروبِ یک روزِ بارانی در انزلی بودم که تلفن همراهم زنگ خورد، شماره از بهرویش بود... قند در دلم آب شد😍 جواب دادم، فرمودند گل دختری داریم به نام گلنوش که دوماه و نیمه هست، تمایل به میزبانی دارین؟هنوز کلامشان کامل محقق نشده بود که با اشتیاق گفتم : بههههههههله بهههههههله ما با جان و دل مشتاقیم و آماده خدمت گزاری ولی خب در سفر هستیم و ان شاء الله به محض برگشت، خدمت میرسیم برای تحویل گل دخترمون.... حالا این دوروز باقیمانده در سفر رو چگونه گذراندیم بماند ... ولی الحمدلله روز دیدار رسید😍 ساعت ١٢ ظهر به همراه همسرم به شیرخوارگاه رفتیم، ما بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهش بودیم ولی خب ابتدا باید فرم هایی رو پرمیکردیم😫 بالاخره گل دخترمون رو آوردن و گذاشتن در آغوش من🤩 وصف نشدنی بود شیرینی اون لحظه🥹 با اینکه تجربه دوم میزبانی ام بود ولی همچنان سرتاپا شور و شعف بودیم و شاکر به درگاه پروردگار که در اولین روز ماه عاشقی، ماه رحمت، ماه ِ زیبای رمضان، ماهم مشمول رحمت پروردگار شدیم و توفیق خدمت به یک فرشته زمینی... حالا منزل ما سرتاسر نور بود و محل رفت و آمد فرشتگان آسمانی 🥹 ادامه دارد.... روایت مادرمیزبان اسفند۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
🟡 قسمت دوم (گلنوش) گلنوش عزیزم بی نهایت شیرین و دوست داشتنی است، یک شب خانوادگی به نمایشگاه قرآن رفتیم، هرکس چشمش به دخترمان می افتاد، جذبش میشد و به سمتش می آمد🤭 نتوانستم خرید کنم چون فروشنده های غرفه ها هم دوست داشتند با گلنوش بازی کنند به جای اینکه پاسخگوی من باشند🤨😂 تاجایی که همسر و پسرم غیرتی شده بودند و گفتند دیگر حق نداری گلنوش را بیرون بیاوری!... یعنی چی؟ این چه وضعیه که همه عاشقش میشوند🤪 خلاصه که نور امیدی است این دخترک باناز و ادای خانه ما😘 اما این روز و شب ها که گویی زمین و زمان بی قراری میکنند، این لحظه ها که آغشته اند به غم و غرور و حماسه و اضطراب، وجود این امانت الهی در دستان ما، آبی است بر آتش قلبمان،انگار حس میکنم با وجودش ما نزدیک تریم به عرش پروردگار. هربار او را برای شیر دادن در آغوش میکشم و نگاه معصوم و اما سراسر امیدش به چشمان عاشق و بیقرارم دوخته میشود، بلافاصله دست های کوچک او را بالا میبرم و حضرت معبود را به پاکی وجود دخترم وهمه این کودکان معصوم، قسم میدهم که: که درد ما جز به ظهور تو مداوا نشود... گلنوش عزیزم گویی پلی است از خانه ما به آسمان برای شنیدن نجواهای برخاسته از قلب داغدارو عاشقمان و من شک ندارم دعای این فرشته های پاک و معصوم به درگاه پروردگار به اجابت خواهدرسید. روایت مادرمیزبان اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi
صبح شنبه بود همون شنبه ی نحس 😔 با اولین صدای موشک رفتم مدرسه دنبال پسرم از شدت عجله توی راه دوبار زمین خوردم. تادیدمش بغلش کردم ولی چرادلم آروم نگرفت؟ مهمان کوچولومون تازه رفته بود و دلم شور اونو هم میزد رفتم تو گروه شیرخوارگاه عکس بچه هارو ببینم بلکه آروم بشه،دیدم خانم مددکار اعلام کردن هرکی میتونه بیاد برای میزبانی مجدد اعلام کنه. شیر خوارگاه از خونه ی ما دوربود خیلی صدای پدافند و موشک رشته افکارمو پاره میکرد و نمیفهمیدم باید چکار کنم تلفنم زنگ خورد فقط شنیدم که یکی گفت تا کمتر از یک ساعت دیگه خودتو برسون شیرخوارگاه گفتم اخه تا اونجا چطوری بیام گفت مگه موتور ندارین؟؟؟؟ بعدشم قطع شد!!!!!! همسرم اومد بدو بدو خودمونو رسوندیم شیرخوارگاه خیلی مردد بودم که تو این شرایط اصلا دارم کار درستی میکنم یانه امانت مردم رو چطوری مراقبت کنم. چون قبلا هم ازطریق موسسه بهرویش میزبان شده بودیم وتمام مراحل پذیرش کودک را در بهرویش رفته بودیم دیگه الان کار اداری خاصی نداشتیم. یه کاغذ دستم دادن و گفتن برو طبقه بالا تحویلش بگیر یه پسر کوچولوی پنج ماهه دادن بغلم پسر نبود که قرص ماه، گوله نمک، تپل و خوش اخلاق تو اولین نگاه یه لبخندی بهم زد که مهرش به دلم نشست وقتی رفتیم خونه همه هوای جنگ از سرشون افتاد جوری که دل همه رو برده و شده گل سر سبد خونه مون☺️ نوبت به خودم نمیرسه اصلا ببینمش خلاصه که این بچه ها نور خالص هستن اصلا حس میکنی بدو ورود یه سری فرشته ی نگهبان هم باهات وارد خونه میشن. روایت مادر میزبان ۹اسفند ۱۴۰۴ کانال پدربزرگ خوانده @abedshahi