خدیجه عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌏 داستان خاله روح زمین (قسمت اول)
✍️روایتی ازیک کودک مهمان در دهه ی ۶۰
زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجودنداشت.👨👩👧
«خاله روحزمین، فرشتهای میزبان، در میانِ راه زندگی من»
«به نام الودود، آنکه خود عاشق است و آفریننده حلقه عاشقان»
میخواهم داستان زنی را بازگویم که ردّ پای مهر او همیشه در جانِ من جاری است.
داستانی برگرفته از حقیقتِ زندگیام، اما نه بهعنوان خاطره یا گزارش روزها، بلکه بهمنزله روایتِ یک نفْس، که عشق و ایمان ِزنی و زنانی، آن را دگرگون ساختند.
این نوشته، نه صرفاً داستان موفقیت یک فرد، بلکه روایت «اثر واقعی خانواده، مهر و محبت انسانی» است؛ که نشان میدهد چگونه حتی چند ماه، محبت خالص در زندگی کودک میتواند مسیر زندگی بزرگسالی او را بسازد.
روزی در کودکی، مهمان خانهای شدم و آنان میزبان پر مهر من. خانهای آکنده از رحمت و صبر؛ خانهای که خاله روح زمین با نگاهی مادرانه، آن را اداره میکرد. در آن خانه برای نخستین بار، عشق را در معنای الهیاش یافتم: من در آن خانه فقط مهمان بودم و آنها عاشق،که نه تملک بود و نه توقع، بلکه پرتوی از «الرحمن» و «الرحیم» بود.
آن تجربه، نجوایی شد در جانم.
امروز، آن کودک دیروز، زنی است استوار و آرام؛ مادری عاشق و همسری صبور که با الهام از همان عشق، ردّ نور را دنبال میکند.
آن کودک دیروز، اکنون در مسیر تحصیل و شغل قدم گذاشته و اگر تا قلههای دانش گام برداشته، همه برآمده از همان ایمان، دلبستگی و اعتماد نخستین است، اعتمادی که آن فرشته مهربان در قلبش کاشت.
این داستان، روایتِ تجلیِ «اسماءالحسنی» در دل انسانهاست؛ روایتی از اینکه چگونه یک نگاهِ مهربان، یک آغوش امن و یک حضور الهیمنش، میتواند سرنوشت انسانی را دگرگون کند و نوری در نسلها برافروزد.
این نوشته، تلاشی است برای بازآفرینی آن سیر روحانی؛ برای گفتن اینکه محبت خالص و حضور مهربان یک میزبان عاشق، چگونه میتواند تقدیر را تغییر دهد، انسانی را زنده کند، ایمان به خداوند را سرشار سازد، خدا را در چهره انسانها نمایش دهد و الهامبخش عشق و اعتماد در نسل بعد باشد.
نوشته من، نامهای است از کودکی که در چهل سال قبل، مهمان خانوادهای مهربان بود و امروز خود میخواهد چراغی برای دیگران باشد.
یکی بود و جز او هیچکس نبود.
در آسمانها، یه خدا بود، که خالق همه چیز بود، خدای مهربون همه خلقت را برنامهریزی میکرد.
در زمین، درختها بودند، گلها و انسانها. اما این زمین به یه روحِ بزرگ و بزرگوار نیازمند بود. زمین برای زنده شدن، برای رشد کردن و پا گرفتن، روح میخواست.
زمین دوست داشت برای روزهای سرد و برفی که آدمها یخ زدهاند، یه روح مهربان بیاد و آدمها رو گرم کنه.
اینجا بود که قدرت مطلق با اسم «یا خالق» خودش، خاله روح زمین را آفرید.
داستان، قصۀ من است. داستان میزبانی و مهماننوازی خالهای مهربان، برای دخترکی دو ساله در 40سال قبل.
در چهل سال قبل در شهر حافظ و سعدی، به یکباره روح و قلبم، پدر و مادرم را از دست دادم. کودکی غریب در شهری ناشناس. نه چهره آشنایی، نه دست مهربانی. بابا کجایی؟
بابا جونم همه میگن، همیشه بر شانههایت سوار بودم، مامان مهربونم، چرا ناگهان مثل پروانه پرکشیدی؟
در این زمین سرد کودکتان چه کند؟
زمین، بیروح است و شما به آسمان رفتید. من در این زمین یخزده و بیروح چگونه روزگار بگذرانم.
وقتی میترسم به کدام آغوش پناه ببرم، چه کسی با من بازی کند و برای ثانیهای مرا بخنداند تا ذرهای دردم آرام شود. من از همه دنیا میترسم.
اما اشتباه میکردم، آن دو مرا به آغوش پر مهر خداوند سپرده بودند، خداوندی که به شدت کافی است.
پروردگارم در کلام الله قول داده بود کسی را رها نمیکند و بهترین حافظ و نگهبان است. پس چه شد؟
آن زمان که کودکی تنها بودم، نمیدانستم چگونه نگهبانی میکند و بهترین حافظ است. اما هم اکنون خوب میدانم.
خداوند مهربان من، با دستهای توانا و تدبیرش، روحی را برای زمین خلق کرد و برای من فرستاد؛ خاله روح زمین.💫
من؛ کودکی دو ساله پس از آن حادثه، به شیرخوارگاه شیراز سپرده شدم، چند شب را آنجا گذراندم، در این مدت نه چیزی میخوردم و نه اجازه میدادم کسی لباسهایم را عوضکند یا حتی دست به لباسهایم بزند. کسی حق نداشت موهایم را شانه کند وگرنه همه موهایش با چنگ کنده میشد.
این کودک چقدر بیقرار است، نگهداشتن این کودک در شیرخوارگاه کار دشواری است. ای کاش خانوادهاش زودتر پیدا شوند و او را تحویل بگیرند.😮💨
✍️روایت کودک مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
آلاجان به لطف خدا دیروز بازپیوندشد وبه آغوش گرم و
پرمهر مادر برگشت🥹
خدایاشکرت 🤲
چهره ی معصوم وخواب آرومه آلا خانوم رو که نگاه میکنی دلت میخواد۵ تا ۵تا میزبان بشی🤭😅
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
#بازپیوند
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🔴آخرین جملات رهبر شهید انقلاب را به یاد بیاوریم؛ «چنانچه حادثهای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را مبعوث خواهد کرد برای مقابلهی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.» ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
عجب جمله ی نابی👌
این روزها جاتون خیلی خالیه
آقاجان😭
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
رامک جان(۳ ماهه) و خاطره جان(یک ماهه) دوتامهمون کوچولو
برکت و رحمت ونورخونه ی ما
بچه ها اسم رامک رو گذاشتن نفس بابا ، اسم خاطره رو گذاشتن نفس مامان!🥹
✍️روایت مادرمیزبان اسفند۱۴۰۴
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
زهرا عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
لطفاً برای این فرزندِ ایران که از فرزندان مراکز شبه خانواده بهزیستی و جزء پرسنل کشتیرانی دنا بوده و شهید شده است، صلوات و فاتحه ای قرائت فرمایید 🖤
شهید والامقام جاوید الاثر ناو استوار یکم رضا رک جان 😭
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌏 داستان خاله روح زمین (قسمت دوم)
✍️روایتی ازیک کودک مهمان در دهه ی ۶۰
زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجودنداشت.👨👩👧
.....روز به روز بیقراریها بیشتر میشد.
در لحظهای خداوند با روحِ زمین نجوا کرد و او را بهعنوان نمایندهاش برای جان بخشیدن به این کودک به شیرخوارگاه فرستاد.
خانم روحضمیر، مادریار شیرخوارگاه بود، که دریکی از شیفتها کودک را با بیقراریهایش دید. انگار حجم غم و اضطراب این کودک با بقیه فرق داشت، حادثهای ناگهانی و فراق، دنیای این کودک را متلاشی کرده بود. باید کاری میکرد.
از مسئول شیرخوارگاه اجازه گرفت تا برای چند روزی این کودک مهمان خانهاش شود. شاید درخانه آرام گیرد.
قانونی به عنوان میزبانی و مهمانی نبود، اما این قلب آگاه انسانی او بود که فرمان میداد، فرمان میداد برخیز ای انسان. برخیز و تجلیگاه صفات خداوند شو. برخیز که کودکی به مهر تو نیازمند است.
به خانهاش رفتم، خانهایی ساده با قلبی تپنده.
میزبان من، مادریار شیرخوارگاه، خانم روح ضمیر بود که من با زبان کودکیام خاله روحزمین صدایش کردم و هم اکنون بعد از چهل سال میفهمم، چقدر دقیق او را نامیدهام، چون او روح بزرگی برای زمین بوده، هست و خواهد بود.
در خانهاش با حضور مهربان خودش و دختر وپسرش آرام گرفتم.
دیگر خبری از اعتصاب غذا نبود، اردیبهشت ماه بود و شکوفههای بهار نارنج شیراز در حیاط خانهاش طنازی میکردند. صبحها در حیاط سفرهای میانداخت و من را روی پایش مینشاند، برایم شعر میخواند و لقمههای کوچک را عاشقانه در دهانم میگذاشت. اینگونه بعد از چند روز غذا خوردم و لبخندی بر گوشه لبهایم آمد. 🥹
یک شانه مردانه مهربان هم در خانهاش بود، که به جای پدرم مرا بر خود مینشاند و با من بازی میکرد، این شانهها، شانههای دایی علی بود، پسر خاله روحزمین.
نمیدانم چند روز بود کسی موهایم را شانه نکردهبود، چون به جز مادرم کسی اجازه نداشت دست به موهایم بزند، اما یک آغوش مهربان مرا روی زانوهایش میگذاشت و جایزهای کودکانه دستم میداد و آرام آرام با شعر و آهنگ موهایم را نوازش میکرد و من دیگر فریاد نمیزدم.🤗
خواهر خاله روح زمین، با عشق برایم لباسی دوخت و آنجا بود که بعد از چند روز اجازه دادم، لباسهایم عوض شود.👗
اینها همه مادرانگیهای خاله روح زمینِ من بود، مادرانگیهایی بدون حس مالکیت، مادری کردن برای امانتی که میدانی خیلی زود از تو جدا میشود و موقتی است.
البته اینها فقط صورت ظاهر داستان است.
در آن خانه قلبم و غم جدایی من ترمیم میشد.💔
صدای زنگ درب خانه را 😰
تا میشنیدم، چهل دقیقه فریاد میزدم، نمیدانم یادآورچه بود؟ شاید یادآور لحظه جدایی از پدر و مادرم.
فرشته مهربان، زنگ خانه را قطع کرد تا مبادا صدایی، آرامش مهمان کوچکش را به هم زند.
چند روز بعد از حضورم در آن خانه پر مهر، شکمم به شدت ورم میکند، چندین پزشک حاذق در شیراز نسخه پیچیدند اما بهبودی در نسخههای پزشکی نبود.
آخرین پزشک گفت، این کودک شکمش از اضطراب ورم کرده و درمانش فقط آغوش است.
خاله روح زمین من، پسرش؛ دایی علی و دخترش؛ خاله فریبا، روزها و شبها مرا در آغوش گرفتند تا دردهایم، آرام شد.
اینها همه داستان شفای قلب است. قلبی که میزبان مهربان من شفا داد و زنده کرد. مگر نه اینکه هر کس نفسْی را حیات بخشد، گویی همه نفسها را زنده کرده است.
خاله روح زمین من نفس مرا و همه انسانهای زمین را احیا کرد و اگر در آن روزگار تنهایی، در شیرخوارگاه میماندم چه میشد؟ شاید خشمیماندگار و یا غمی جان فرسا وجودم را فرا میگرفت.
من کودک بودم و مادر، تنها نیاز من بود؛ کسی که آرام نوازشم کند و مرا در آغوش بگیرد.
از نگاه من، او مادری عاشق بود.❤️ ولی از نگاه او، من فقط امانت الهی بودم، امانتی که باید به صاحبش برگردانده میشد.
مگر نه اینکه هزار روز اول زندگی کودک،تعیین کننده است. در آن لحظات حساس و سرنوشت ساز، برای سرزمین یخزده من، خاله روح زمین، دست خدا بود. 👩👦❤️
چهار ماه با صبوری و عشق گذشت، همه زخمهای جسم و جانم درمان شد.
دیگر از آن کودک مضطرب و خشمگین خبری نبود. شادمانه بازی میکرد و انگار غم نبودن پدر و مادر تسکین یافته بود. کدام شیرخوارگاه میتوانست این آرامش را به من هدیه دهد؟
کدام مربی میتوانست مرا شبانه روز در آغوش بگیرد تا آن شکم ورم کرده از غم دوری مادر، آتشش فروکش کند. در شیرخوارگاه، کدام مرد مرا بر شانه اش مینشاند تا جای خالی پدر را حس نکنم.
آن روزها، من در آغوش زنی جا گرفتم که نه از خونم بود و نه نامم را میدانست، اما دلم را شناخت. خانهاش پر از صداهای مهربان بود. صدای قاشق به استکان، صدای سماور، صدای لالاییای که هر شب تکرار میشد.
ادامه دارد....
✍️روایت کودک مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
پدربزرگ خوانده
لطفاً برای این فرزندِ ایران که از فرزندان مراکز شبه خانواده بهزیستی و جزء پرسنل کشتیرانی دنا بوده و
پیام مخاطب📣
کاش میشد زیر پست ها پیام گذاشت
فقط خواستم بگم بمیرم برات پسر خوب ایران رضا جان
امشب من جای مادر نداشته ات خون گریه میکنم برات
😭😭😭😭
ظهر تشییع شهدا دلم خون بود برای مادر جاویدالاثر ها
الان میبینم این داغ سنگین تر هست
رضا جان روحت غرق نور عزیز یک ایران مادر💔
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
مامانم به خاطراین روزها
داشت لوازم ضروری وحیاتی مونو جمع میکرد ، نمیدونم چرا اول ازهمه منو گذاشت توچمدون🤭
فکرکنم مهم ترین وحیاتی ترین شون منم 🤗
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi