زهرا عزیز🌱
انتقام خون هایتان رامیگیریم ✊️ 🇮🇷
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
لطفاً برای این فرزندِ ایران که از فرزندان مراکز شبه خانواده بهزیستی و جزء پرسنل کشتیرانی دنا بوده و شهید شده است، صلوات و فاتحه ای قرائت فرمایید 🖤
شهید والامقام جاوید الاثر ناو استوار یکم رضا رک جان 😭
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌏 داستان خاله روح زمین (قسمت دوم)
✍️روایتی ازیک کودک مهمان در دهه ی ۶۰
زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجودنداشت.👨👩👧
.....روز به روز بیقراریها بیشتر میشد.
در لحظهای خداوند با روحِ زمین نجوا کرد و او را بهعنوان نمایندهاش برای جان بخشیدن به این کودک به شیرخوارگاه فرستاد.
خانم روحضمیر، مادریار شیرخوارگاه بود، که دریکی از شیفتها کودک را با بیقراریهایش دید. انگار حجم غم و اضطراب این کودک با بقیه فرق داشت، حادثهای ناگهانی و فراق، دنیای این کودک را متلاشی کرده بود. باید کاری میکرد.
از مسئول شیرخوارگاه اجازه گرفت تا برای چند روزی این کودک مهمان خانهاش شود. شاید درخانه آرام گیرد.
قانونی به عنوان میزبانی و مهمانی نبود، اما این قلب آگاه انسانی او بود که فرمان میداد، فرمان میداد برخیز ای انسان. برخیز و تجلیگاه صفات خداوند شو. برخیز که کودکی به مهر تو نیازمند است.
به خانهاش رفتم، خانهایی ساده با قلبی تپنده.
میزبان من، مادریار شیرخوارگاه، خانم روح ضمیر بود که من با زبان کودکیام خاله روحزمین صدایش کردم و هم اکنون بعد از چهل سال میفهمم، چقدر دقیق او را نامیدهام، چون او روح بزرگی برای زمین بوده، هست و خواهد بود.
در خانهاش با حضور مهربان خودش و دختر وپسرش آرام گرفتم.
دیگر خبری از اعتصاب غذا نبود، اردیبهشت ماه بود و شکوفههای بهار نارنج شیراز در حیاط خانهاش طنازی میکردند. صبحها در حیاط سفرهای میانداخت و من را روی پایش مینشاند، برایم شعر میخواند و لقمههای کوچک را عاشقانه در دهانم میگذاشت. اینگونه بعد از چند روز غذا خوردم و لبخندی بر گوشه لبهایم آمد. 🥹
یک شانه مردانه مهربان هم در خانهاش بود، که به جای پدرم مرا بر خود مینشاند و با من بازی میکرد، این شانهها، شانههای دایی علی بود، پسر خاله روحزمین.
نمیدانم چند روز بود کسی موهایم را شانه نکردهبود، چون به جز مادرم کسی اجازه نداشت دست به موهایم بزند، اما یک آغوش مهربان مرا روی زانوهایش میگذاشت و جایزهای کودکانه دستم میداد و آرام آرام با شعر و آهنگ موهایم را نوازش میکرد و من دیگر فریاد نمیزدم.🤗
خواهر خاله روح زمین، با عشق برایم لباسی دوخت و آنجا بود که بعد از چند روز اجازه دادم، لباسهایم عوض شود.👗
اینها همه مادرانگیهای خاله روح زمینِ من بود، مادرانگیهایی بدون حس مالکیت، مادری کردن برای امانتی که میدانی خیلی زود از تو جدا میشود و موقتی است.
البته اینها فقط صورت ظاهر داستان است.
در آن خانه قلبم و غم جدایی من ترمیم میشد.💔
صدای زنگ درب خانه را 😰
تا میشنیدم، چهل دقیقه فریاد میزدم، نمیدانم یادآورچه بود؟ شاید یادآور لحظه جدایی از پدر و مادرم.
فرشته مهربان، زنگ خانه را قطع کرد تا مبادا صدایی، آرامش مهمان کوچکش را به هم زند.
چند روز بعد از حضورم در آن خانه پر مهر، شکمم به شدت ورم میکند، چندین پزشک حاذق در شیراز نسخه پیچیدند اما بهبودی در نسخههای پزشکی نبود.
آخرین پزشک گفت، این کودک شکمش از اضطراب ورم کرده و درمانش فقط آغوش است.
خاله روح زمین من، پسرش؛ دایی علی و دخترش؛ خاله فریبا، روزها و شبها مرا در آغوش گرفتند تا دردهایم، آرام شد.
اینها همه داستان شفای قلب است. قلبی که میزبان مهربان من شفا داد و زنده کرد. مگر نه اینکه هر کس نفسْی را حیات بخشد، گویی همه نفسها را زنده کرده است.
خاله روح زمین من نفس مرا و همه انسانهای زمین را احیا کرد و اگر در آن روزگار تنهایی، در شیرخوارگاه میماندم چه میشد؟ شاید خشمیماندگار و یا غمی جان فرسا وجودم را فرا میگرفت.
من کودک بودم و مادر، تنها نیاز من بود؛ کسی که آرام نوازشم کند و مرا در آغوش بگیرد.
از نگاه من، او مادری عاشق بود.❤️ ولی از نگاه او، من فقط امانت الهی بودم، امانتی که باید به صاحبش برگردانده میشد.
مگر نه اینکه هزار روز اول زندگی کودک،تعیین کننده است. در آن لحظات حساس و سرنوشت ساز، برای سرزمین یخزده من، خاله روح زمین، دست خدا بود. 👩👦❤️
چهار ماه با صبوری و عشق گذشت، همه زخمهای جسم و جانم درمان شد.
دیگر از آن کودک مضطرب و خشمگین خبری نبود. شادمانه بازی میکرد و انگار غم نبودن پدر و مادر تسکین یافته بود. کدام شیرخوارگاه میتوانست این آرامش را به من هدیه دهد؟
کدام مربی میتوانست مرا شبانه روز در آغوش بگیرد تا آن شکم ورم کرده از غم دوری مادر، آتشش فروکش کند. در شیرخوارگاه، کدام مرد مرا بر شانه اش مینشاند تا جای خالی پدر را حس نکنم.
آن روزها، من در آغوش زنی جا گرفتم که نه از خونم بود و نه نامم را میدانست، اما دلم را شناخت. خانهاش پر از صداهای مهربان بود. صدای قاشق به استکان، صدای سماور، صدای لالاییای که هر شب تکرار میشد.
ادامه دارد....
✍️روایت کودک مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
پدربزرگ خوانده
لطفاً برای این فرزندِ ایران که از فرزندان مراکز شبه خانواده بهزیستی و جزء پرسنل کشتیرانی دنا بوده و
پیام مخاطب📣
کاش میشد زیر پست ها پیام گذاشت
فقط خواستم بگم بمیرم برات پسر خوب ایران رضا جان
امشب من جای مادر نداشته ات خون گریه میکنم برات
😭😭😭😭
ظهر تشییع شهدا دلم خون بود برای مادر جاویدالاثر ها
الان میبینم این داغ سنگین تر هست
رضا جان روحت غرق نور عزیز یک ایران مادر💔
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
مامانم به خاطراین روزها
داشت لوازم ضروری وحیاتی مونو جمع میکرد ، نمیدونم چرا اول ازهمه منو گذاشت توچمدون🤭
فکرکنم مهم ترین وحیاتی ترین شون منم 🤗
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
پدربزرگ خوانده
لطفاً برای این فرزندِ ایران که از فرزندان مراکز شبه خانواده بهزیستی و جزء پرسنل کشتیرانی دنا بوده و
راجع به این خبر، پیامهای زیادی داشتیم که اصل موضوع صحت داشته یا نه.
منبع اصلی این خبر سایت سازمان بهزیستی هست که پیام تسلیتی هم توسط بهزیستی برای این شهید عزیز، صادر شده است:
👈👈👈 متن پیام تسلیت سازمان بهزیستی برای شهادت شهید رضا رکجان
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا برگرد
یا آن دلرا برگردان ..
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🍃یا مُقَلِّبَ الْقُلوبِ وَ الْاَبْصار
🌹یا مُدَبِّرَ الَّیْلِ وَ النَّهار
🍃یا مُحَوِّلَ الْحولِ وَ الْاَحْوال
🌹حَوِّلْ حالَنا اِلی اَحْسَنِ الْحال
هفت سین امسال
سایه امام زمان عج 💚
شهید سید علی خامنه ای 💔
سربلندی کشور 🇮🇷
سرنگونی دشمن 👊
سلامتی رهبر 🤲
سپاه مقتدر 💪
سرافرازی مردم 🏔
انشاءالله
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
اطلاعیه روابط عمومی ادارهکل بهزیستی خراسان رضوی
با توجه به انتشار برخی مطالب در فضای مجازی و برخی رسانهها که نادرست و مغایر با واقعیت بوده و در آنها عنوان شده است «شهید ناو استوار یکم رضا رکجان فاقد خانواده بوده است»، بدینوسیله ضمن تکذیب این اخبار ناصحیح، به اطلاع میرساند:
شهید والامقام ناو استوار یکم رضا رکجان از فرزندان مرکز شبهخانواده امام علی(ع) شهرستان درگز بوده است؛ اما برخلاف مطالب منتشرشده، ایشان دارای خانواده، شامل پدر، مادر و همسر محترم میباشند. حضور ایشان در مراکز شبهخانواده صرفاً بخشی از مسیر رشد و تربیت ایشان در دوران نوجوانی بوده و هیچگونه دلالتی بر بیسرپرستی یا نداشتن خانواده ندارد.
از اینرو، طرح چنین مطالبی نهتنها نادرست است بلکه موجب آزردگی خانواده معزز این شهید بزرگوار و خدشه به جایگاه والای فرزندان بهزیستی میگردد. انتظار میرود رسانهها پیش از انتشار هرگونه خبر، از صحت اطلاعات اطمینان حاصل نموده و شأن شهدا و خانوادههای آنان را پاس دارند.
ادارهکل بهزیستی خراسان رضوی ضمن گرامیداشت یاد و راه پرافتخار شهید گرانقدر رضا رکجان، این مصیبت جانسوز را به خانواده محترم ایشان، جامعه ایثارگران، همرزمان گرامی در نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران، و عموم مردم شریف تسلیت عرض نموده و از درگاه خداوند متعال برای آن شهید والا مقام علو درجات و برای بازماندگان صبر جمیل و اجر جزیل مسئلت دارد.
🔹روابط عمومی ادارهکل بهزیستی خراسان رضوی
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
🌏 داستان خاله روح زمین (قسمت سوم)
✍️روایتی ازیک کودک مهمان در دهه ی ۶۰
زمانی که هنوز چیزی به نام طرح میزبان وجودنداشت.👨👩👧
.... در آن خانه برای نخستینبار یاد گرفتم که دنیا همیشه سرد نیست.
یاد گرفتم وقتی گریه میکنی، کسی میتواند بغلت کند بیهیچ وظیفهای.
او گاهی میگفت: خدایا، این بچه مهمان ماست. و من نمیفهمیدم یعنی چه، اما شاید حس میکردم مهمان بودن یعنی عزیز بودن.
هنوز هم وقتی
بوی بهارنارنج میآید 🌸🍊
حس میکنم خاله روح زمین کنارم نشسته و لبخند میزند و میگوید: «خدایا، خودت مراقب دخترم باش» آن عشق، پایه اعتمادم به زندگی شد. در آن خانه موقت، من زبان عشق را یاد گرفتم. آنها یادم دادند که عشق واقعی، آزاد و بیقید است؛ نمیگیرد، نمیچسبد، فقط میپرورد.
خاله روح زمین همیشه به بچههایش؛ دایی علی و خاله فریبا، یادآوری میکرد این کودک عزیز دل ماست، ولی یادتون باشه، در حقیقت دختر کوچولوی خداست و مهمون خونمونه، هرچی از عشق داریم به پایش میریزیم اما بیایید دعا کنیم خانوادهاش زودتر پیدا بشه. شاید پدربزرگی، مادربزرگی یا خالهای در شهر دیگری نگرانش باشند.
اما خاله فریبای من حتی با فکر بازگرداندن این دختر کوچولو اشکش جاری میشد .🥺
خاله فریبا میگه روزها روبهروی پنجره اتاق مینشستم، از آنجا حرم شاهچراغ دیده میشد، همیشه دعا میکردم، خدایا خانواده این دختر کوچولو هیچ وقت به دنبالش نیایند وخواهر همیشگی ما بشه. اما بعد یاد حرف مامان میافتادم که شاید کسی در جایی نگرانش باشه. برای همین دوباره دعا میکردم، نه خدایا خانوادهاش زودتر پیدا بشن، خانوادهاش هم حق دارن ولی قلب ما چی ؟ 💔
بالاخره بعد از چهار ماه، آن روز رسید. روزی رسید که در چشمان خاله فریبا و دایی علی، غمی نشست. آن روز خاله روح زمین لالایی نخواند. دستانش سرد بود و نگاهش پر از حرف. انگار از بهزیستی زنگ زده بودن و گفته بودن، مادر بزرگ و پدر بزرگم از استانی خیلی دور، بعد از چند ماه جستجو و نگرانی مرا پیدا کردهاند و باید به خانوادهام تحویل داده میشدم.
سه روز با حضور خاله روح زمین با مادر بزرگم و پدر بزرگم دیدار کردم تا کم کم با آنها آشنا شدم.
روز آخر دایی علی منو بوسید و همه حیاط مرا روی شانههایش چرخاند. خاله فریبا به پهنای صورت اشک میریخت .خاله روح زمینم مرا بوسید و من فقط دستانش را محکم گرفته بودم.
آن روز رفتم، بیآنکه بفهمم چرا.
شاید دو ساله بودم، اما قلبم بهاندازهی یک عمر لرزید.💔
با گذشت سالها فهمیدم آن لرزش، با همه تلخیاش، ریشههای وجودم را شکل داده، هر ریشهای برای قوی شدن باید در تاریکی و سختی فشرده شود.
فهمیدم در عمق آن جدایی، نوری بوده.
خاله روح زمین، نوری را در من روشن کرد که هرگز خاموش نشد.
محبتی در دلم کاشته شد، که هرگز از بین نرفت.
و بعدها فهمیدم هیچ عشقی در هستی نه گم میشود و نه فراموش، فقط در دل انسان دیگری ادامه مییابد.
دایی علی من اکنون مردی ۶۰ ساله است. وقتی در مهرماه 1404، روز جدایی مان را درچهل سال پیش مرور میکند با بغضی در گلو وچشمانی اشکی میگوید یکی از تلخترین خاطرههای زندگیم، رفتن تو بود. اما خوشحالم. خوشحالم که با حضور دختر کوچولو، عاشقی را به شیوهای دیگر آموختیم و ادامه دادیم.🥹❤️
خانواده فرشته مهربان جدایی تلخی را تجربه کردند، اما این زنجیر نور و عشق را ادامه دادند و پس از من، حلقه واسطی بودند برای چندین کودک دیگر. 💫
باور کردنش دشوار است، من که اکنون چیزی در خاطراتم از آن روزها نیست، ولی فکر میکنم به راستی نماینده خدا در زمین هستند. درد جدایی، دردی که هنوز بعد از چهل سال زنده است را بر خود پذیرفتند تا کودکی و کودکانی بعد از من، آرامش را تجربه کنند .
شاید ماموریت فرشته مهربان من این بوده که رحمتی از خداوند را در دل انسانهای دیگر زنده کند و چه نعمتی از این بالاتر که واسط رحمت الهی است.
کودکی که حتی چند ماه در آغوشی امن میخوابد، در ناخودآگاهش ایمان به مهربانی را میسازد.
خاله روحضمیر، با همان دل سادهاش، بذر اعتماد به خدا و دنیا را در من کاشت.
وقتی بعدها در زندگی با سختی روبهرو شدم، آن بذر، در دل تاریکیها، دوباره جوانه زد .🌱
با حضور خاله روح زمین باور کردم در روزهای سخت، از جایی که انتظار نداری، خداوند نگهبانانی را برایت میفرستد ؛ همان طور که خاله روح زمین به زمین سرد من فرستاده شد.
شاید خودش هرگز نفهمید اما عشق کوتاهش، ستون روح من شد.
من در طی این سالیان با خانواده خاله روح زمین در ارتباط بودهام، اما فقط من و نه کودکانی که پس از من مهمان آن سرای عشق شدند.
اما مادریار مهربان من میگه من از بقیه کودکانی که مهمانم بودند، بیخبرم . همه آنها حتما تا الان برای خودشان مردان و زنان موفقی شدهاند و خانوادهای تشکیل دادهاند. روز جدایی، همه آنها را به دستان خداوند سپردم و مطمئنم، حتی «چند ماه عشق»، جاودانه است.❣️
ادمه دارد...
✍️ روایت کودک مهمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi
دسته گل هامون 😍
مهمون کوچولوها
سر سفره ی هفت سین ۱۴۰۵
🌱 🍎
#کودک_مهمان
#طرح_میزبان
#کودکان_نیازمند_به_درمان
کانال پدربزرگ خوانده
@abedshahi