ماشین حمل تابوتها که نزدیکمون رسید، خانومه به پسرش گفت«علی پاشو آقا اومد. پاشو ببینش.» :))))))
کاشابربودم.
ما با تو بزرگ شدیم آقا. کاش پیر هم میشدیم.. کاش بیشتر پیشمون میموندی..
کاشابربودم.
خیلی خرسندم که شما عزیزان را در اینجا زیارت کردم و عذرخواهی میکنم از شما که در میان آفتاب و هوای گرم، مدّتی انتظار کشیدید، حالا هم صحبتهای ما را گوش دادید و تحمّل این گرما و زحمتها را کردید. از استقبال شما و از محبّت شما صمیمانه متشکّرم.
بیانات امام شهید در اجتماع مردم نهبندان | ۱۳۷۸/۰۶/۰۷
8.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینجا واقعا غمانگیزترین لحظهی زندگیم بود.
کاشابربودم.
اینجا واقعا غمانگیزترین لحظهی زندگیم بود.
البته غمانگیزترین لحظهی زندگیم خوندن نمازآقا بود. این بعد از اون.
واقعا باورم نمیشه این روزها رو زندگی کردم. واقعااااا باورم نمیشه. توی بهت عجیبی به سر میبرم. امروز تابوت رو نگاه میکردم و به خودم میگفتم واقعا یعنی آقا این داخله؟ آقا واقعا قراره برای همیشه بره؟
کاشابربودم.
اینجا واقعا غمانگیزترین لحظهی زندگیم بود.
البته کاش اذان یراحی رو پخش نمیکردن ولی خب
Iraj Bastami4_5933633096225136057.mp3
زمان:
حجم:
4.6M
این غروب رو اینطوری میگذرونم که:
«تو رفتی و دلم غمین شد، قرین آه آتشین شد از آن شبی که برنگشتی
جهان که شادی آفرین بود؛ به چشمِ من غم آفرین شد از آن شبی که برنگشتی.
از آن شب سردِ خزان شبها گذشته
داستان باده و مینا گذشته؛ روزگاری بر من تنها گذشته.» و اشک میریزم و اشک.