نیاز به یک نفر دارم که هرشب راس یک ساعت مشخص ، باهم بریم روی پشتبوم و حقیقتهایبیپردهمون رو بهمدیگه بگیم.
هیچجونی برای شروع روابط جدید ندارم.
اشتیاق دارم اما اشتیاقم خیلی هیجانیه.
زود فروکش میکنه. تا میبینم ممکنه آدمهای بهتری هم برای دوستی باهاش پیدا بشن یکقدم میام عقب. جلو نمیرم. از جلو رفتن میترسم. کاش یکی دستمو میگرفت و باهم تابوهام رو میشکستیم.
فقط احساس میکنم یک زندگی جدید رو شروع کردم. دور از تعلق خاطر به آدمهای گذشته. احساس میکنم فراموشی گرفتم و یادم رفته اون خاطرات ارزشمند رو.
اینکه تا همین الان داشتم درس میخوندم اصلا نشون دهندۀ اینکه یک دانش آموز خیلی خوبیام نیست. تمام این دوروزو ول گشتم مجبور شدم الان خودکشی کنم
باور کنید خود میزبانم راضی نیست ما برای صله رحم بریم با چادر و دم و دستگاه بشینیم خونشون
از این حجمِ محتاط بودن متنفرم.
از این همه تردید که افتاده به جونم و ولم نمیکنه. چطوری میتونم سر هیچچیزی جز خودم ریسک نکنم؟ من که خوب بلدم خودمو به باد بدم. اما چرا راجب چیزهای دیگه این قدرتو ندارم؟ کاش بلد بودم تردیدو از وجودم پاک کنم. آدمهایی با چشمهای مصمم هرچقدر هم ساختگی و فیک ، هزار برابر بهترن از آدمهایی مثل من که همیشه یک قدم عقبتر وایمیسن و فقط سعی میکنن نگاه کنن. همیشۀ خدا مرددن و فقط نگاه میکنن به متروک شدن چیزهایی که ساخته بودن.