eitaa logo
پذیرش
72 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
60 ویدیو
0 فایل
گاهی اوقات انسان ها فقط انسان هستند.... https://abzarek.ir/service-p/msg/4281664 ۲۱ / ۲ / ۱۴۰۳
مشاهده در ایتا
دانلود
«اون‌ها بچه‌های منن.»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دستش رو روی گونهٔ بروس می‌ذاره. «گاهی فراموش می‌کنم که تو چقدر قلب بزرگی داری.» بروس با تردید می‌گه: «من فکر می‌کنم قلبم اندازهٔ معمولیه.»
«این تجمع چه معنایی دارد؟» استفانی: «خانواده‌درمانی.» دیمین: «این احمقانه است.» اما خودش هم روی تخت می‌شینه.
گاهی واقعاً آرزو می‌کرد دشمنانش این‌قدر پرحرف بودند. حداقل آن‌ها را می‌شد زندانی کرد.
استفانی با دست به پیشانی‌اش زد. «نه! تو هم نه! من در این خانواده هیچ متحدی ندارم!» نایل یک تکه هویج به سمتش گرفت. استفانی آن را خورد. «خیانتکارانه خوشمزه‌ست.»
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
«پس دیگه اینجا زندگی نمی‌کنی؟» دیک که تازه کاپشنش را درآورده بود، به او نگاه کرد. «سلام به تو هم، جِی.» «نه، جدی می‌گم. آدرس عمارت رو یادت هست؟ یا باید برات بفرستیم؟» «جیسون—» «می‌تونم یه نقشه بکشم. با رنگ‌های روشن. شاید یه مسیر با علامت‌های کوچیک که بگه: اینجا خانواده‌ته، دیک. می‌تونی بیای دیدنمون.» دیک لبخندش را پنهان کرد. «دلت برام تنگ شده بود؟» «ترجیح می‌دم با آجر صحبت کنم.» «دلت خیلی تنگ شده بود.» «امیدوارم توی بلودهیون از پله بیفتی.»
پذیرش
جهیدم 🤣😭
نه وایسید بقیه‌ش رو هم بفرستم 😭😭🤣🤣
پذیرش
«پس دیگه اینجا زندگی نمی‌کنی؟» دیک که تازه کاپشنش را درآورده بود، به او نگاه کرد. «سلام به تو هم، جِ
دیک دست‌هایش را باز کرد. جیسون نگاهش کرد. «اوه، نه.» «بیا بغلم کن.» «نه.» «جِییییی.» «من آدم بالغی هستم.» «تو سه روزه به من پیام ندادی و الان داری از پله افتادنم رو آرزو می‌کنی.» «من آدم بالغ و پیچیده‌ای هستم.» دیک خندید و خودش جلو رفت تا بغلش کند.
پذیرش
دیک دست‌هایش را باز کرد. جیسون نگاهش کرد. «اوه، نه.» «بیا بغلم کن.» «نه.» «جِییییی.» «من آدم بالغی ه
جیسون ابتدا دست‌هایش را بالا آورد، انگار می‌خواست او را پس بزند، بعد انگشت‌هایش پشت لباس دیک جمع شدند. جیسون صورتش را به شانه‌ی او فشار داد. «سه روز خیلی زیاده، احمق.» لبخند دیک محو شد. «آره. می‌دونم.» «دوباره این کار رو نکن.» «سعی می‌کنم بیشتر بیام.» «قول بده.» دیک کمی عقب رفت تا صورتش را ببیند. «قول می‌دم.» جیسون سریع او را رها کرد و با اخم به سمت راهرو رفت. «خوبه. حالا گمشو. داری جلوی در رو می‌گیری.» دیک پشت سرش گفت: «منم دوستت دارم، جیسون!» «خفه شو!» از بالای پله‌ها، تیم فریاد زد: «جیسون گریه کرد! من دیدم!» «تیم دریک، وصیت‌نامه‌ت رو بنویس!»