جیسون کتابش رو دوباره باز کرد. «امیدوارم دفعهی بعد از پلهها بیفتی و بمیری.»
دیک کیفش رو برداشت. «مرسی، جِی. منم دوستت دارم.»
دیک: ناهار میخوای؟
جیسون: نه.
دیک: عالیه، پس برات ساندویچ میگیرم.
جیسون: من همین الان گفتم نه.
دیک: بله، شنیدم.
جیسون: پس چرا میخری؟
دیک: چون وقتی گرسنه میشی، عصبانیتر میشی.
جیسون: من همیشه عصبانیام.
دیک: دقیقاً. نمیخوام سطح خطر رو افزایش بدم.
جیسون: «مارتا داشت توضیح میداد چرا من از نظر روانی برای نگهداری از گیاهان مناسب نیستم. گیاه هنوز زنده است. من هم هستم. پس فکر میکنم نظرش اشتباهه.»
Alfred: شام ساعت هفت آماده است. لطفاً پیش از آن یکدیگر را تهدید به مرگ نکنید.
Jason: قول نمیدم، آلفرد.
Alfred: پس سهم دسر شما محفوظ نخواهد بود، آقای تاد.
Jason: من از همین لحظه مرد بهتری هستم.