روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
نزدیک رفت پیرزنی گوژپشت و گفت
این اشک دیدهٔ من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
بر قطرهٔ سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین، به کجروان سخن از راستی، چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
#پروین_اعتصامی
🌿@adabavin | ادب آوین🪶
از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
#عارف_قزوینی
انجمن ادبی آوین سالروز سقوط هواپیمای ۷۵۲ اوکراین را به ملت شریف ایران و خانواده های عزیز جان باختگان این واقعه تسلیت عرض میکند.
🕯 @adabavin | ادب آوین
همسایههای ما همه در خاک باغچههاشان بجای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایههای ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتاند
و بچههای کوچهی ما کیفهای مدرسهشان را
از بمبهای کوچک پر کردهاند.
حیاط خانهی ما گیج است.
#فروغ_فرخزاد
🖤 @adabavin | ادب آوین ✨
من به چشم های بی قرار تو قول می دهم
قول می دهم؛ ریشه های ما آب
و شاخه های ما به آفتاب می رسد
ما دوباره سبز میشویم...🌿💚
#قیصر_امینپور
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
سپهر دوز خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
عزیز مصر به رغم برادران غیور
ز قعر چاه بر آمد و به اوج ماه رسید
کجاست صوفی دجّال فعل ملحد شکل
بگو بسوز، که مهدیّ دین پناه رسید
صبا بگو که چها بر سرم درین غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید
#حافظ
@adabavin | ادب آوین🪶
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
ما را که بتزویر و حیل نیست سر و کار
آن صید حلالست که در دام نگیریم
#کلیم_کاشانی
🌿@adabavin | ادب آوین 🪶
💔شهیده ملینا اسدی
پرنده ای که زمین در پناه بالش بود
چنان پرید که مرگ آخرین خیالش بود
چنان پرنده شد آن دختری که بال نداشت
که هرچه هر چه بگویید احتمالش بود
و شب که صاعقه زد با هزار ابر سیاه
تمام سردی دیماه زیر شالش بود
چه گفت دخترک بی پناه قصه مگر؟
که تیر پاسخ بی منطق سؤالش بود
به اشک بدرقه اش کرد تا دم خورشید
پدر به قدر امیدی که در مجالش بود
پریچه ای که پرید از دریچه ی شب سرخ
بنا به گفته ی تقویم ها سه سالش بود
#مهدیه_اکبری
تصویر از #حسنــروحالامین
🕯@adabavin | ادب آوین🪶