eitaa logo
انجمن ادبی آوین
206 دنبال‌کننده
251 عکس
46 ویدیو
6 فایل
حضوری گر همی خواهی از او غایب مشو حافظ مَتیٰ ما تَلْقَ مَنْ تَهْویٰ دَعِ الدُّنْیا وَ اَهْمِلْها 🌱 انجمن ادبی مستقل دانش آموزی آوین. ارتباط با ادمین: @Avin_administrator
مشاهده در ایتا
دانلود
برخیز! ای غنچۀ خوابیده، چو نرگس نگران خیز! کاشانهٔ ما رفت بتاراج، غمان خیز! از ناله مرغ چمن از بانگ اذان خیز! از گرمی هنگامۀ آتش‌نفسان خیز! از خواب، گران خواب، گران خواب گران خیز! از خواب گران خیز! خورشید که پیرایه به سیمای سحر بست؛ آویزه بگوش سحر از خون جگر بست؛ از دشت و جبل قافله ها رخت سفر بست. ای چشم جهان بین به تماشای جهان خیز! از خواب گران، خواب گران، خواب گران خیز! از خواب گران خیز! خاور¹ همه مانند غبار سر راهی است؛ یک نالۀ خاموش و اثر باخته آهی است؛ هر ذرۀ این خاک، گره خورده نگاهی است. از هند و سمرقند و عراق و همدان خیز! از خواب گران خواب گران خواب گران خیز! از خواب گران خیز! دریای تو دریاست که آسوده چو صحراست؟! دریای تو دریاست که افزون نشد و کاست؟! بیگانهٔ آشوب و نهنگ است چه دریاست؟!² از سینۀ چاکش، صفت موج روان خیز! از خواب گران خواب گران خواب گران خیز! از خواب گران خیز! این نکته گشاینده اسرار نهان است: ملک است تن خاکی و دین روح روان است؛ تن زنده و جان زنده ز ربط تن و جان است. با خرقه و سجاده و شمشیر و سنان خیز! از خواب گران خواب گران خواب گران خیز! از خواب گران خیز! ناموس ازل را تو امینی تو امینی! دارای جهان را تو یساری تو یمینی! ای بندهٔ خاکی تو زمانی تو زمینی! صهبای یقین در کش و از دیر گمان خیز! از خواب گران خواب گران خواب گران خیز! از خواب گران خیز! فریاد از افرنگ³ و دلآویزی افرنگ؛ فریاد ز شیرینی و پرویزی افرنگ؛ عالم همه ویرانه ز چنگیزی افرنگ. معمار حرم باز به تعمیر جهان خیز! از خواب گران خواب گران خواب گران خیز! از خواب گران خیز! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱ـ منظور شرق و مجازاً کشور های شرقی است. ۲ـ این پرسش ها بابت بی‌تحرکی و استعمار زده بودن کشورهای شرقی است. ۳ـ منظور فرنگ است. ( اروپا ) 🍀@adabavin | ادب آوین🪶
عشق، آتش است؛ فروزان، که می تابد بر جان سیه‌روزان. روزگاران تاریکشان را روشنی‌بخش است. عشق، آتش است؛ سوزان، بر جان بی جانان. حرارتش شوری شود که فرهاد را، به کوه کندن می دارد. عشق، آتش است؛ سرخ فام، که در قلب مجنون افتد و در خونش می‌تپد. از این، سرخ است خونش. عشق، آتش است؛ زیبا، که شراره هایش در فراق معشوق، بی تابانه این سو و آن سو خم می‌شوند. و اخگر، که پی معشوق پر می کشد. می‌سوزد. محو می‌شود. و شاید... بهتر بگویم، «عاشق آتش است.» آنگاه که جانت را چون تکه‌چوبی در شعله اندازی، و آنگاه که تکهٔ چوب، خود، پاره‌ای از آتش شود، تو عاشقی. و آنگاه، فروزان تویی. سوزان تویی. سرخ‌فام تویی. زیبا، تویی. و آنگاه که آتش شدی -چون چراغ- می تابی تا گمشده‌ات را پیدا کنی. و گر نیابی؟ می‌سوزی. می‌سوزی. می‌سوزی، و خاموش می‌میری، تا شاید روزی، بادی، بویش را برساند. آنگاه، آتش باز جان بگیرد. 🌿 @adabavin | ادب آوین🪶
من استکانی بودم و پر گشتم از مشروب او تا صبح حدم بزنید بل کم شود از درد او آندم که رفتی از دلم این استکان را هم ببر گاها بنوش از داخلم شاید که احساس کنم لب های تو روی لبم ❤️@adabavin | ادب آوین🪶
"عاشقان را به ترازوی عقل خود مسنج، که‌ عشق از آن مُنزَّه بود که او را به ترازوی عقل بر توان سَختن." ______________________________________ سَختن: سنجیدن، آزمودن و وزن کردن چیزی 🌿@adabavin | ادب آوین🪶
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق 🌿 @adabavin | ادب آوین🪶
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب‌آلود به من کرد نگاه سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سال‌هاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرارکنان می‌دهد آزارم و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت 🌿 @adabavin | ادب آوین🪶
انجمن ادبی آوین
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید س
من به تو خندیدم چون که می‌دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو تند دوید و نمی‌دانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان‌زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را.. و من رفتم و هنوز سال‌هاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرارکنان می‌دهد آزارم و من اندیشه‌کنان غرق در این پندارم که چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت 🌿 @adabavin | ادب آوین🪶
در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می‌رود سعدی! فغان از دست ما, لایق نبود ای بی‌وفا! طاقت نمی‌آرم جفا، کار از فغانم می‌رود 🥀@adabavin | ادب آوین🪶
تو را من چشم در راهم شباهنگام. که می‌گیرند در شاخ تَلاجَن سایه‌ها رنگ سیاهی. وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم. تو را من چشم در راهم شباهنگام. در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده ماران خفتگانند. در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام. گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم تو را من چشم در راهم. 🌿@adabavin | ادب آوین🪶
و غم مخور، که چون ظلمتِ فراقِ آن روشنی دراز شد، نور نیز دراز شد: ظلمتِ کوتاه، روشنیِ کوتاه؛ ظلمتِ دراز، روشنیِ دراز… 🌿@adabavin | ادب آوین🪶