eitaa logo
اَدن‌ا؛
81 دنبال‌کننده
52 عکس
10 ویدیو
2 فایل
اَدنا | کمترین. _خوشگِل‌به‌کسی‌میگن‌که گِل‌فطرتش‌خوشه،به‌معنای دیگه‌‌انسانی‌که‌از‌کمترین‌رسیده‌ به‌بیشترین‌درجه‌ی‌آدمیت. ؛خاتونم، برای شما مینویسم کاملا دلی و بی شیله پیله و اساس درست حسابی، اما براساس واقعیت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4048622
مشاهده در ایتا
دانلود
_الحمدالله که حب اهلبیت ریشه بر جانمان زده.
_سردرد امانم نمی‌دهد،گویا عادت کرده ام که دیگر صورتم از درد مچاله نمی‌شود... هربار آشفتگی افکار بیش از حد میشود سر و کله‌ی سردردهای نیش دار نیز پیدا شده و نیش میزند بر جان و درمانی هم ندارد!نمیدانم‌ کی و چگونه سوار ماشین شده و مسیر را طی کردم،تمام مدت میان ابرهای بهاری آسمانِ این روزها همپای پرندگانی که خیال اوج دارند پرواز کرده و با نشستن تیغه‌ی خورشید بر بالم فرود آمدم. مقنعه ام را مرتب کرده و پیاده شدم،درد پاهایم مانع راه رفتن های سریع همیشگی ام میشد و به اجبار آهسته قدم برمیداشتم،نگاهم به سنگ فرش ها بود و خیالم؟! جایی میان نور. مسیر را طی کرده و پله ها را بالا رفتم،در اتاق باز بود،در زده و وارد شدم و با کسب اجازه به سراغ پوشه هایی رفتم که باید اطلاعات داخلشان تکمیل میشد،لحظه ای فراموش کردم نوشته های مکتوبی که نیازشان داشتم داخل کدام پوشه بود؟! بعد از سه تماس بالاخره وظیفه ای که به دوشم بود را به اتمام رسانده و هرچه برداشته بودم سرجایشان برگشت،از جای برخواسته و میان قفسه های کتاب دنبال چیزی بودم که شاید درونش جمله ای،کلمه ای یا حتی واژه ای داشته باشد که مرهم شود بر آشفتگی ام،عقربه های ساعت می‌چرخیدند و هی به عدد ۱۴:۰۰ نزدیک و نزدیکتر میشدند و حرکتشان خبر از آمدن دخترها میداد،هنوز فرصتی برای ماندن در فضای آفتابی اتاق داشتم که در را باز کرد و داخل شد،سادات بود،مدتی بود که توفیق دیدنش را نداشتم با همان بغل های قفلی معروفش در آغوشم کشید، نیاز داشتم! پرسید"از صبح اینجایی؟! چایی دم کردی؟!" و همانطور که منتظر جواب من بود به سمت آشپزخانه حرکت میکرد،با لبخند بله و خیری گفته و همراهش شدم،سریع دست به کار شده و چایی دم کرد و در همان حین‌ گفت:خاتون همیشگی نیستی،خیلی وقته خاتون همیشگی نیستی! تنها خندیده و به گفتن چیزی نیست،ذهنم یکم شلوغه اکتفا کرده و مسیر صحبت ها را به سمت خاطرات کشاندم،خاطراتی که جز شیرینی برایمان چیزی نداشت. کم کم دخترها هم می‌آمدند و تنها چیزی که اکنون حوصله اش را نداشتم شلوغی این محیط سراسر آرامش بود،دوباره به سمت قفسه‌ی کتاب ها رفتم،کتابی که صدایم میکرد را برداشتم،"مرگ از من فرار می‌کند"نگاهم به پایین عنوان کتاب که افتاد ناخودآگاه لبخندی به بلندای درختان سرو بر لبانم جا خوش کرد"کتاب مصطفی چمران"،با ذوقی که ریشه اش یادآوری آن هدیه‌‌ی کوچک و با ارزشِ دهلاویه بود کتاب را نشان سادات دادم،با ذوقم ذوق کرد و شبیه به دختربچه ها کناری نشسته و کتاب را باز کردم،درد نیش میزد و استخوان میسوزاند،اما حالا وقت بها دادن به او نبود،چشمانم بالا و پایین شدن خطوطی که کلمات را خلق میکردند دنبال میکرد و برجانم می‌نشست کلام هایی که روزی از حنجره‌ی استاد چمران به گوش می‌رسید،نیاز داشتم به شنیدن و خواندن این جمله ها! سینی چای مقابلم قرار گرفت و لبخند سادات شد قند دوپهلویش،گفته های استادچمران روحم را در بر گرفته و گرما می‌بخشید و چایی حضرتی جسم رنجیده ام را:)! خواندم و خواندم تا زمانی که روحم همرنگ جلد کتاب شد،تا زمانی که قوت به جانم برگشت،تا زمانی که قدرتی عجیب بر دلم نشست! با خود نجوا میکردم چیزهایی که باید را و مرور میکردم چیزهایی که شنیده و دیده بودم را و حالا نسبت به قبل پر رنگ تر شده بودند. خداوند در بهترین‌ مکان شهر،به دست بهترین هایش اراده و تلاش را دوباره برایم‌ زنده کرده بود و من آماده‌ی آماده ام:). _۱۴۰۵/۰۱/۰۵
_
اَدن‌ا؛
_
_سفیدی پرچم شده همرنگ الله سرخ وسطش و ما، بچه های مکتب مادر سادات(س) "بختت سفید" رو شهادت معنا میکنیم!.
_پسندم هرچه را جانان پسندد:).
_
_
_اَحَبَّک بِلا حُدود:)
لازم به ذکره که داخل لینک ناشناس پاسخگوام،هر بزرگواری پیام میدن لطف کنن چک کنن.