اَدنا؛
برای نماز و ناهار مهمان بروجرد بودیم و حالا چرخ های اتوبوس به سمت اندیمشک میچرخیدند تا شب را در مکان
وقتی جنینی بیش نبودیم و این دنیا هنوز مارو به رسمیت نشناخته بود حضرت مادر(س) روحمونو برای شیعه شدن خریدن
_آرمانخواهی انسان
مستلزم صبر بر رنجهاست،
پس ای برادر خوبم
برای جانبازی در راه آرمانها
یاد بگیر که در این سیاره رنج صبور ترین انسانها باشی.
_شهیدسیدمرتضیآوینی_
_من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم،تمام ناراحتی ها را تحمل کنم،رنجها را بپذیرم،چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم،به مردگان روح بدمم، و تشنگان حق و حقیقت را سیراب کنم.
_اولسپتامبر۱۹۶۱،آمریکا،استادمصطفیچمران
اَدنا؛
_من مسئولیت تام دارم که در مقابل شداید و بلایا بایستم،تمام ناراحتی ها را تحمل کنم،رنجها را بپذیرم،چ
_چون شمع بسوزم و راه را برای دیگران روشن کنم!
_دَرِ خانه به ضربی باز شد و محمد نفس نفس زنان مادر را صدا کرد
_ماماااان،بابا میگه یکی از عکسای آقا رو بده میخوام بزنم رو شیشهی ماشین.
سرم را از پشت وسیله ها بیرون آورده و با تعجب و ذوق پرسیدم:چی؟!چی گفتی؟!بابا عکس آقارو میخوان؟!
مادر دست های خیسش را خشک کرد و به سمت عکس هایی رفت که این روزها نور چهرهی اشان از گوشه گوشهی خانه بر آیینهی وجود میتابید و چشم ها عامل انعکاسش بودند،درحال انتخاب بود و پسرکوچک خانه کلافه از این معطل شدن،
محمدِ بزرگتر درحالی که با گوشی ای درگیر بود و انگشتانش درحال کشتی گرفتن با کیبورد بودند برای از بین بردن کلافگی محمدِ کوچک عکسی که هرشب همراه مادر راهی کف خیابان بود را بی حواس برداشت و به دستش داد،قدم از قدم برنداشته بود که بلند گفتم
_نه،اون نه،اونو بده من تا جنگ مادر پسری رو رقم نزدی
+وااای یکی شو بدید دیگه،اینهمه عکس و پوستر داریم خب
از یک پسربچه توقع چند دقیقه صبر هم نمیرود،آن هم پسربچه ای به چابکی و بازیگوشی محمد.
مهر خواهرانه ام گل کرده و درحال تخلیهی ذوقم با درآغوش کشیدن برادر بودم و سعی در آرام کردنش که دست مادر با لبخندی جلو آمد
_بفرمایید،اینو ببر بده به بابا
عکس سه تا رهبرامون کنار همدیگه گزینهی محشریه واسه شیشهی ماشین باباتون.
محمد شبیه به ملخ جستی زد و پرید و رفت،
مادر با خنده یک عکس دیگر به دستم داده و سفارش کرد که این یکی بچسبد به شیشهی جلویی،چسب به دست به سمت پدر و پسرانی که با عکس درگیر بودند رفتم،پدر مصمم بود که حتما خودم باید عکس را بچسبانم و این لبخند بود که از چهرهام جدا نمیشد،عکس ها با وسواس پدر و دختر و بیخیالی و عجولی پسرها به روی شیشه چسبیدند و مادر هم به جمع چهار نفره امان اضافه شد،طبق قرار همیشگی با صلواتی راه افتادیم،هرکسی در دنیای خودش سِیر میکرد و هیچ صدایی جز زمزمه های آرام مادر که حتما داشت دعایی میخواند و باد هم با اون همصدا شده و به زبان خودش با خدا سخن میگفت شنیده نمیشد،به خیابان نگاه کردم و به مردمی که هیچ چیزشان شبیه مردم جنگ زده نبود،درحالی که دیشب جنگندههای دشمن خبیث چهاردیواری پر مهرشان را بر سرشان آوار کرده و داغی جدید ولی آغازگرِ حرکت مستحکم بر دلها نشانده،چه چیزی باعث این روحیهی امیدبخش مردم ایرانمان است؟!
از کنار پمپ بنزین که روال سابق را داشت گذشتیم و مادر گویی چیزی به یادآورد که آهی کشید،پدر دلیل پرسید و شنیدیم
_بنده خدا همسر فاطمه خانم دوتا پاشم شکسته،دوتا پاشم شکوندن،مستاجرن و آقاشون همینجا کار میکنه،بعد شهادت آقا کنار بنزین زدن برای مردم یه عکسم با اجازشون به ماشینشون میچسبونده که ناغافل چندتا نامرد ریختن سرش و کلی کتکش زدن که چقدر میگیری تا عکس آقا رو بچسبونی و کلی بد و بیراه بارش کردن و سر و دوتا پاهاشو شکوندن،بنده خدا بیمارستان بستریه و پاهاش از چندجا شکسته و به این زودیا خوب نمیشه ولی سپرده پسرش بیاد همینجا وایسه و رو ماشینایی که عکس آقا رو ندارن عکس بچسبونه،خدا حفظشون کنه و در پناه قرآن و اسلام باشن انشاالله.
پدر سری از روی تاسف تکان میدهد و برای همسر فاطمه خانم آرزوی سلامتی میکند و از نامردی میگوید برایمان و من غرق میشوم در این سوال که"چه چیزی مردم را اینگونه پای عقیده اشان محکم نگه میدارد و مصمم به حرکتشان ادامه میدهند؟!"
_۱۴۰۵/۱۲/۰۸_
_آدمی را همین بس که در بند جنون عرشیان است و به بندکشیده شدگان زمینی آن را "دیوانه" خطاب میکنند.
_یه نهال درحال رشد،برای اینکه بتونه قد بکشه و تنهشو بسازه و تو طوفان ها مقاوم بایسته نیاز به یه اهرم داره که بهش تکیه بده و رشد کنه و خم نشه تا یه روزی بشه تکیه گاه و سایه بون و روزیِ یه سری از مخلوقات خدا.
اهرم زندگی هم مشکلات و سختیاشِ،سوختن و ساختناشِ،دوری و نرسیدناشِ که ازت کسی رو بسازه که تو زمان خودت محکم و مقاوم بایستی و کم نیاری جلو طوفان ها و بار زندگی!
نرسیدن به قافلهی عشاق...
هی تو بدویی و هی نرسی،هی ازت صلب توفیق بشه تا بسوزی و ساختن و یادبگیری،هی دور و دورتر بشی از جایی که...
جاموندن از سیل جمعیتی که خوبای زندگی رو روی دستایی که برای بیعت و اعلام آمادگی که"منم هستم" بالا اومده به دل خاک میسپارن،جسم به دل خاک میره و روح آزاد تر از همیشه زندگی رو ادامه میده و دست گیر میشه،البته اگه جسمی باقی مونده باشه...
و خوشا به سعادت اونایی که مادرسادات کامل میخرنشون،کامل:).
من دور افتادم،دور از توفیق و سعادتی که هر روز جریان داره،میدوام که برسم به یکی از قافله ها و جا میمونم،دلم پر میکشه وسط جمعیتی که میدون داری میکنن و کف خیابونن و من نمیرسم بهشون...
روحم از تن جدا میشه و میون کاشی های روح نواز مقبره ها میچرخه و جسمم...
دلم برای همکلام شدن با مردمی که منطق سرشون میشه فشرده ست و اینجا..!
ولی خب الحمدالله:)
الحمدالله که توفیق سوختن پیدا کردم،
الحمدالله که افتادم وسط چیزهایی که تحملش برام سخت بوده و هست،
الحمدالله که درگیرم با چیزهایی که روح و روانمو بهم میریزه،
الحمدالله و هزاران الحمدالله
که تمام اینها نعمت رشد و داره،نعمتی که آسون به دست نمیاد و باید بهاش رو پرداخت کرد،
باچی؟!
سوختن!
سوختنی که برای بقیه نورِ...
رشدی که اگه درست ازش استفاده کنیم واسه بقیه ام میشه دلیل رشد،میشه تکیه گاه،میشه حال خوب،میشه لبخندِ ولی نعمتمون:)
خداروشاهد قرار میدم که مقصود حرفام ذره ای بزرگ نمایی خودم نبوده و نیست،من خواهر و دختر کوچیک شما هستم و خاک پای محبین علی و اولاد و اهلبیتش،
معمولا این حرفا تو جمع خودمون رد و بدل میشه،اما اینسری دلم گفت که اینجا مطرحش کنم،
چون حس کردم هستن کسانی که الان شرایط یکسانی باهم داریم،من از استادم یاد گرفتم که بدترین اتفاقات رو به بهترین شکل ممکن ببینم،چون وسط تاریک ترین روزهم نورِ نعمت میتابه،
خدای الرحمن هیچ وقت بد بنده هاشو نمیخواد،ولی هیچ وقتم نمیشه چیزای خوب و آسون به دست آورد:).
هیچ چیزی بیحکمت نیست،
انشاالله خیره:)✨.
سرسجاده برای همه دعا کنید،بندهی حقیر هم همینطور.