برای نماز و ناهار مهمان بروجرد بودیم و حالا چرخ های اتوبوس به سمت اندیمشک میچرخیدند تا شب را در مکانی که کلنگش به دست شهید زین الدین بر زمین نشسته صبح کرده و با برادر گمنام اردوگاه خلوت کنیم.
نگاه از آسمانی که آرام آرام خورشید را از دیدگان زمینیان پنهان و آمادهی به نمایش گذاشتن ماه است میگیرم و به صندلی کناری امنگاه میکنم،چشمانش را بسته اما بیدار است،بدون حرف سرش را به شانه امتکیه میدهم و سعی درحال ایجاد صلح میان افکار افسار گسیخته ام که به هر سو میتازند هستم که میگوید
_خاتون یادته یه بار ازت پرسیدم اون دعا اصلیه بعد ظهور و پیروزی مظلومین چیه چی گفتی؟! گفتی دعا میکنی بتونی رسالتی که به دوش داری رو به جا بیاری
حالا سوالم اینه،چطوری بفهمیم رسالتی که به دوش ماست چیه؟!
+یادته یه بار بهت گفتم وقتی جنینی بیش نبودیم و این دنیا هنوز مارو به رسمیت نشناخته بود حضرت مادر(س) روحمونو برای شیعه شدن خریدن چون یه چیزی در ما بوده که لایق حب امیرالمومنین مرتضی علی(ع) و شیعهی فرزندش محمد(عج) بودیم و همگی مون فرزند حضرت مادریم(س)،تو یکی از کتاب های خانم شکوریان هم یه چیزی خوندم به اسم اثر پروانه ای،میگفت اگه پروانه ها همگی باهم و همزمان توی یه جهت پر بزنن یه طوفان بزرگ به پا میشه،یعنی چی؟!
یعنی ریزترین کار ما اثر خودشو میزاره،چه ما بدانیم چه ندانیم،چه بخوایم چه نخوایم
خلاصه این کار ریزه ما اثر داره،هیچ شیعهای هم بی هدف و رسالت متولد نمیشه،ولی تا خودش نخواد و دنبالش نگرده رسالتشو پیدا نمیکنه،و وقتی ام پیدا کرد حواسش باید به ریز ترین کاراش باشه،چون ریزترین ها تاثیرات بزرگ میزارن.
_رسالت من چیه خاتون؟!
به چشمانش خیره میشوم،
+منتظر لقمهی آماده نباش که بزارم تو دهنت و بگم بجوش،هرچند جویدن و چشیدن مزهی اون لقمه هم زحمت داره
خودت باید پیداش کنی،باتوجه به ظرفیت و استعداد و توانایی هات.
چهره اش درهم شده و دهان به شکایت باز میکند،از سختی زندگی میگوید و اینکه گویا جایگاهی ندارد.
فقط نگاهش میکنم و از چشمانم حرف های نگفته را میخواند و سکوت میکند،حتما در ذهنش دنبال سوالی ست که توقع دریافت پاسخش را از من داشت،اما واقعیت این است هرکسی بهتر از شخص دیگری خود و ظرفیت هایش را میشناسد.
جایی خواندم که خداوند به نسبت ظرفیت هرکس رویش حساب باز میکند و چه معیاری بهتر از امتحانات الهی برای سنجش ظرفیت؟!
مسیر آماده است برای حرکت و دو توشهی راه لازم است برای پیمودنش،دقت و صبر!
۱۴۰۴/۰۸/۲۰
_مسیر نور_
هدایت شده از توییت فارسی 🇮🇷
"-
آتش میزنند عکس ِایشان را
درحالي ك ما حاضریم در راهشان
خاکستر شویم .❤️🩹
-
..."
#تعریف_کن
@farsitweets
_سلام و مرام دیرهنگام،
درستش این بود که طبق اصول برم جلو و هرشب یه قسمت از مسیرنور و بنویسم و ادامه دار باشه و تا الان تموم شده باشه و نوه نتیجه هاشم دیده باشیم🥸
آما نشد که بشه(شما بخونید توفیقشو نداشتم)
و خب دیگر میلی به ادامه دادنش در وجودم نیست🦦،
چرا که هزاران هزار حرف دارم برای گفتن که ادامهی مسیر نور بینشون گم شده.
شاید یه روزی که آدم شدم نشستم بقیه شو براتون تعریف کردم،ولی فعلا تا قبل رسیدن به اردوگاه شهید زین الدین و داشته باشید تا آدم شدن اینجانب(دلم نمیاد حذفش کنم)😶🌫
از طرفی هم لعنت بر دهانی که بیموقع بازشود که دهان یه بنده خدایی که بنده باشم باز شد و گفتم ادنا رو دیگه حذف نمیکنم،ادنا باید باشه و بمونه و قول میدم که این یکی رو دیگه تحت هیچ شرایطی حذف نکنم و فعالیتش ادامه دار باشه🥴💔.
فلذا اَدنا نفس میکشد با صحبت های یک عدد دختر معمولی دهه هشتادی علی برکت الله🦦.
اگه چندسال پیش بهم میگفتن تحمل شنیدن خبر شهادت آشناهاتو داری؟! قاطع میگفتم بله!
ولی الان دارم میبینم نه:)!
هنوز باورم نمیشه،
هنوز تو شوکم،
هنوز نتونستم براشون درست گریه کنم!
هنوز بعضی وقتا به خودم میام میبینم
دیگه نیستن:)،
رفتن تو بغل خود اهلبیت!
شوکه شدن و اینجا تجربه کردم،بقیه گریه میکردن و من سرگردون...
بقیه رخت عزا به تن داشتن و من حیرون...
آخ که میسوزه قلبم،آخ که هنوزم حیرونم،هنوزم درک نکردم،هنوزم شعله میکشم و میسوزم!
از نفهمیدنم میسوزم...
از پیدا نکردن رسالت...
آخ خدا:)
حب عباس ابن علی(ع) با جرعه جرعهی شیر مادر بر جانم نشست و شد بخشی از هویتم.
قبل از شناخت خویش
عباس(ع) را میشناختم،
به قدری برایم آشنا بود که وقتی در عالم کودکی همبازی ام سوال کرد:
سیدا از نسل امامان و همه با افتخار میگن سیدن ولی از نسل دشمنای اماما چی شدن؟ ممکنه ماهم از نسل اونا باشیم ولی به خاطر اینکه خجالت میکشیدن نگفتن؟
با قاطعیت گفتم نه! من حضرت عباس(ع) و دوست دارم،من از اونا نیستم که شهیدش کردن،ما میشناسیمش!
چشمانم به اشک نشسته بود از خیال اینکه نکند واقعا جد در جد،جدهایم از آنها بوده باشند؟! و هی غم تلنبار میشد بر گوشهی کوچک قلبم...
با داستان های مادر و پدر دربارهی غیرت و ادب قمر(ع) قد میکشیدم و هر روز در عالم خیال خود میان داستان ها زندگی میکردم،گاهی کنار حضرت سکینه(س) مشک به دست آقا میدادم و گاهی کنار نخل ها به چشمانش خیره میشدم که دشمن از غضب چشمان او به درک واصل میشد و اباعبدالله به قربان چشمان پر مهر و ادبش میرفت،هرجا زندگی به مشکلی گره ام میزد تنها پناهم حضرت عباس(ع) بود،قد کشیدم و فهمیدم فقط حب عباس(ع) کافی نیست،باید عباس وارانه زندگی کرد،
همانقدر با ادب،
همانقدر آماده باش،
همانقدر باغیرت،
همانقدر ایستادن پای امام
و
همانقدر فدایی:)...
آقاجان تولدتون مبارک،کمکمون کنید ذره ای هم که شده شبیه شما باشیم برای ولی نعمتمون...
۱۴۰۴/۱۱/۰۴
_ولادتآقاقمربنیهاشم(ع)_
گیر کرده ام میان حجم انبوه تفکرات پراکنده،چیزی مثل پراکندگی ابرها در آسمانی آفتابی.
درونم نه جنگی به پاست نه جشنی،گویی دست و پایم را وصله کرده اند به خود این جماعت خاله زنک که کارشان بهم ریختگی ذهن است و اجازهی درآغوش کشیدن هیچ حسی را نمیدهند!
اما زندگی باید کرد،با تمام زندانی شدن ها و غرق شدن ها باید پا به پای عقربه ها پیش رفت،
همانطور که خورشید برای حال بد تو طلوعش را به تاخیر نمیاندازد...
این حس سردرگمی هم بخشی از زندگی ست و حلال او؟!
صبر است و صبر:)
۱۴۰۴/۱۲/۱