eitaa logo
اَدن‌ا؛
81 دنبال‌کننده
52 عکس
10 ویدیو
2 فایل
اَدنا | کمترین. _خوشگِل‌به‌کسی‌میگن‌که گِل‌فطرتش‌خوشه،به‌معنای دیگه‌‌انسانی‌که‌از‌کمترین‌رسیده‌ به‌بیشترین‌درجه‌ی‌آدمیت. ؛خاتونم، برای شما مینویسم کاملا دلی و بی شیله پیله و اساس درست حسابی، اما براساس واقعیت. https://abzarek.ir/service-p/msg/4048622
مشاهده در ایتا
دانلود
۲۴۲۷ شهید💔..!
حب عباس ابن علی(ع) با جرعه جرعه‌ی شیر مادر بر جانم نشست و شد بخشی از هویتم. قبل از شناخت خویش عباس(ع) را‌ می‌شناختم، به قدری برایم آشنا بود که وقتی در عالم کودکی همبازی ام سوال کرد: سیدا از نسل امامان و همه با افتخار میگن سیدن ولی از نسل دشمنای اماما چی شدن؟ ممکنه ماهم از نسل اونا باشیم ولی به خاطر اینکه خجالت میکشیدن نگفتن؟ با قاطعیت گفتم نه! من حضرت عباس(ع) و دوست دارم،من از اونا نیستم که شهیدش کردن،ما میشناسیمش! چشمانم به اشک نشسته بود از خیال اینکه نکند واقعا جد در جد،جدهایم از آنها بوده باشند؟! و هی غم تلنبار میشد بر گوشه‌ی کوچک قلبم... با داستان های مادر و پدر درباره‌ی غیرت و ادب قمر(ع) قد میکشیدم و هر روز در عالم خیال خود میان داستان ها زندگی میکردم،گاهی کنار حضرت سکینه(س) مشک به دست آقا میدادم و گاهی کنار نخل ها به چشمانش خیره میشدم که دشمن از غضب چشمان او به درک واصل میشد و اباعبدالله به قربان چشمان پر مهر و ادبش میرفت،هرجا زندگی به مشکلی گره ام میزد تنها پناهم حضرت عباس(ع) بود،قد کشیدم و فهمیدم فقط حب عباس(ع) کافی نیست،باید عباس وارانه زندگی کرد، همانقدر با ادب، همانقدر آماده باش، همانقدر باغیرت، همانقدر ایستادن پای امام و همانقدر فدایی:)... آقاجان تولدتون مبارک،کمکمون کنید ذره ای هم که شده شبیه شما باشیم برای ولی نعمتمون... ۱۴۰۴/۱۱/۰۴ _ولادت‌‌آقا‌قمر‌بنی‌هاشم(ع)_
گیر کرده ام میان حجم انبوه تفکرات پراکنده،چیزی مثل پراکندگی ابرها در آسمانی آفتابی. درونم نه جنگی به پاست نه جشنی،گویی دست و پایم را وصله کرده اند به خود این جماعت خاله زنک که کارشان بهم ریختگی ذهن است و اجازه‌ی درآغوش کشیدن هیچ حسی را نمیدهند! اما زندگی باید کرد،با تمام زندانی شدن ها و غرق شدن ها باید پا به پای عقربه ها پیش رفت، همانطور که خورشید برای حال بد تو طلوعش را به تاخیر نمی‌اندازد... این حس سردرگمی هم بخشی از زندگی ست و حلال او؟! صبر است و صبر:) ۱۴۰۴/۱۲/۱
امشب عجیب بوی راهیان نور میده..!
_رو به روی تلویزیون،روی فرش دراز کشیده و چشمانم را برای کم کردن سردرد بستم،قلبم سنگین بود و سرم؟! میسوخت! ساعت از ۳ بامداد گذشته بود و خواب به چشمان پر از دردم نمی‌آمد،زیرلب آیه های سوره‌ی فتح را میخواندم و هی تکرارشان میکردم و در این مابین سوره‌ی حمد هم میخواندم بلکه سردرد و سوزش وحشتناکش آرام بگیرد و همان هم شد. رنگ دنیای پیش رو در مقابل چشمانم تیره بود که مادر برای سحر صدایم زد و شنید میلی به خوردن چیزی ندارم،همچنان رو به روی صفحه‌ی خاموش تلویزیون دراز کش مانده بودم که پدر روشنش کرد و مجری خبری را اعلام کرد که عمری از شنیدنش ترس داشتم،یا بهتر است بگویم ترس داشتیم! لحظه ای خودم را گم کردم،شبیه به ماهی ای که بیرون از تنگ آبش رها شده لب هایم تکان میخوردند اما دریغ از صدایی! همه در شوک به سر میبردیم... "سیدعلی‌حسینی‌خامنه‌ای،قائدامت به فیض شهادت نائل آمد" ۱۴۰۴/۱۲/۱۰ _رهبر شهیدم_