_چشمان مهربان و دلسوزش حالا از خشم مالامال شده بود،زبانش به تندی فلفل و حرکاتش به سرعت صدم ثانیه تکان میخورد و واکنش من؟! سکوت.
_آدم پامیشه نصف شبی میره قبرستون؟!
روز و ازتون گرفتن؟! نمیتونستید صبح پاشید برید؟! حتما باید امشب میرفتید؟!
نگاهی را که گل های فرش را رصد میکرد به صورت برافروخته اش دوختم،سرخ بود.
_ما نرفتیم قبرستان،اینجایی که شما میگی واسه آدمایی که به مرگ طبیعی از دنیا رفتن.
گویا آتش به تنور انداختم که کلماتی بر زبان جاری شد که شایسته نبود.
نگاه غم زده ام را به نگاهش دوختم،حرف هایش را نصفه نیمه رها کرد و مردمک چشمانش لرزید،تازه به خود آمده بود انگار.
_شهدا مسیر حق و طی کردن و سعادت نصیبشون شد،حقی که خیلیا به اسم پیشو میگیرن واسه اسم و رسم و سِمت گرفتن،درحالی که شهدا با ام سادات معامله کردن و بعد شهادت شناخته شدن و این مادر که گمنام میخره،شهید زنده است،شهدا زنده ان،حرف منم نیست که بخوای منکرش بشی
حرف خداست،شما به سنگ هایی نگاه میکنی که روش حک شده شهید و من از نور واقعی این کلمه میگم،ما جایی قدم گذاشتیم که پر از نور بود،نوری که از دل نشات میگرفت و رو دل و جونت میشست،میدونی
آدمیزاد یه روزی بالاخره باید بره،ولی چه قشنگ میشه که با این جمع و شبیه این جمع بره،تو گلزار شهدا هیچکس نمرده،خیلی فرقه میون مردن و شهادت!
سرم را برمیگردانم و به کتیبه ای که رو به رویم به دیوار خانه وصل است نگاه میکنم.
_وقتی تو مسیر مولا قدم بزاری،خودشون موقع رفتن بغلت میگیرن،من آدم افسرده یا بی انگیزه ای نیستم،اما این خودماییم که با اعمالمون رفتنمونو تعیین میکنیم،همه یه روزی میریم،همه...
هرچقدرم فراری باشیم ازش بالاخره باید بریم،این دنیا فقط دست و پا گیره و هیچی توش نیست،هیچی.
اونی که دنبال زندگی جاودانه ست باید بدونه زندگی جاودانه شهادتِ،نه این چیزایی که عمرشو واسه رسیدن بهش تلف میکنه.
_آمدم من باب امیدواری بگویم
محب علی(ع)غم ندارد...
چون علی(ع)دارد!
ولیکن علی(ع)خود غم فاطمه(س) دارد؛
فاطمه(س) گوید علی(ع)
علی(ع) گوید فاطمه(س)
واین سلسلهی عشق تا محب مرتضی علی(ع) هست ادامه دارد:).
_هدیهی ما به شهید ابراهیم هادی،قرائت یک آیه قرآن کریم:)
چرا که هر آیه که به روح شهدا تقدیم میشه،ثواب یک ختم کامل رو بهشون میدن.