لازم به ذکرِ که چهارچوب خاصی برای نوشتن ندارم🦦،حوصله داشته باشم یا نداشته باشم مینویسم،هرچند نامفهوم!
بیشتر برای ثبت مینویسم تا جذب:)
محمدرضا فتوحیابوفاضل سلطان قبائل.mp3
زمان:
حجم:
2.8M
من به قربون مرتضی علی(ع) و اولاد و اهلبیتش:).
اَدنا؛
من به قربون مرتضی علی(ع) و اولاد و اهلبیتش:).
کل زندگیم با مدد از خاندان شما چرخیده و میچرخه، ای برکت زندگی اهل عالم:)
اَدنا؛
_این دل چه طلب داشت که اینگونه خود را به سینه میکوبید؟! گویا قصدش شکستن استخوان و دریدن گوشت و پوست
_معصومه تا خبر شهادت آسیدعلی را شنیده بود چادرش را سر کرده و به سمت حرم دویده بود و زودتر از همهی ما کنار حاج رمضان اشک های دربندش را رها کرده بود،دخترها یکی یکی میرسیدند کنار حاجی و من..؟!
از حال من بگذریم،همینقدر بگویم که غسل صبر نجاتم داد!
درحالت عادی رنگ تیره بر تن داشتم و حال دستم سمت آنها نمیرفت تا رخت عزای عزیزدلم را بر تن زنم،نگاهم به پاکتی افتاد که چند روز پیش رقیه دستم داده بود،لباس سبز صفی سپاهی!
قرار بر این بود روز قدس هردو لباس هایمان را پوشیده و قدم از قدم برداریم و حال زودتر از موعد این لباس بر تن من مینشست.
جلوی درب خانهی محدثه منتظرش بودم و سمانه هم در راه بود،به خیابانی نگاه میکردم که خلوت تر از همیشه بود،به خانمی که با بغض در چشمانش نگاهم کرد و اشک ریخت و رد شد و رفت،به لباس های تیره رنگ...
سمانه رسید،نگاهش کردم و نگاهم کرد و اشک ریختیم،اما فقط چندثانیه!
محدثه درب خانه اش را باز کرد،دیرتر از همهی ما خبر را شنیده بود و هنوز باورش نشده بود،نگاهم به خاله افتاد که بلند شروع به گریه کرد و با گریه اش سوختم،بماند!
از اینکه چگونه به حرم رسیدیم و در مسیر چه شد هم بماند!
وارد گیت درب ۱۷ شدیم،بانویی داخل گیت از شدت گریه حالش بد شد و هیچ جوره قصد باز کردن روزه اش را نداشت،بانوی خادم تسلیت گفت و سوختم و اشکی چکید،اما الان وقتش نبود!
از گیت خارج شدم،آقای میانسالی رو به روی ورودی صحن امام زمان(عج)ایستاده بود و خیره به جایی اشک میریخت،نگاهش را دنبال کردم و رسیدم به عکس آسیدعلی که هربار از کنارش میگذشتم قند بود که آب میشد بر این دل و حالا؟! بماند!
با سرعت به سمت صحن امام هادی(ع) میرفتم،محکم قدم برمیداشتم و نگاهم به هرجایی بود الا چهرهی مردم!
رو به روی گنبد ایستادم،پرچم عزا...
نگاهم را دزدیده و با سرعت بیشتری به سمت صحن رفتم،به ایوان طلایی که یادآور نجف امیرالمومنین مرتضی علی بود(ع) خیره شده و عرض ادب کردم و قدم هایم کوتاه شد،رو به روی درب ورودی نشسته بودند و آرام اشک میریختند،شاید قبل از من ناله هایشان بلند بوده و حال دیگر نایی برای ناله ندارند،روبه روی درب ایستادم و نگاهشان کردم،معصومه سرش را بلند کرد و تا مرا دید مظلومانه گریه اش را از سر گرفت و نامم را فریاد کشید،گویا صاحب عزا را دیده باشند ناله هایشان بلند شد،کفش هایم را گوشه ای رها کرده و داخل شدم،تا پاهایم فرش را حس کردند شکستم،به اندازهی تمام این ساعات که بغض و اشکم را محافظت کرده بودم که مبادا ناجوانمردها با دیدنش شاد شوند،به اندازهی تمام سوزش قلبم،به اندازهی تمام زخم زبان هایشان....
۱۴۰۴/۱۲/۱۰
_رهبر شهیدم_
برگشته با عصبانیت میگه چرا راه به راه میگی محب علی(ع)،چرا نمیگی شیعهی علی(ع) و برام منبر میره و..!
شاید شما شیعهی آقا امیرالمومنین مرتضی علی باشی،اما من یادگرفتم شیعهی واقعی به کسی میگن که مثل جناب مالک اشتر مشایعت کنندهی عملی مولا باشه،قدم هاشو رو جای قدم های قبلی مولا برداره!
شیعهی واقعی یعنی این،نه من و شما که از شیعه بودن اسمشو داریم نه رسمشو!
اَدنا؛
نگاهم به جادهایست که مبدا اش قم و مقصدش نور است و منی که راهی نورم، هدف اصلی صیقل روح و جلا دادنش
وای بر ما که ادعای شیعه بودنمان میشود..!