eitaa logo
●○ مشتـاق ظھور ○●
589 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
2.2هزار ویدیو
0 فایل
. . ←مدیرڪانال ✯ @m_mataranloie ✯ادمین زیارت عاشورا ← @Alone01 ✯ادمین ختم صلوات ← @Derakhshan20
مشاهده در ایتا
دانلود
✨حاج قاسم سلیمانی: ⚜توصیه ام به شما این است که هرکدام، یک شهید را برای خودتان انتخاب کنید. حتما هم نباید معروف باشد. در گمنام ها، انسان های فوق العاده ای وجود دارد، آنها را هم در نظر بگیرید. ⚜دعا کنید خدا به حق حضرت زهرا سلام الله علیها ما را به شهادت برساند و این شهادت را منشا رحمت و آمرزش ما قرار دهد. و ان شاءالله شرمنده دوستان شهیدمان نشویم. ⚜هیچ چیز بالاتر از شهادت نیست. شما خواهران هم که جهاد از شما گرفته شده، می توانید شهید شوید. شما جهاد مهمتری دارید که الان به آن مشغول هستید. ⚜"آقا" را دعا کنید برای مسئولیت سنگینی که به عهده اش است. در این دنیای پر تلاطم و سختی که امروز ایشان با آن مواجه هستند، در داخل و خارج؛ دوستان نادان و دشمنان قسم خورده مجهز و مسلح و نفاق، انشاءالله خدا ایشان را کمک کند. عمر طولانی و نفوذ کلام بیشتری به ایشان بدهد و قلب ها را در تسخیرش قرار دهد. 📚برشی از کتاب حاج قاسم به قلم علی اکبری مزد آبادی ✨ 🕊 ✨ 🕊   ✨ 🕊 ✍ @adventt
●○ مشتـاق ظھور ○●
🌹🍃🌹: 🍃🌷 #چهله_زیارت_عاشورا🌷🍃 🔶 #روز_سی_نهم 🔸 18 بهمن 🔶 #شهید_علی_اکبر_تقی_زاده #شهید_عباس_دانشگر
┈┉━❧🍃🌺🍃❧━┉ 💢خاطراتی ناب از شهدا ✨ 🕊 ✨ 🕊 🔻خوابی که سردار سلیمانی پس از شهادت سردار مهدی زین‌الدین دیدن: 🔹دوماه از شهادتش می‌گذشت. نبود که دلداری امان بدهد که غصه ی دلمان را بشوید و حالمان را خوب کند. 🔸آن شب تا ساعت دو بیدار بودم. داشتم کارهای لشکر را سامان می‌دادم. توی قرار گاه نصرت جلسه گذاشته بودند؛ از خستگی نتوانستم بروم. خواب دست از سرم برنمی‌داشت؛ یک گوشه دراز کشیدم و پلک هایم روی هم رفت. 🔹داشتم آماده می‌شدم بروم جلسه که آقا مهدی از در وارد شد. هیجان‌زده پرسیدم: «آقا مهدی مگه تو شهید نشدی؟همین چند وقت پیش،‌ توی جاده‌ی سردشت...» 🔸حرفم را نیمه‌تمام گذاشت. اخم كوتاهی كرد و چین به پیشانی‌اش افتاد. بعد با خنده گفت: «من توی جلسه‌هاتون میام. مثل اینكه هنوز باور نكردی شهدا زنده‌ن.» 🔹عجله داشت؛ می‌خواست برود. یك بار دیگر چهره‌ی درخشانش را كاویدم. حرف با گریه از گلویم بیرون ریخت: «پس حالا كه می‌خوای بری، لااقل یه پیغامی چیزی بده تا به رزمنده‌ها برسونم.» 🔸رویم را زمین نزد... قاسم، من خیلی كار دارم، باید برم. هرچی میگم زود بنویس. هول‌هولكی گشتم دنبال كاغذ. یك برگه‌‌ی كوچك پیدا كردم. فوری خودكارم را از جیبم درآوردم و گفتم: «بفرما برادر! بگو تا بنویسم.» بنویس: «سلام، ‌من در جمع شما هستم» 🔹همین چند كلمه را بیشتر نگفت. موقع خداحافظی، با لحنی كه چاشنیِ التماس داشت، گفتم:‌ «بی‌زحمت زیر نوشته رو امضا كن.» برگه را گرفت و امضا كرد. كنارش نوشت: «سیدمهدی زین‌الدین» 🔸نگاهی بهت‌زده به امضا و نوشته‌ی زیرش كردم. باتعجب پرسیدم: «چی نوشتی آقامهدی؟ تو كه سید نبودی!» در جوابم گفت: اینجا بهم مقام سیادت دادن. 🔹از خواب پریدم. موج صدای آقامهدی هنوز توی گوشم بود؛ «سلام، من در جمع شما هستم» 📚برشی از کتاب "تنها؛ زیر باران" روایتی از حاج قاسم سلیمانی درباره شهید مهدی زین الدین... ✨ 🕊   ✨ 🕊                  ┅═✿🍃🌺🍃✿═┅ ✨ @adventt