و انها فقط سکوت کردند
سکوت کردند و به تماشا نشستند
کلمات مناسب حال ان ها نبود
کلمات نمی توانست تمام سال های رفته را توصیف کنند
پس هرروز عصر صندلی برمیداشتند
در ایوان میگذاشتند
و به تماشای هم مینشستند
هیچکس نمی دانست در ذهن آنها چه میگذرد
شاید نگاه ها برایشان تفسیر داشت
و یا شاید هم به فکر آلزایمری بودند
آلزایمری که هر دو دچارش شده بودند
شاید تمام ان نگاه ها برای این بود که روزی همدیگر را از یاد نبرند
او مثل لحظات کوتاه و کوچک زندگی بود
با اینکه کسی به او توجه نمیکرد...
اما.....
بودنش ضروری بود...
برای ادامه زندگی ....
برای شاد بودن......
ﭼﻪ ﻣﺒﺎرک اﺳﺖ اﻳﻦ ﻏﻢ ﻛﻪ ﺗﻮ در دﻟﻢ ﻧﻬﺎدی
ﺑﻪ ﻏﻤﺖ ﻛﻪ ﻫﺮﮔﺰ اﻳﻦ ﻏﻢ ﻧﺪﻫﻢ ﺑﻪ ﻫﻴﭻ ﺷﺎدی
ز ﺗﻮ دارم اﻳﻦ ﻏﻢ ﺧﻮش ﺑﻪ ﺟﻬﺎن ازﻳﻦ ﭼﻪ ﺧﻮﺷﺘﺮ
ﺗﻮ ﭼﻪ دادﻳﻢ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻢ ﻛﻪ از آن ﺑﻪ ام ﻧﺪادی
ﭼﻪ ﺧﻴﺎل ﻣﻰ ﺗﻮان ﺑﺴﺖ و ﻛﺪام ﺧﻮاب ﻧﻮﺷﻴﻦ
ﺑﻪ ازﻳﻦ در ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ روی ﻣﻦ ﮔﺸﺎدی
ﺗﻮﻳﻰ آن ﻛﻪ از ﺗﻮ ﺧﻴﺰد ﻫﻤﻪ ﺧﺮﻣﻰ و ﺳﺒﺰی
ﻧﻈﺮ ﻛﺪام ﺳﺮوی ﻧﻔﺲ ﻛﺪام ﺑﺎدی
ﻫﻤﻪ ﺑﻮی آرزوﻳﻰ ﻣﮕﺮ از ﮔﻞ ﺑﻬﺸﺘﻰ
ﻫﻤﻪ رﻧﮕﻰ و ﻧﮕﺎری ﻣﮕﺮ از ﺑﻬﺎر زادی
ز ﻛﺪام ره رﺳﻴﺪی ز ﻛﺪام در ﮔﺬﺷﺘﻰ
ﻛﻪ ﻧﺪﻳﺪه دﻳﺪه روﻳﺖ ﺑﻪ درون دل ﻓﺘﺎدی
ﺑﻪ ﺳﺮ ﺑﻠﻨﺪت ای ﺳﺮو ﻛﻪ در ﺷﺐ زﻣﻴﻦ ﻛﻦ
ﻧﻔﺲ ﺳﭙﻴﺪه داﻧﺪ ﻛﻪ ﭼﻪ راﺳﺖ اﻳﺴﺘﺎدی
ﺑﻪ ﻛﺮاﻧﻪ ﻫﺎی ﻣﻌﻨﻰ ﻧﺮﺳﺪ ﺳﺨﻦ ﭼﻪ ﮔﻮﻳﻢ
ﻛﻪ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺑﺎ دل ﺳﺎﻳﻪ ﭼﻪ در ﻣﻴﺎن ﻧﻬﺎدی