هدایت شده از моя половина💤
ی جاهایی هست، دیگه نمیتونی، خسته شدی،
دیگه اُمیدی نمونده ادامه بدی،
دیگه آدمی نمونده باهاش حرف بزنی،
از حال دلت براش بگی.
دیگه کسی نیست بفهمتت و دیگه کسی نیست بهت اونقدری اهمیت بده،
بهت اُمید بده که بتونی راحت تر ادامه بدی؛
از یجایی به بعد فقط بغض میکنی و آدمارو میبینی،
حرفارو میشنوی و فقط سکوت میکنی.