میشه بغلم کنی؟
لطفا
لطفا
لطفا.
من حس میکنم یه چیزی داره مشت میزنه به قفسه سینم.
حس سرگیجه شدید دارم.
تپش قلبم رو حس میکنم
انگار بدنم یخ زده
نمیدونم چمه.
اما میدونم یکم دیگه ادامه پیدا کنه آرزوی مرگمو میکنم.
میشه
از همین پشت گوشی
بغلم کنی؟
چون میدونم
فعلا قرار نیست
یه آغوش گرم واقعی داشته باشم.
الان این طوری ام که حس میکنم با دوستام دوست نیستم، عضوی از خانواده م نیستم، آدم مورد علاقه هیچکس نیستم. چمیدونم کلاً به این دنیا تعلق ندارم.
گاهی تو یکی از اون مودایی هستی که نمیدونی مشکل چیه ولی از همه چی و همه کس عصبانی هستی.
با بند بند وجودم و تک تک سلول هام و حتی اتم به اتم بدنم به تو و بودنت نیاز دارم؛ همینقدر صادقانه!
نمیفهمم چمه و چرا اینجوریم که آدما رو زود میبخشم ولی هیچوقت یادم نمیره چیا گفتن و چیکارا کردن؛ هی خودمو با یادآوری اون چیزا آزار میدم.
بله من منطقی تصمیم میگیرم و با احساساتم برای تصمیمی که گرفتم عزاداری میکنم.