لازم دارم برگردم به سنی که بزرگترین مشکلم این بود کیک و شیرم رو تنظیم کنم باهم تموم شن .
خستم.
حسِ جنازه بودن دارم.
تو همین ساعت از روز،
میرم تو تختم و بالشتمو بغل میکنم.
بیدارم نکنید.
یا میمیرم ،
یا از خواب هم خسته میشم و خودم بیدار میشم.
همین.
واقعا چیه این بزرگ شدن که تو اوجِ حال بدیات،
وسط گریه کردنا و خود خوری هات،
باید هم درس بخونی
هم جون بِکَنی
هم کار کنی
هم پول در بیاری
هم فکراتو جمع کنی
هم تصمیمات مهم بگیری
هم قلبت یه جا گیر باشه
هم به فکر سلامتیت باشی
هم غذا بپزی
هم لباس اتو کنی
هم صبحِ زود بیدار شی
هم نگرانِ آینده باشی
هم از تفریحت بزنی ،
آخرش هم بگن هنوز چه خبره تو اولِ راهی؟
جدی نمیخوام بزرگ شم دیگه چه وضعشه آقا.