بزار بگم با اینهمه درگیری های روحی فراوونی که دارم و خودم هم بهش واقفم،
وقتی دکترم _دکتر جسم_ گف مشکلت روحیه و با مشاوره و تراپی و این داستانا حل میشه واقعاً وحشت کردم، لیترلی تریفاید! واقعاً به هم ریختم
نمیدونم چرا
انگار تا قبلش یه درصد امید داشتم که جزء اون دسته نادرِ آدمای همه جوره سالم باشم و بعد با اون حرفِ دکتر، روی ناسالمیم مهر تأیید زده شد.
انگار یه دفعه دریافتم هیچ راه فراری از همه درگیری هام نیست چون یه فرد خارجی غیر از خودم فهمیده بود اون ها وجود دارن!
انگار دیگه راهی نبود برای نقش بازی کردن و وانمود کردن به اینکه پرفکت و سالم ام!
«_اما لااقل یکبار هم که شده سری به این دل های فراموش شده بزنید!
سری به این خانه های سرد و متروک بزنید و بعد هرچه دلتان میخواهد بگویید
آخر به ما هم حق بدهید که انتظار داریم...»
در این گوشه از دنیا🇮🇷
have you ever missed someone you've never met?
a lot..so much..
وقتی فکر میکنم میبینم هیچ وقت دلم نمیخواست انقد ضعیف باشم
همیشه دوست داشتم اون آدم محکمه و قویه و پرفکته من باشم
الان واقعاً بی نهایت ضعیف و شکننده شدم
کی این همه تغییر کردم؟
دلم به حال خودم میسوزه
دلم به حال خودم میسوزه!
هر لحظه که به خودم فکر میکنم دلم به حالم میسوزه....
خیلی وقته دیگه خیلی به مردن فکر نمیکنم
و این حالت رو دوس ندارم
این که همه چی رو تو همین زندگی خلاصه کنم واسم جذاب نی
دوس ندارم و نمیتونم درمورد هر اتفاقی در کنار هزاران احتمال رنگ و وارنگ دیگه، مردن رو در نظر نگیرم!
خوب نیس، مدلِ من نیست!
مردن رو دوست دارم
مثل آدم پیر ولی خوش استایلیه که آروم و بی آزار با قدم های نرم گوشه خیابون راه میره و من درکش میکنم
میتونم بفهممش
میتونیم باهاش احساس نزدیکی کنم
میتونم ارزشمندی ش رو با تمام وجودم بفهمم
مرگ شبیه آدمِ غریبه ایه که بیش از هر آشنایی بهم نزدیکه..