دیدن آدمای قدیمی همیشه با حس و حال عذاب آوری همراه بوده
اونجایی که میفهمی همه خوب شدهن و زندگی کردهن و بزرگ شدن
"و فقط تو موندی"
هدایت شده از نَـدیدِه بْـٰگِیر
نکته تلخ امشب اینکه عشق و علاقه شما نسبت به هیچ چیز ذاتی نیست و طی فرایندی ساخته میشه ، یا میسازنش
باعث شد به کلمه ی «همذات» فکر کنم
میتونه ترجمه نسبتاً دقیقی از soulmate باشه
هرچند «همروح» با اختلاف قشنگ تره!
هر شب انگشتام رو میزارم رو گردنم و نبض گلوم رو حس میکنم
بهم یادآوری میکنه زنده م
بهم یادآوری میکنه هنوز تکه ای از این جهان به خاطر من میتپه
یادآوری میکنه هنوز چیزی در حد یک تپش به این جهان اضافه میکنم
گمونم آرومم میکنه..
این که اطرافم آدمایی هستن که باهام متفاوت اند و درکم نمیکنن ناراحت کنندهس
ولی اینکه میدونم چندین آدم بسیار شبیه به من در همین لحظه وجود داره که دقیقاً درکم میکنن و من هرگز بهشون نزدیک هم نخواهم بود واقعاً عذاب دهنده س!
از درون دقیقاً با همون استیصال و درد و اشکی که دیکاپریو تو اون سکانس معروف basketball diaries داشت، خدارو التماس میکنم راحت به خواب برم
درست اون لحظه ای که خیلی داری حال میکنی و بر حسب اتفاق از زندگی لذت سطحیِ مطلوبی میبری، در یک آن و با سرعتی باور نکردنی دوباره اون حس حالت تهوع روحی بهت دست میده و میخوای که از همه چی فرار کنی
از همه ی اون چه تو زندگیِ تو «مربوط به تو» تعریف میشه