نامه ی سی و چهارم:
شازده کوچولوی عزیز
من فکر میکنم روحم در این سالها به شدت خسته شده
فکر میکنم دیگه تواناییِ ایستادن و کشیدنِ بدنم رو نداره
با این اوصاف، و با در نظر گرفتن اوضاع سیارهت، ممنون میشم در نامه ی بعدی نشانه ای از مارِ صحراییِ چنبره زده بر دیوار بهم بدی
گمون میکنم وقتشه گلم رو رها کنم و به دیدن تو بیام
پ.ن: شازده کوچولوی عزیز، من بسیار خسته ام!
من همیشه از شنیدن صدای جاروکشیدنِ رفتگرِ خیابون تو نیمهی شب حسی شبیه آرامش و نزدیک شدن به واقعیت میگیرم
در این گوشه از دنیا
گذرِ زمان همیشه تسکینمون داده...
بهم وقت بده تا تسکین پیدا کنم
بگذار هیچ کاری نکنم و فقط به تماشای گذشتِ زمان بنشینم
شاید بعد، آرومتر شدم
مشکل اینجاست که من دارم درد دل میکنم و تو فکر میکنی دارم غر میزنم!
مشکل اینجاست که ما غریبه شدیم و من فکر کردم میتونم این مسئله رو نادیده بگیرم.
همه چیز خیلی وقته خراب شده و من تازه الان خبردار شدم
در این گوشه از دنیا
نصفه شبی ریختهم به هم و دارم سعی میکنم مغزم بویی نبره
فکر میکنم سه یا چهار ساله که ریختهم به هم!
غرض آه و ناله نیست
دارم فکر میکنم شاید زندگی همینه!
بیایی و یک روز به هم بریزی و هیچ وقت خوب نشی
«تلاشی برای بهتر شدن»، برای رهایی از به هم ریختگی...