اگه بالاخره روزی از تمام خیالات و افکارم جدا بشم و بعد (در همون حالتِ جدا از وهم و خیال) به واقعیت مطلق زندگیم نگاه کنم میدونم که حسابی به هم میریزم
یعنی همین الان که واقعیت رو نامطلوب میدونم و ازش ناراضیام هم باز دارم اون رو آمیخته با خیال میبینم
دست خودم نبود
حسی درونم میگفت همه چیز به سر اومده و من شدیداً تمایل داشتم باورش کنم.
دوست داشتم بشینم و ساعت ها گریه کنم ولی حداقل مطمئن باشم داستان به پایان رسیده!
میخواستم مطمئن باشم تلاش کردن فایده ای نداره تا بتونم با خیال راحت در این جلوه ی زشت و نامطلوب زندگی فرو برم!
اما نتونستم
جالبه حتی وقتی غمیگینی باز میتونی یک آدمِ غمگینِ شاد باشی و یا غمگینِ غمگین.
لایه ها تمومی ندارن و تو نمیتونی با پذیرش یک سرنوشتِ حتمی و اجباری از نفوذ به لایه ی بعدی خلاص بشی.
باز احتمالات از جایی پدیدار میشن و باز چرخه امید و ناامیدی شکل میگیره.
در نهایت روزی، جایی در همون چرخه، در فاصله ی یک لایه تا لایهی بعدی خواهی مرد.
#فکت :
اینکه کسی دوستت داشته باشه درحالی که تو دوستش نداری خوشایند نیست.
دیگه مهم نیست من حالم چقدر بده یا چقدر فشار روم هست
واقعاً هیچ اهمیتی نداره.
فقط کاش میتونستم برای حال بد باقی آدما کاری کنم
غم باقی آدم هارو به دوش بکشم! رنج شون رو بپذیرم...