«This life is strange,
You keep asking God and trying your best to get what you want, and the moment you have it you don't feel like you need it anymore!»
به کجا میتونم از شرشون فرار کنم؟
به کجا میتونم پناه ببرم از شر این اشکها؟
در این گوشه از دنیا
خیلی دوست دارم بنویسم. دلم برای «خودِ تنها و فارغ از دنیام» تنگ شده و با نوشتن، دوباره اون نسخه از خ
از حمل این اشکها خسته شدم
اینها بسیار سنگین اند، امید!