این چند روز خیلی خیلی خیلی غمگین و شکسته ام
نه برای غمهای پوچ و بیاهمیت خودم
غم جهان رو میخورم
غم آدمها رو میخورم
هی میشینیم با خودم فکر میکنم الان جنگ غزه متوقف شد،
آرامش دوباره به زندگیشون برگشت
ولی کی جواب اون دختربچه شش ساله ای رو میده که حالا پدرش رو از دست داده و دستش از مچ قطع شده؟
زندگی و بزرگ شدن این بچههای عزیز و مظلوم چی میشه؟
نمیتونم این حقیقت رو بپذیرم که قراره چندین هزار زندگی استثنایی همراه با لحظات ظهور اشک و لبخندهاشون، به فراموشی سپرده بشه.
فکر میکنم این بیانصافیه که اسم جنگ برای ما تموم شده ولی اونها همچنان باید با این سختی دست و پنجه نرم کنند.
بنابراین منطقِ قلبم بهم میگه اگه اونها هر روز با این مصیبتها رو به رو اند، من هم باید شب و روز براشون اشک بریزم و غصهدار باشم
در غیراین صورت احساس میکنم انسانیت در من مرده است.
من حتی نمیتونم برای فرار از این غم وسیع، دقایقی در شهر قدم بزنم.
چون به محض اینکه از کنار کتابفروشی های کوچیک و بزرگ انقلاب میگذرم، مردی رو میبینم که ساعتها کنار خیابون ایستاده و تابلویی به دست گرفته با مضمونِ «ترجمه مقاله در کمتر از بیست و چهار ساعت»! از چهرهی مرد فلاکت، سختی، درد و از همه بیشتر؛ نیاز میباره.
کمی اونور تر مردی دیگر روی چرخ، سیبزمینی و تخم مرغ آب پز میفروشه و من فکر میکنم آیا صبحها برای بچههاش هم اینطوری لقمه میگیره؟
قلبم باز درد میگیره و از یادآوری لحظات راحتطلبی خودم، نوعی احساس انزجار بهم دست میده
غم دارم
راستش مصیبت یا رنج برای من و در زندگی شخصی خودم، شیرینه! باهاش خو میگیرم، آشِنا میشم و درنهایت جزئی از زندگیم میشه که میتونم ازش لذت ببرم.
ولی درمورد دیگران؛
اعتقاد دارم همهی آدمهای مستضعف مثل شیشههای نحیف و بیطاقتی اند که باید همه جوره مراقبشون بود تا رنجی بهشون نرسه. حالا تصور کن این شیشهها کودک باشند. اوضاع از این هم بغرنج تر میشه. معتقدم هرگونه احساس بیتفاوتی و عدم توجه به این کودکانِ شیشهای، غیرانسانی ترین حرکت ممکنه.
قلبم توی فشاره این چندروز
نمیدونم حتی چرا این چند روزه اینطور شدم
اما این غم رو مقدس میدونم
برای من هیچ چیزی بدتر از بیدردی و مستی و غرق شدن در سرخوشی نیست.
من برای این غم _با تمام فشاری که به قبلم میاره_ قدردانم!
#غزه
VID_20250210_122148_781 (online-audio-converter.com).mp3
زمان:
حجم:
631.7K
•و هركس از ياد من روی گرداند، در حقيقت زندگىِ تنگ [و سختى] خواهد داشت
و روز رستاخيز او را نابينا محشور مىكنيم.
•مىگويد: «پروردگارا، چرا مرا نابينا محشور كردى با آنكه بينا بودم؟»
•میفرمايد: «همانطور كه نشانههاى ما بر تو آمد و آن را به فراموشى سپردى،
امروز همانگونه فراموش مىشوى...»
مسیحای تو بر من گرچه دیگر جان نمیبخشد
اگر یکدم بیاید بر مزارم شاد خواهم شد
اینها تو نیستی زهرا
این کسیکه دیگران تحسینش میکنند و ازش تعریف و تمجید میکنن تو نیستی
این کسیکه تحقیر میشه و مورد تمسخر دیگران قراره میگیره هم تو نیستی
تو حتی این کسیکه بعضیها با تمام عیوبت پذیرفتنش هم نیستی
توی واقعی همونیه که همیشه دلت میخواسته ازش فرار کنی
همونی که از همه بیشتر دوست داری رهاش کنی
که وقتی رو به روت مجسمش میکنی سعی داری هرچه زودتر و بیشتر خودت رو ازش جدا کنی و بری
توی واقعی، همون توی فرار انگیزه!
در این گوشه از دنیا
اینها تو نیستی زهرا این کسیکه دیگران تحسینش میکنند و ازش تعریف و تمجید میکنن تو نیستی این کسی
إِلَهِي أَنَا عَبْدٌ أَتَنَصَّلُ إلَيْكَ مِمَّا كُنْتُ أُوَاجِهُكَ بِهِ
خدايا، من بندهای هستم كه به درگاهت از آنچه كه با آن با تو روبرو بودهام بيزاری میجويم...
در این گوشه از دنیا
آدم تمام مدت خودش رو با چیزهای مجازی سرگرم میکنه محبتها، توجهها، ارزش های مجازی ولی هیچکدوم از
قلبم سال هاست تو فشاره امید
فکر میکنم من تو رو به وجود آوردم تا کسی در این عالم منو بفهمه
به خودخواهی متهم ام نکن
این چیزیه که خودت هم همیشه خواستی
اما راستش حالا میبینم که فایدهای نداره
ممکنه به زودی از تو هم دست بکشم
رهایی از غم برای من آرزو نیست امید،
یه رویاست.
و رویاها هیچ وقت به واقعیت نمیپیوندند