https://eitaa.com/lalani/803
آگاتا عالی 👌🏽خشانت ازم میریزه یاه یاه یاه یاه ...
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
شب بود باد ملایمی میوزید کشتی به آرامی حرکت میکرد آبراهام به گوشه ای تکیه داده بود و از تماشای ماه
ساعت ۱ نصف شب وقتی که همه در عمارت خانم مین چین خواب بودند مالی بیدار بود و داشت وسایلش را جمع میکرد سعی می کرد جلوی خود را بگیرد اما نشد و اشک هایش از گونه های سفیدش جاری شدند سرش را بالا گرفت کتاب هایش را داخل کیفش گذاشت به سمت تخت هانا رفت مو هایش را که به رنگ طلا بود نوازش کرد و آرام گفت دوستت دارم هانا...خداحافظ
آرام به سمت در اتاق رفت و در را باز کرد سرش را برگرداند به صورت معصوم تنها دوستش نگاهی کرد و بیرون رفت نمیدانست هانا تنهایی چه میکند نمیخواست او را ترک کند دوباره چشمانش خیس شد اما این بار جلوی خود را گرفت و ادامه دادبه همه اتاق ها نگاهی انداخت وقتی به اتاق جولیا، آن دختر مغرور رسید زبانش را در آورد دلش میخواست در آن اتاق را با لگد خورد کند اما وقت نداشت از پله ها پایین رفت و به طبقه دوم رسید در انتهای راهرو به اتاقی رسید که وسایل دانش آموزان را آنجا میگذاشتند او دقیق یادش نبود کی به مدرسه آمده بود ولی میدانست وسایلی داشت که هیچ وقت نتوانست به آنها را ببیند به سمت کمد های چوبی رفت و دنبال حرف H می گشت با احتیاط ساکی را برداشت که رویش نوشته بود "مالی هارپر" ساک را برداشت لبخندی زد و با احتیاط از پنجره بیرون پرید این اولین باری بود که از مدرسه بیرون رفته بود نمیدانست کجاست ولی فقط می دوید گریه میکردو داد میزد ...
تو برایش جنگیدی!
گریه نکن ، تقصیر تو نیست اما چرا از آن روز دیگر حرفی نمیزنی !
چرا دیگر نمیخندی ؟ چرا دیگر آن جنگجویی نیستی که قبلا بودی ، میدانم قلب تو دیگر از سنگ است ولی
هنوز صدای چشمه را درون سنگ وجودت می شنوم...
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
خون از پیشانی ام جاری میشود
این درد چه زیباست...
دردی که برای دفاع از مردمت حس میکنی
بهترین درد است ...
زیبا ترین است به راستی که بهترین مرگ نیز اینگونه است