[کشتیِکاپیتانآگاتا]
_
Those who live by the sea can hardly form a single thought of which the sea would not be part.”
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
_
Why do we love the sea? It is because it has some potent power to make us think things we like to think.
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
خیابان براون شهر لاینرن در این ساعت بسیار خلوت بود در میان این سکوت صدای قدم های کسی شنیده میشد دخت
صدای آرامشبخش دریا به گوش آبراهام مانند زمزمه دوستی قدیمی بود..
به مالی فکر میکرد...به قولی که داده بود...به آنجلیکا
همه اینها تکه پازلی بودند که او را به آتلانتیس نزدیک میکردند همانطور که داشت فکر میکرد
برنارد به عرشه آمد و گفت :
اون دختر که آوردی کیه؟
آبراهام همانطور که به ماه خیره شده بود گفت :
جونور کثیف داری زیادی فضولی میکنی
برنارد کمی خندید و آرام گفت : تو آنجلیکا رو میشناسی درسته؟
آبراهام اخم هایش در هم رفت
_ تو چی ؟ اون زن لعنتی رو میشناسی ؟ اگه فکر میکنی میشناسی اشتباه فکر میکنی هیچ کس نمیتونه اونو بشناسه
برنارد ساکت ماند
صدای قدم زدن آمد آبراهام سرش را برگرداند
مالی بود، چشمانش بیشتر از هر وقتی روشن بود برنارد از رنگ چشمان مالی تعجب کرد
مالی گفت : آقای پایک چرا منو اینجا آوردین خواهش میکنم من دنبال پدرم میگردم ! فکر کنم شما اونو میشناختین...خواهش میکنم کمکم کنین
آبراهام چشمانش چرخاند و گفت : یکی دهن اون بچه رو ببنده
دست و پای مالی میلرزید شاید کمی از آبراهام ترسیده بود برنارد گفت : نگران نباش آبراهام کمکت میکنه به خاطر خودش هم که شده باید کمکت کنه
آبراهام داد زد : خفه شو حالا همه تون بگیرید بخوابید
برنارد دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و رفت
آبراهام آرام و زیر لب گفت : کمک؟هاه!
https://eitaa.com/Library_Elva38/2976
الوا این افسانه دقیقا رمان منو تشکیل میده