[کشتیِکاپیتانآگاتا]
خیابان براون شهر لاینرن در این ساعت بسیار خلوت بود در میان این سکوت صدای قدم های کسی شنیده میشد دخت
صدای آرامشبخش دریا به گوش آبراهام مانند زمزمه دوستی قدیمی بود..
به مالی فکر میکرد...به قولی که داده بود...به آنجلیکا
همه اینها تکه پازلی بودند که او را به آتلانتیس نزدیک میکردند همانطور که داشت فکر میکرد
برنارد به عرشه آمد و گفت :
اون دختر که آوردی کیه؟
آبراهام همانطور که به ماه خیره شده بود گفت :
جونور کثیف داری زیادی فضولی میکنی
برنارد کمی خندید و آرام گفت : تو آنجلیکا رو میشناسی درسته؟
آبراهام اخم هایش در هم رفت
_ تو چی ؟ اون زن لعنتی رو میشناسی ؟ اگه فکر میکنی میشناسی اشتباه فکر میکنی هیچ کس نمیتونه اونو بشناسه
برنارد ساکت ماند
صدای قدم زدن آمد آبراهام سرش را برگرداند
مالی بود، چشمانش بیشتر از هر وقتی روشن بود برنارد از رنگ چشمان مالی تعجب کرد
مالی گفت : آقای پایک چرا منو اینجا آوردین خواهش میکنم من دنبال پدرم میگردم ! فکر کنم شما اونو میشناختین...خواهش میکنم کمکم کنین
آبراهام چشمانش چرخاند و گفت : یکی دهن اون بچه رو ببنده
دست و پای مالی میلرزید شاید کمی از آبراهام ترسیده بود برنارد گفت : نگران نباش آبراهام کمکت میکنه به خاطر خودش هم که شده باید کمکت کنه
آبراهام داد زد : خفه شو حالا همه تون بگیرید بخوابید
برنارد دستانش را به نشانه تسلیم بالا برد و رفت
آبراهام آرام و زیر لب گفت : کمک؟هاه!
https://eitaa.com/Library_Elva38/2976
الوا این افسانه دقیقا رمان منو تشکیل میده
[کشتیِکاپیتانآگاتا]
صدای آرامشبخش دریا به گوش آبراهام مانند زمزمه دوستی قدیمی بود.. به مالی فکر میکرد...به قولی که داده
_کاپیتان کاپیتان یه کشتی دیده میشه
آبراهام دوربین را گرفت و نگاه کرد چشمانش پر از خشم شد
_ بجنبید ! بجنبید کشتی جسبر اوانز اونجاست سریع توپ هارو پر کنین...لعنت الان نباید...
مالی سریع به عرشه آمد آبراهام گفت: به چی نگا میکنی بچه بدو به بقیه کمک کن
_ نه !
_ چی گفتی ؟
_ نه من نمیخوام تا بهم نگین کجا داریم میریم هیچ کاری نمیکنم منو برای چی لازم دارین بگووووو
مالی به سم لبه کشتی رفت
_ وحشی چی کار داری میکنی؟؟!!
_ اگه بهم نگی خودمو پرت میکنم من فقط توی این دنیا پدرمو دارم ...که البته اونم ندارم برام مهم نیست خودمو پرت میکنم
آبراهام دستی روی ریش هایش کشید و گفت : احمق، ما داریم میریم پیش پدر لعنتیت فقط بهت نیاز داریم چون کلید راه ما دست توئه
همانطور که آبراهام حرف میزد
افرادی از کشتی جسبر اوانز با قایق به سمت کشتی آنها آمده بودند اما آبراهام هنوز نفهمیده بود
مالی کمکم با حرف های عجیب آبراهام به سمتش کشیده میشد اما کسی او را از پشت گرفت،
فرد ناشناس دستش را روی دهان مالی گذاشت مالی دست و پایش را تکان داد
چشمان آبراهام داشت از حدقه در می آمد
از آن طرف جسبر وارد کشتی آبراهام شد آبراهام مثل سگ وحشی میخواست به جسبر حمله و شود اما مالی در خطر بود جسبر درحالی که به آرامی دور آبراهام میچرخید گفت : آبراهام...هاهاااااها...چقدر بهت گفتم اون نفرین همیشه باهات میمونه من نمیزارم باطلش کنی مخصوصا به خاطر کاری که کردی
آبراهام دندان هایش را روی هم میسابید می دانست با گرگی رو به رو شده که تشنه به انتقام است
Klaus BadeltKlaus Badelt - He's a Pirate (320) - ۲۰۲۳-۰۵-۰۵T۲۰۴۶۲۷.۵۹۹.mp3
زمان:
حجم:
3.9M
Klaus Badelt - He's a Pirate (320) - ۲۰۲۳-۰۵-۰۵T۲۰۴۶۲۷.۵۹۹.mp3
هرگز نمی توانی در زمان صرفه جویی کنی اما همیشه از آن استفاده خواهی کرد
خواه عاقلانه یا احمقانه … انتخابش با توست!
“بنجامین هاف – نویسنده”