مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشد
همیشه کشتی عاشق به گِل نشسته نباشد
دراین دیار که حتی بهار داس بهدست است
عجیب نیست اگر درد دستهدسته نباشد
نمانده پنجرهای باز، رو به عشق ببندند
دری نمانده بکوبیم، باز بسته نباشد
چه طور بگذرم از کوچههای دلهرهآور؟
که عاشقی نشنیدیم سرشکسته نباشد
اگر پسند دل دوست در شکستن دلهاست
بدا به حال دلی که از او شکسته نباشد
گفتند: چه میکُنی؟
گفت: دنیا را پوزخند میکنم.
گفتند: چگونه؟
گفت: نانِ این جهان میخورم و
کارِ آن جهان میکنم!
-تذکرةالاولیاءعطار