خورشید باش،
که من دیده ام
شبِ تاریک ، شتاب ناک می گریخت
از غریوِ بلندِ سپیده دمان،
و تنِ گنگِ خویش
در پسِ غباری مه آلود
پنهان می ساخت ، ازِ ترسِ آفتاب
خورشید باش
-عارفاخوان
آبِ دریا مواج است و غم را درون تلاطم هایش حل میکند،
گویا بندرِ عشقش آتش گرفته...
بندر در آتش می سوزد و
دریا از این که نمیتواند خاموش کند این حرارت را...؛
#خودنویس
کلمات هم از دست من راحت نیستند؛
گویا غزل گریزپا شده اند و من صیاد بدجنس ...
باشد؛
حرفی نیست.از جهان کلمات را داشتیم
آنهم فدای سر رفتنشان.
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت رازِ دستم را بداند.
- حسین منزوی
درحالی که از شدت گرما، بی حال میشی..
همزمان سرماهم خوردی :)!
عجیبه نه؟
حس میکنم نظم دنیا خیلی دیگه بهم ریخته>>
هدایت شده از "ملجأ قلـبي"
ــ و گاهی غم آنقدر در قلبت عمیق است،
تا حدی که تو حتی قادر به گریه کردن نیستی...
دختر،
چشمانش آبی دریاست و
نگاهش محبتِ دوست داشتن...
قلب مهربانی دارد و
گاه تکیه گاه برای آدم ها ؛
لطافت روح از صفاتش و
بی قراری های گاه و بی گاه ویژگی اش :)
لبخند خدا درون خنده هایش جای دارد ..
-لبخنده های خدا؛روزتون مبارک:)؛