باورکن ...
که تمام آجر های بنای عشق روی باورش ، سوار است.
اگر باورت نداشته باشم، باورم نداشته باشی،
عمارت با سوزدل و لبخند عشق ساخته شده،
به لحظه ای فرو میریزد!
ـ سورهیباران
عقـیـقِعشــق؛ | سورهیبارآن
-
باید میدیدی.
باران چکیده بر عینکم را...
از یک سو از آسمان فرود می آید،
از یک سو هم از چشمانم.
زور کدام یک بیشتر است؟
به خود که آمدم انگار چنددقیقه زیر باران بودنم،
صحبت چند ده دقیقه خیس شدن را به همراه داشته.
خیس تر از خیس ، لرز افتاده به جانم...
میدان دید چشمانم رفته رفته کمتر میشود..
باز از خود میپرسم زور کدام یک بیشتر است؟
تمام پیراهنم ، دستانم، سرم، شده است فرودگاه قطره های باران...
اشک های آسمان شاید برای بدن نحیف من زیاد باشد...
اما به قیمت تب کردن هم می ارزد..
تب بارانی است افتاده به جانم ، حالا تب اشک هم بنشیند چه؟!
دیگر گریه هایم نمود بیرونی پیدا نمیکنند..
از درون و تمام درون، از رگ های پیوسته ی مغزم ، قلبم ، سر تا پای وجودم گریه می کنم و جای اشکِ دیده..خون را چکه چکه فرو می نشانم در قلبم...
دستانم را زیر باران ،باز میکنم..
میخواهم فریادم را بی رحمانه بر سر آسمان خالی کنم.
گناه آسمان چیست؟
تاوان کدام گناه نکرده اش است؟
آسمان که خودش هم از دلتنگی دارد می گرید..
و باز تکرار میکنم، زور کدام یک بیشتر است؟
سیاهی شب کوچ پرستوهای قلبم را آسان تر می کند...
باید شکست را قبول کنم؟
باید بگویم باشد، من از باران هم شکست خورده ام؟
لرزی که به جانم نشسته، اهرم فشار میماند.
مقاومت گویی همیشه جواب نیست و من ،تسلیم،
با تنی خیس از باران و دلی شکسته از اشک..
از زیر باران کنار می آیم...
دستمال را که برای محو کردن قطره های روی عینک برمیدارم،
لجوجانه تکرار میکنم : زور کدام یک بیشتر است؟!...
ـ سورهیباران
میگفت:
ما عینکیها،
همه ی حالِ تو چشمهامون رو
پشت دوتا قاب پنهان میکنیم...
- سورهیباران
هل أنت مُتعبٌ؟
ولكنكَ لا تزالُ واقفاً؛
وهذا هو مَجدُكَ ..
خسته ای؟
اما هنوز ایستادهای؛
و همین، شکوهِ توست..
#عربیات