eitaa logo
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
393 دنبال‌کننده
992 عکس
477 ویدیو
1 فایل
.. بهای عشــق چیست؟جان؛ بهای جــآن چیست؟بهشت؛ . به لطف حضرتِ‌عشق؛ مکانی‌برای‌من، برای‌نوشتن،حرف‌زدن‌و... متولدِ۷خرداد ۱۴۰۲ 🌿 .
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از به وقت شاعری
شاعری که نرفته بود به بیت حسرت شعر در دلش مانده می‌کُشد شاعران آقا را حسرت شعرهای ناخوانده..
گل به طریقه ی گلاب ادامه دارد...
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
«آخرین دیدار» تیتر خبرها، صفحه‌ی اول روزنامه‌ها، همه‌ی شبکه های خبری،رسانه‌ای، تشکل‌ها و مجموعه‌ها، صفحه‌های رسمی و غیررسمی فضای مجازی، همه و همه دارند برای یک رویداد آماده می‌شوند. اما من، در خیابانِ امید، راه گم کرده‌ام و از اخباری که این روزها، نقل همه‌ی گفتگوهاست، گریزانم. امید برای چه‌چیز؟ برای برگشتنِ او... آدم‌ها، مدام می‌گویند غیرممکن است و باید باورکرد که کنار اسم سیدعلی‌خامنه‌ای هم با خطی سرخ شهید اضافه شده است. آدم‌ها می‌گویند اما من، نمی‌خواهم باورش کنم. یعنی، بحث نخواستن نیست. هردفعه که خواستم برای همیشه پرونده‌ی این ناباوری در سوگ را ببندم، اشک هایم جلوتر‌ از من، شروع به نهیب زدن به مغزم کردند... و باز در مقابله‌ی نابرابر عقل و قلب، قلب حرفش را به کرسی نشاند و سکوی اول را از آن خود کرد. عقل، برای اینکه کم نیاورده باشد، شروع می‌کند به مرورِ آنچه گذشت از دقایق اولیه ی یتیمی. اولین پرده‌ای که به نمایش می‌گذارد هم صحنه ی هلهله ی نامردانی است در آن شب که ما، بی‌خبر از همه‌چیز و همه‌جا، به انتظار پیامی از حضرت‌ماه و با خیال بودنش، به خواب رفتیم؛ صحنه‌ی دوم، صحنه‌ی اعلام خبرشهادت است. به این‌جا که می‌رسد، همان طورکه خیره ی نقطه‌ای نامعلومم، شبیه آدم های برق گرفته می‌شوم. دهانم کویر لوت و لب هایم زمین ترک خورده‌ای در خشکسالی می‌شود. پس از صد و بیست روز، هنوز که هنوز است، داغِ رفتنش از فعال‌ترین آتش‌فشان جهان، داغ‌تر است و تلفات و خسارت هایش هم بیشتر. سوخته‌دل هایی که فقط داغ ندیده اند؛ بلکه بار سنگینِ بعثتی را بر دوش هایشان حمل می‌کنند. بعثتی که نیلِ خروشان اصحاب موسی بر فرعون زمان، لحظه‌شماری مرگ را آغاز کرده و دست‌وپا زدن بنی‌اسرائیل را مشهود. تاریخ، بزرگترین ویژگی‌اش تکرارپذیری است. عاشورای سیدعلی، ۹اسفند ۱۴۰۴ بود، و حالا، ۱۹ محرم ۱۴۴۸، شریان جمعیت از عشقِ دیدار حسینِ‌شان درحال حرکت‌اند. تا کربلای سید‌علی و دیدارِ آخر، چندقدم بیشتر نمانده. تاریخ، تکرار می‌شود اما امت مبعوث شده‌ی او، نه تواب اند و نه مختار؛ شهیدانِ‌شان اصحاب آخرالزمانی سیدالشهدایند و خود، بیعت‌کرده های حسن (ع) . درهم ریختنِ زمان و مکان و ترتیب که عیبی ندارد. ما مولایی داشتیم که هم علی بود و تیغ دولبه ی ذوالفقارش، هراس امویان ؛ و هم حسینی که با خانواده‌اش، خانه‌اش قتلگاهش شد و همان‌جا فریاد زد: «مثلی لایبایع مثل یزید» عقل، با همین تک‌عبارتِ «آخرین‌دیدار» به قلب نهیب می‌زند که باورکن. قلب که در تبِ بی‌قراری عاشقانه می‌سوزد، با ضربان های نامنظم‌ به عقل تشر می‌زند که بس است. مانده‌ام بین درگیری این دو، حرف کدام را گوش کنم... باورکنم که آخرین دیدار با حضرت یار است یا نه؟!.. / ۱۱ تیر ۱۴۰۵ @aghigheeshgh
- یارِگمگشته؛ تجمع دیشب، غم داشت .خیلی غم... از دوستان و هم‌سایه های تجمعی که فاصله گرفتم، بیشتر از قبل حسِ دل‌گیری شب، روی افکارم سایه انداخت. من، غرق اینکه قراراست دوشنبه، چه شود؟! من هستم، قطره ای از آن دریا می‌شوم یا نه، آینه‌دار ماه می‌شوم یانه؟ روایتی با قلم درون دست من، نوشته می‌شود یا آن شعری که قول نوشتنش را به خودم داده‌ام چه‌شد؟ گوشه‌ی چادرم، زیر پایم می‌رود. جلوی مادر و دختری متوقف می‌شوم دخترک، عکس لمینت شده‌ای را محکم در آغوش گرفته... عکس را به سمت من می‌گیرد و مادرش می‌گوید: - بگو بفرمایید + بفرمایید برای چندثانیه ای مات می‌مانم. انگار مغزم فرمان دادن را یادش رفته. مثل همیشه در ذهنم جورچینی را کامل می‌کنم. دستم را دراز می‌کنم و عکس را از دخترک می‌گیرم. با لحن بچه‌گانه‌ای که کمی ذوق و اشتیاق با آن قاطی شده، تشکر می‌کنم. به عکس خیره می‌شوم. جورچین کامل شده روبه روی چشم‌هایم به نمایش گذاشته شده.. یک عکس، خطِ پایان افکار بی‌پایان من شد. اگر بگویم تا حالا این عکس آقا را ندیده بودم، اغراق نکرده ام. به عمق عکس فرو می‌روم. تبسمِ عمیق با دستی که به نشانه ی سلام و ارادت بلند شده. هرکه زاویه ی نگاه را دنبال کند، حس می‌کند آقا دارند به سمت او لبخند می‌زنند و دست تکان می‌دهند. شبیهِ گنجی که هیچ‌ گنج شناسی نتوانسته است روی آن قیمت بگذارد، به دست گرفتمش. گم‌شده ی من، دارد برای آخرین دیدار می‌آید؛ البته، چشم‌های اشک‌بار ما محروم از دیدن تبسم پدرانه و دستِ ارادتش خواهد ماند...برای همیشه؛ / ۱۱ تیر ۱۴۰۵ @aghigheeshgh
عقـیـقِ‌عشــق؛ | سوره‌ی‌بارآن
_
«کارتِ ورود» صبح که از خواب بیدار می‌شوم، میخواستم طبق عادت همیشگی سمت گوشی‌ام نروم اما یک حسِ درونی گفت نگاهی به پیام های نخوانده‌ام بیندازم. همسفرِ سفر دیدار آقا در آبان‌ماه سال ۱۴۰۳ و هم‌راهِ اردوی مشهد، پیام داده بود. + سلام عزیز دلم خوبی؟ شبت بخیر اینم آخرین کارت دیدارت :) یادش بخیر اون دیداری که با هم رفتیم.. همراه پیام،تصویرِ کارت را برایم فرستاده بود. یک لحظه مات ماندم. مغزم هنوز بین خواب و بیداری بود و نمی‌فهمید چه‌خبر است با ظرافت بیشتری به کارت‌ورود خیره می‌شوم. یاد آن دیدار و کارت ورودش می‌افتم. برای آن دیدار از هفته ی قبلش استرس داشتم و می‌ترسیدم آخرش هم نشود. حتی آن شب در مصلی، تا اسم هایمان را بخوانند و بروند کارت هایمان را بدهند، نفس کشیدن را متوقف کرده بودم و خداخدا می‌کردم که اسمم مابین افرادی نباشد که کارت‌ورودشان صادر نشده؛ اصلا در حسینیه هم که نشسته بودم هول و ولای نیامدنشان را داشتم. حالا هم همین است. از وقتی که خبر تشییع و آخرین دیدار، داغ‌ترین خبر این روزها شده، بی‌قراری و استرس تمام وجودم را تسخیر کرده. راستش را بخواهم بگویم، بازهم تا لحظه ی آخر می‌ترسم که نشود یا نبینمش؛ اما،استرسِ کارت‌ورود صادرنشده را ندارم. اضطرار آخرین بار را دارم. همیشه به آخرین ها فکر‌می‌کردم اما هیچ‌وقت در مخیله‌ام نمی‌گنجید آخرین دیدارِمان در این دنیا، اینگونه باشد. یکی کارت را برایم فرستاده، یکی برای رفتنم دعا کرده، آن یکی مرا به جمع راویانِ آخرین دیدار پیوند داده و اصلِ کار، هنوز معلوم نیست مرا به دیدار می‌پذیرد یا نه... پیش از همه‌چیز سپرده‌ام به خودش. درست است، دارد مارا می‌گذارد و می‌رود اما یقین دارم که از آن بالا، بیشتر از قبل حواسش به تک‌تک عاشقانش هست؛ آن روز در یک‌قدمی حسینیه، خانمِ خادم می‌گفت باید از شما میهمانان عزیز آقا، بچه های آقا، خوب پذیرایی کنیم. باز هم می‌خواهم بیایم مهمانی آقا! دلم برای آن رخسار نورانی و شوقی که قلبم را وادار می‌کرد از سینه‌ام بیرون بجهد، تنگ شده؛ برای آن «بچه‌های عزیزمن» گفتن هایتان، برای آن «من همیشه دعامی‌کنم هایتان» برای دست‌زدن های در حسینیه که ما بابش کردیم. فقط، جسارت نباشد. باز هم برای ما سخنرانی می‌کنید و از امید، حرف می‌زنید یا ما باید با چشم‌هایی اشکی، ردِ نگاهمان به تابوت مزین به اسم شما، بسنده کنیم؟! البته، اگر اینطور باشد دیگر شوق نیست. سوگ است... و اشک های ذوق جایشان را به چشمه ی جاری دلتنگی داده‌اند. خدا صبری دهد ما را... / نیمه‌ی‌شب. @aghigheeshgh
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 امشب در جوار حسینیه امام خمینی(ره) و محل شهادت رهبر انقلاب برگزار شد ▪️ آخرین دیدار با خانواده‌های معظم شهدا ▪️ امشب (پنجشنبه شب) در میان حزن و اندوه هزاران نفر از خانواده‌های مکرم شهیدان مراسم وداع با پیکر رهبر شهید انقلاب اسلامی انجام شد. ▪️ این مراسم امشب در جوار محل شهادت حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای برگزار شد. ▪️در مراسم پر حزن و اندوه، مداحان اهل‌بیت علیهم‌السلام در رثای اباعبدالله الحسین(ع) مرثیه‌سرایی کردند و در عزای رهبر شهید انقلاب نوحه‌خوانی انجام شد. ۱۴۰۵/۴/۱۱ 🏴 🖥 Farsi.Khamenei.ir