قلم را دست میگیرم...
ذهنِ مشوشم مرا درون اقیانوسی عمیق غرق کرده است.
سردرد توان باز نگه داشتن چشمانم را از من گرفته
هر لحظه هراس بی تعادلی و افتادن بیشتر میشود
دنیای ما دخترها،خیلی عجیب تر از آنی است که فکرش را میکنند...
هیچ گاه فکرنمیکردم در بهاری ترین لحظه های عمرم
خزانی ترین لحظه ها را تجربه کنم؛
در دنیای دخترها احساسات اولین حرفها را میزنند
آشفتگی وجودم،
نتیجه ی جدال بی پایان عقل و قلب است..
انگار منطق عقل و لطافت قلب دو خط موازی اند که هیچگاه قرار نیست دست از ستیز بردارند و صلح کنند.
حافظه ی ناخودآگاهم دارد کار را سختتر میکند،
آن قدر ابیات را در ذهنم بالاجبار روی نوار مرور میچرخاند که کلافه می شوم..
مانع همت ما نیست پریشانی ما
شادم تصور میکنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارم
حال من خوب است اما خوب را معنا نکن...
سرم را میان دستانم جای میدهم..
دعوای عقل و دل،بر سر عشق است...
پای عشق که وسط میآید عقل عقب نشینی میکند
دل ایستادگی میکند اما آن هم دربرابر عشق،
کم میاورد..
اشک نمور میکند بر روی واژه هایم،
حالا دیگر واژه ها خیسِ خیس میشوند
دلتنگی تاب را از قلبِ بی قرارم ربوده است..
اما،غمِ پر حرارت و مهابتش آتشم زده است
اینبار جای اینکه در گوشی ام پلی شود،در ذهنم با صدای فراتری پخش می شود:
منم اون حسرتیه حرم ندیده،
توی زندگیش به غیر غم ندیده...
آهی میکشم به وسعتِ تمام زندگی ام؛
عشقِ بی مثالش آتش زده است به نیستانِدلم
بی قراری ها و لحظه های التهابِ فراق،
اینگونه نازک دل و بی تابم کرده است...
تو،چه کردی با قلبم که به عشق تو مانوسه؟
انگار تک تک نفس هایم تبدیل میشود
به فریادی که
سکوت در آن موج می زند،
نم نم کلمات و نوحه ها در ذهنم به تکاپو می افتند،
با تمام وجود میخوانم:
سجده میکنم رو تربت یه نفس میبارم
دوس دارم توو کربلا سر از رو مهر بردارم
هرچی یا حسین میگم بیشتر آتیش میگیرم
خب یه بار جوابمو بده منم دل دارم...
خودم به سوالم پاسخ میدهم
چجوری جواب بدی وقتی سرت
خیلی فاصله داره با پیکرت
هنورم میگه اناالعطشان رگای حنجرت
حرارتِ آتشی که در دلم به پا کردم با تمام وجود می سوزاندم..
آرام آرام روضه ها همچون نوشته های متحرک ازجلوی چشمانم می گذرند،
قتلگاه،انگشتر،ساربان،بیابان...
باز صدای روضه خوان در ذهن متطلاتم و سرگردانم میچرخد
حملههای موج دیدم، لشکرت آمد به یادم
کشتی صدپاره دیدم، پیکرت آمد به یادم
.
بحث عقل و عشق شد، هر کس بیانی، داستانی
من ترکهای لب آبآورت آمد به یادم
.
باغبان با طفل گفت: این سیب! دیگر شاخه نشکن!
قصهٔ انگشتت و انگشترت آمد به یادم
نفس هایم بیشتر از پیش در سینه ی سوخته ام حبس می شوند
انگار آنها هم طاقت شنیدن روضه ها را ندارند..
کارگره می افتد بین قلبی که از عشقِتو آکنده است،
نفسی که به یاد تو زنده است با عقلی که حالا در برابر شکوه و عظمتِ غمناکِ غمِ تو سر به زیر شده است.
مجنون تو خوب است...
عشق تو را در دل داشتن خوب تر...
محبوبِ من
من،بدون حب شما نمیتوانم:)"
اگر مرا به کوی خود نمیخوانی،
لااقل نعمت گریه برای شما در روضه هایتان و
حسین حسین گفتن ها به وقت بی قراری را
از ما نگیر...
-بنت الهدی✍
#از_من
کپی ممنوع"
سردار به جز حیدر کرار نداریم،
ما غیر علی در دو جهان یار نداریم..
هدایت شده از "مَاوا"
..عمری است گفته ایم فقط یاعلی مدد
آری، مدد ز غیر تو ننگ است یاعلی:)♥️